#نهنگ_پنجاه_دو_هرتز
#نهنگ_پنجاه_دو_هرتز
#پارتِ_نوزدهم
ویو جوگگکوک*
تقریبا یک هفته از روزی که اومدمخونه ش میگذره و هنوز بدون اجازه حتی بهم دستم نزد،تو این یکهفته حرفایِ زیادی بینمون رد و بدل شد ولی فقط به عنوانِدوست..حداقل برایِ من اون فقط یه دوستِ معمولی بود..یه هیونگ که ۳ سال ازمبرزگ تره؛هر روز تکراریه،دلم برا خانواده م تنگ شده ولی رومنمیشه بهش بگم.
اون شبم مثلِ بقیه ی شبا هر کدوم تویِ اتاق خودمون خوابیدیم.
هنوزم هر وقت میومدم تو اتاق باورمنمیشد اینجا برایِ منه..اگه فقط چندتا از تابلو هایِ قمیتیِ اینجارو بفروشم میتونم تمامِ بدهی هایِ پدرم رو صاف کنم..همین باعث میشد روز به روز بیشتر ازش متنفر بشم،با خانوادم تماس میگرفتم ولی مشخص بود ازمناراحت بودن..حتی یورا چندین بار بهم تیکه مینداخت و میگفت بپا حامله نشی.
ولی من که حتی یه بوسه ی ساده ام باهاش نداشتم ولی اون یورایِ خر همش اذیتم میکرد.
وقتی به اون کارایِ کثیف(*س..ک..س)فکر میکردم تنم میلرزید..بغض میکردم و دلممیخواست برم خونه.. چراغ هارو خاموش کردم و خوابیدیم..
ساعت ۳ نصفِ شب*
با صدایِ شکسته شدنِ شیشه از خواب پا شدم، ترسیدم ولی با خودمگفتم حتما تهیونگِ پس بیخیال شدم و دوباره سرمو گذاشتم رو بالشت تا بخوابم.
ویو تهیونگ*
صدایِ رعد و برق امونمو بریده بود..عرق سردی روی پیشونیم نشست
اون کابوسایِ لعنتی....بازم..بازماومدن سراغم.
اون شب واسه اینکه کابوس ببینم زیادی بد بود...داشت بارون میبارید و رعد و برق میزد،وقتی از خواب بلند شدم سر دردِ وحشتناکی داشتم،یونگ هو حتی تویِ خوابم منو دوست نداشت،حتی اونجا ام منو اذیت میکرد.
رویِ تخت نشستم و دستمو گذاشتم رویِ شقیقه م تا یکمماساژ بدم،یه قرص سردرد برداشتم تا بخورم ولی وقتی لیوان رو برداشتم از تویِ دستم افتاد و شکست..
انقد سردرد داشتم که حتی نفهمیدم چی شد و دارم چی کار میکنم..
فقط میدونستم باید برم پیشِ کسی که دوسش دارم..بلند شدم و رفتم تویِ اتاق جونگکوک،با گریه...با اشک..
حتی درِ اتاقشو نزدم،فقط وارد شدم و رفتم سمتِ تختش،هرکاری میکردم اشکام بند نمیومد.
ویو جونگکوک*
داشت خوابم میبرد که یهو درِ اتاق باز شد،با دیدنِ تهیونگ جلویِ در حس کردم قلبم از حرکت ایستاده...بغض کردم..یعنی میخواست باهام چیکار کنه؟
جونگکوک:چ_چیکار میکنی؟*گریه
تهیونگ:ساکت شو..لطفا ساکت شو،فقط..فقط میخوام تو بغلت بخوابم
جونگکوک:تو_توروخدا...ب_برو بیرون*گریه
به سمتم اومد و روم خیمه زد،پتو رو رویِ خودش و من زد و منو گرفت تو بغلش..اونمگریه میکرد؛ولی بی صدا..
بدنم سر شد..هیچکاری نمیتونستم بکنم،فقط گریه میکردم،نمیزاشت از تویِ بغلش در بیام..
جونگکوک:غ_غلط کردم...هق...بزار برم...هق...ل_لطفااا....تو_توروخدا...هق...بهم تجا//وز نکن...*گریه
ادامه دارد..
#پارتِ_نوزدهم
ویو جوگگکوک*
تقریبا یک هفته از روزی که اومدمخونه ش میگذره و هنوز بدون اجازه حتی بهم دستم نزد،تو این یکهفته حرفایِ زیادی بینمون رد و بدل شد ولی فقط به عنوانِدوست..حداقل برایِ من اون فقط یه دوستِ معمولی بود..یه هیونگ که ۳ سال ازمبرزگ تره؛هر روز تکراریه،دلم برا خانواده م تنگ شده ولی رومنمیشه بهش بگم.
اون شبم مثلِ بقیه ی شبا هر کدوم تویِ اتاق خودمون خوابیدیم.
هنوزم هر وقت میومدم تو اتاق باورمنمیشد اینجا برایِ منه..اگه فقط چندتا از تابلو هایِ قمیتیِ اینجارو بفروشم میتونم تمامِ بدهی هایِ پدرم رو صاف کنم..همین باعث میشد روز به روز بیشتر ازش متنفر بشم،با خانوادم تماس میگرفتم ولی مشخص بود ازمناراحت بودن..حتی یورا چندین بار بهم تیکه مینداخت و میگفت بپا حامله نشی.
ولی من که حتی یه بوسه ی ساده ام باهاش نداشتم ولی اون یورایِ خر همش اذیتم میکرد.
وقتی به اون کارایِ کثیف(*س..ک..س)فکر میکردم تنم میلرزید..بغض میکردم و دلممیخواست برم خونه.. چراغ هارو خاموش کردم و خوابیدیم..
ساعت ۳ نصفِ شب*
با صدایِ شکسته شدنِ شیشه از خواب پا شدم، ترسیدم ولی با خودمگفتم حتما تهیونگِ پس بیخیال شدم و دوباره سرمو گذاشتم رو بالشت تا بخوابم.
ویو تهیونگ*
صدایِ رعد و برق امونمو بریده بود..عرق سردی روی پیشونیم نشست
اون کابوسایِ لعنتی....بازم..بازماومدن سراغم.
اون شب واسه اینکه کابوس ببینم زیادی بد بود...داشت بارون میبارید و رعد و برق میزد،وقتی از خواب بلند شدم سر دردِ وحشتناکی داشتم،یونگ هو حتی تویِ خوابم منو دوست نداشت،حتی اونجا ام منو اذیت میکرد.
رویِ تخت نشستم و دستمو گذاشتم رویِ شقیقه م تا یکمماساژ بدم،یه قرص سردرد برداشتم تا بخورم ولی وقتی لیوان رو برداشتم از تویِ دستم افتاد و شکست..
انقد سردرد داشتم که حتی نفهمیدم چی شد و دارم چی کار میکنم..
فقط میدونستم باید برم پیشِ کسی که دوسش دارم..بلند شدم و رفتم تویِ اتاق جونگکوک،با گریه...با اشک..
حتی درِ اتاقشو نزدم،فقط وارد شدم و رفتم سمتِ تختش،هرکاری میکردم اشکام بند نمیومد.
ویو جونگکوک*
داشت خوابم میبرد که یهو درِ اتاق باز شد،با دیدنِ تهیونگ جلویِ در حس کردم قلبم از حرکت ایستاده...بغض کردم..یعنی میخواست باهام چیکار کنه؟
جونگکوک:چ_چیکار میکنی؟*گریه
تهیونگ:ساکت شو..لطفا ساکت شو،فقط..فقط میخوام تو بغلت بخوابم
جونگکوک:تو_توروخدا...ب_برو بیرون*گریه
به سمتم اومد و روم خیمه زد،پتو رو رویِ خودش و من زد و منو گرفت تو بغلش..اونمگریه میکرد؛ولی بی صدا..
بدنم سر شد..هیچکاری نمیتونستم بکنم،فقط گریه میکردم،نمیزاشت از تویِ بغلش در بیام..
جونگکوک:غ_غلط کردم...هق...بزار برم...هق...ل_لطفااا....تو_توروخدا...هق...بهم تجا//وز نکن...*گریه
ادامه دارد..
- ۴۴
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط