سناریوی شماره
{سناریوی شماره ۱}
|| پارت بیست یک ||
نام سناریوی:
《دوست دارم 》
تاچی هارو با صدای قوی گفت: "شروع کنید!"
یومی با تمرکز به باکوگو نگاه کرد و جاذبه رو در دستانش حس کرد. با یک حرکت سریع، سعی کرد تا با لمس زمین، جاذبه رو به سمت باکوگو بکشونه و او رو به سمت خودش بکشه. اما باکوگو با یک انفجار ناگهانی، خودش رو از جاذبه یومی آزاد کرد و به سمت او حمله کرد.
یومی با سرعت به سمت چپ چرخید و توپ انرژی رو به سمت باکوگو پرتاب کرد. باکوگو با یک انفجار دیگه، توپ رو متلاشی کرد و به یومی نزدیکتر شد.
یومی در دلش فکر کرد: "باید از ترس از شکست خوردنم غلبه کنم. نمیتونم بگذارم این ترس مانع من بشه آره!"
در این لحظه، یومی تصمیم گرفت از قدرتش به بهترین شکل استفاده کنه. او با تمام توانش جاذبه رو به سمت باکوگو کشید و در عین حال توپ انرژی رو به سمتش پرتاب کرد. باکوگو هم با قدرت انفجارش به مقابله پرداخت و سعی کرد از حمله یومی فرار کنه.
مبارزه به شدت ادامه داشت و هر دو نفر به خوبی همدیگه رو میشناختند و میدونستند که هر کدوم چه تواناییهایی دارند. در نهایت، هر دو به یک نقطه رسیدند که نمیتونستند بیشتر از این پیش برن.
تاچی هارو با دقت به مبارزه نگاه کرد و در نهایت گفت: "به نظر میرسه که این مبارزه مساوی شد. هر دو شما قدرت و مهارتهای فوقالعادهای دارید!"
یومی و باکوگو با لبخند به هم نگاه کردند
ادامه داره
نوشتم ولی نمیزارم ۲ پارت هم نوشتم 😈
تلافی[[ دلم برات تنگ میشه ]]👻
یادتونه
|| پارت بیست یک ||
نام سناریوی:
《دوست دارم 》
تاچی هارو با صدای قوی گفت: "شروع کنید!"
یومی با تمرکز به باکوگو نگاه کرد و جاذبه رو در دستانش حس کرد. با یک حرکت سریع، سعی کرد تا با لمس زمین، جاذبه رو به سمت باکوگو بکشونه و او رو به سمت خودش بکشه. اما باکوگو با یک انفجار ناگهانی، خودش رو از جاذبه یومی آزاد کرد و به سمت او حمله کرد.
یومی با سرعت به سمت چپ چرخید و توپ انرژی رو به سمت باکوگو پرتاب کرد. باکوگو با یک انفجار دیگه، توپ رو متلاشی کرد و به یومی نزدیکتر شد.
یومی در دلش فکر کرد: "باید از ترس از شکست خوردنم غلبه کنم. نمیتونم بگذارم این ترس مانع من بشه آره!"
در این لحظه، یومی تصمیم گرفت از قدرتش به بهترین شکل استفاده کنه. او با تمام توانش جاذبه رو به سمت باکوگو کشید و در عین حال توپ انرژی رو به سمتش پرتاب کرد. باکوگو هم با قدرت انفجارش به مقابله پرداخت و سعی کرد از حمله یومی فرار کنه.
مبارزه به شدت ادامه داشت و هر دو نفر به خوبی همدیگه رو میشناختند و میدونستند که هر کدوم چه تواناییهایی دارند. در نهایت، هر دو به یک نقطه رسیدند که نمیتونستند بیشتر از این پیش برن.
تاچی هارو با دقت به مبارزه نگاه کرد و در نهایت گفت: "به نظر میرسه که این مبارزه مساوی شد. هر دو شما قدرت و مهارتهای فوقالعادهای دارید!"
یومی و باکوگو با لبخند به هم نگاه کردند
ادامه داره
نوشتم ولی نمیزارم ۲ پارت هم نوشتم 😈
تلافی[[ دلم برات تنگ میشه ]]👻
یادتونه
- ۴.۲k
- ۲۶ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط