اسم فیک عشق رویایی
اسم فیک :عشق رویایی
پارت :۷
ویو شب.
+با حس اینکه دارم خفه میشم از خواب پریدم کنترلم دست خودم نبود انگاری کس دیگه ای داشت جسممو فرمان روایی میکرد بی اختیار در اتاقمو باز کردم و رفتم سمت حیاط خونه.
دو چرخم رو برداشتم و شروع کردم به پدال زدن اما چرا قرار بود این راه به کجا ختم بشه نمیدونم الان توی موقعیتی نیستم که بگم ترسناکه و ترسیدم اما هیجان انگیز هم نیست
تقریبا ساعت از نیمه شب هم گذشته بود بالاخره دست از پدال زدن. برداشتم و رسیدم به یه چنگلی پرپیچ و خم انگار تازه اون کسب که داشت. به جسمم حکم فرمایی میکرپ الان از بدنم خارج شده ولی چرا مقصد شد جنگل برای چی منو به اینجا کشونده از هیچی سر در نمیاوردم ..
فقط جلو رفتم و شروع کردن قدم زدن به مستقیم. معلوم نبود با چه جرعتی با چه شجاعتی باچه انگیزه ای.
چندساعت بعد
انقدر راه رفته بودم که ایستادن هم برام نا ممکن شده بود میخواستم اما باز سعی کردم جلو برم چند قدم دیگه رفتم که رسیدم به یه عمارت. اما نه عمارتی تزئین شده و یا زیبا یه عمارت سوخته و متروکه که قطره های خون روی کناره های دیوار بیرونی عمارت دیده میشد صدای ذوزه ی گرگا و یا باد سردی که برگ های ریخته شده رو به صدا در میآورد
+اوم کمی هیجان انگیز شدا.
کنجکاویم گل کرد و در ورودی عمارت و باز کردم و رفتم داخل خودت عمارت هیچ چیزی دیده نبود به جز یه شمع که اونم کم کم داشت خاموش میشد. شمع؟ رو شنایی؟. اونم توی عمارت متروکه ؟
پس قطعا کس دیگه ای هم ممکنه بجز من اینجا باشه میخواستم برم بیرون که یهو در با باد بسته شد و شمع خاموش شد جیغ خفه ای زدم. همیشه مامانم میگفت ایزابلا کنجکاویت یه روز کار دستت میده از من گفتن بود و خب یجورایی راستم میگفت
با صدای خش خش برگا حضور یک نفرو پشت خودم حس کردم میخواستم برگردم و ببینم کیه که یدفعه چیزی به گردنم حس کردم و بعد سیاهی .....
ادامه دارد.
حمایت کنید🥹😊
پارت :۷
ویو شب.
+با حس اینکه دارم خفه میشم از خواب پریدم کنترلم دست خودم نبود انگاری کس دیگه ای داشت جسممو فرمان روایی میکرد بی اختیار در اتاقمو باز کردم و رفتم سمت حیاط خونه.
دو چرخم رو برداشتم و شروع کردم به پدال زدن اما چرا قرار بود این راه به کجا ختم بشه نمیدونم الان توی موقعیتی نیستم که بگم ترسناکه و ترسیدم اما هیجان انگیز هم نیست
تقریبا ساعت از نیمه شب هم گذشته بود بالاخره دست از پدال زدن. برداشتم و رسیدم به یه چنگلی پرپیچ و خم انگار تازه اون کسب که داشت. به جسمم حکم فرمایی میکرپ الان از بدنم خارج شده ولی چرا مقصد شد جنگل برای چی منو به اینجا کشونده از هیچی سر در نمیاوردم ..
فقط جلو رفتم و شروع کردن قدم زدن به مستقیم. معلوم نبود با چه جرعتی با چه شجاعتی باچه انگیزه ای.
چندساعت بعد
انقدر راه رفته بودم که ایستادن هم برام نا ممکن شده بود میخواستم اما باز سعی کردم جلو برم چند قدم دیگه رفتم که رسیدم به یه عمارت. اما نه عمارتی تزئین شده و یا زیبا یه عمارت سوخته و متروکه که قطره های خون روی کناره های دیوار بیرونی عمارت دیده میشد صدای ذوزه ی گرگا و یا باد سردی که برگ های ریخته شده رو به صدا در میآورد
+اوم کمی هیجان انگیز شدا.
کنجکاویم گل کرد و در ورودی عمارت و باز کردم و رفتم داخل خودت عمارت هیچ چیزی دیده نبود به جز یه شمع که اونم کم کم داشت خاموش میشد. شمع؟ رو شنایی؟. اونم توی عمارت متروکه ؟
پس قطعا کس دیگه ای هم ممکنه بجز من اینجا باشه میخواستم برم بیرون که یهو در با باد بسته شد و شمع خاموش شد جیغ خفه ای زدم. همیشه مامانم میگفت ایزابلا کنجکاویت یه روز کار دستت میده از من گفتن بود و خب یجورایی راستم میگفت
با صدای خش خش برگا حضور یک نفرو پشت خودم حس کردم میخواستم برگردم و ببینم کیه که یدفعه چیزی به گردنم حس کردم و بعد سیاهی .....
ادامه دارد.
حمایت کنید🥹😊
- ۶۶۳
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط