{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#نهنگ_پنجاه_دو_هرتز

#نهنگ_پنجاه_دو_هرتز

#پارت_هجدهم

ادامه ی فلش بک*

کاش یکی منو نجات میداد،چطور دلش میومد یه بچه ی کوچولو رو کتک بزنه؟اونم انقد وحشتناک..
تنها کسی که می‌تونست منو نجات بده گونگیو بود...مامان بزرگم ولی اون نیومد..نیومد که نوه شو از زیرِ دستایِ بی رحمِ پسرش نجات بده..
داشت منو میزد که یهو ایستاد،نزدیکم شد و با عصبانیت شروع کرد به حرف زدن..

یونگ هو:اگه تا الانم تو خونه م نگه ت داشتم و ننداختمت تو جوب تا سگ‌لرز بزنی خیلیه،فقط بخاطر اون پیرِ زن و شیری که ۲ سال بهم داد اینکارو نکردم...اونوقت تو با گستاخی میای و با دستایِ کثیفت از غذایِ پسرم میخوری؟*عربده

ویو تهیونگ*
با صدایِ بلند و بچگونه م اشک میریختم و می‌لرزیدم..

تهیونگ:م_مگه..هق..منم...ب_بچه ت نیس_*گریه+صدایِ بچگونه

با سیلی ای که از یونگ هو خوردم هوش از سرم پرید...کلِ صورتِ من اندازه ی کفِ دستشم نبود...
صورتم سرخ شده بود و گز‌گز‌میکرد..اصن نفهمیدم چی شد...انگار زبونمو گاز گرفته بودم حتی دیگه نتونستم گریه کنم،فقط دستمو گذاشتم رو جایِ سیلی و با چشمایِ اشکی بهش خیره شدم.

یونگ هو: تو یه حرومی ای،اینو بفهم*عربده

اینو گفت و از اتاق رفت،من و با یه صورتِ سرخ شده و بدنِ کبود و خونی تنها گذاشت،هیچکس اونجا نبود یه بچه ی ۶ ساله ی تنها رو بغل کنه..گوشه ی اتاقِ سرد نشستم و به یه نقطه خیره شدم،گرسنگیم از یادم رفت،همه چی از یادم رفت،زانو هامو بغل کردم و سرمو گذاشتم رو شون...تصور کردم یه مامان دارم که شبا برام لالایی میخونه..یه بابا دارم که برام خوراکی هایِ خوشمزه میخره و منو میبره شهربازی...
اون شب یکی از عادی ترین شبایی بود که در طولِ زندگیم داشتم.."عادی"ترینش..

پایانِ فلش بک*

تهیونگ:جو_جونگکوک..نمی‌خواستم ناراحت بشی از دستم...ببخشید

ویو جونگکوک *
همونطور که من رو اپن بودم و اون پایین اپن،داشتیم حرف میزدیم..هنوز از دستش عصبی بودم ولی با دیدنِ صورتِ ناراحتش قلبم درد گرفت و بابات رفتارم پشیمون شدم.ولی به رویِ خودم نیاوردم

جونگکوک:خیلی خب..ایراد نداره فقط دفعه ی بعد اجازه بگیر

ویو تهیونگ*
لبخند زدم و چشمی گفتم، بعد از اجازه گرفتن ازش پاهایِ خوشگلشو تمیز کردم و چسبِ زخم زدم...با اینکه زخمش کوچولو بود ولی انگار قلبِ من زخمی شده بود..حتما خیلی درد داشته براش..

قبل اینکه از اپن پایین بیاد تمامِ شیشه هارو تمیز کردم و برشون داشتم،اومد پایین و شروع کرد به چیدنِ میز..
یعنی میشد یه روزی اونم عاشقِ من بشه و با عشق میز رو بچینه؟

ویو جونگکوک*
با اینکه تنها زندگی میکرد ولی سلیقه ی خوبی داشت..بهش نمی‌خورد انقد خوش سلیقه باشه..بشقاب هایِ خیلی خوشگلی داشت،نه تنها اون بلکه تمامِ لوازمِ آشپزخونه ش قشنگ بودن،همشونو رویِ میز چیدم و استیک رو آوردم تا بخوریم.

جفتمون نشستیم رویِ میز.

جونگکوک:خب..ممنون میشم بخوری و نظرتو بگی*جدی

تهیونگ:با کمالِ میل..

شروع کردن به خوردن..

ویو تهیونگ*
واقعا غذایِ خوشمزه ای بود..منتها یکم...شور بود..

جونگکوک:خب..خوبه؟

دلم‌نیومد صورتِ خوشگلشو ناراحت کنم واسه همین با دهن پر و یه لبخند گنده انگشت شستمو به نشانه ی تایید آوردم بالا..
(*قیافه ی خرشو شو تصور کنید)

جونگکوک لبخند زد و خودشم شروع کرد به خوردن..ولی با اولین گازی که به غذا زد صورتش مچاله شد..سریع رفت سمتِ ظرف شویی و غذا رو تف کرد.

ویو جونگکوک*

به صورتِ تهیونگ نگاه کردم..غذا تو دهنش بود و لپاش باد کرده بود،همزمان نیشش تا بنا گوش باز بود و چنگال تو یکی از دستاش بود،قیافه ش..خدای من،خیلی خنده دار بود.

جونگکوک:تو که گفتی خوشمزه ست..این که..خیلی شوره

تهیونگ غذا رو با صدا قورت داد و شکایت کرد.

تهیونگ:عاااا...نگووو..شور نیست،خوش نمکه*لبخند

ویو جونگکوک*
بهش خندیدم،واقعا حاضر بود خاطر اینکه ناراحت نشم اون غذایِ شور رو بخوره؟

جونگکوک:فقط بوش خوب بود..

تهیونگ از جاش پا شد و به سمتِ ظرف شویی رفت و شروع کرد به حرف زدن..

تهیونگ:پس نباید گولِ بویِ کسی یا چیزی رو بخوریم.

ویو جونگگوک*
تک خنده ای به حرفش زدم و شروع کردم به جمع کردنِ استیک و هرچی که با ذوق رو میز چیده بودم،درسته ناراحت شدم که غذام بد شده بود ولی اون باعث شد ته دلم یه جوری بشه...

ادامه دارد..
دیدگاه ها (۰)

#نهنگ_پنجاه_دو_هرتز #پارتِ_نوزدهم ویو جوگگکوک*تقریبا یک هفته...

#نهنگ_پنجاه_دو_هرتز #پارت_پانزدهم پس مجبور شدم کوک رو صدا کن...

P6ته یونگ : بریم حالا اگه مشکلت حل شد؟آلین : بریم پرش زمانی...

« دانش آموز شیطون من » « پارت هفتم »ته یونگ ، کوک رو خوابون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط