{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚‌ٔ 𝙈𝙖 | نظریه‌ی ما

𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚‌ٔ 𝙈𝙖 | نظریه‌ی ما
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
𝑷𝒂𝒓𝒕: 10
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دست‌هام رو داخل آستین‌های هودی فرو کردم و همراه جونگ‌کوک سمت ماشین رفتم.

همین که رسیدیم، قبل از اینکه سوار بشم، کت خودش رو از روی صندلی برداشت.

من سریع گفتم:

— استاد…

برگشت سمتم.

— هوم؟

کت رو به طرفش گرفتم.

— اینو بگیرین. دیگه لازم ندارم. هودی تنمه، گرمم هست.

نگاهی به کت انداخت.

— بپوش.

— ولی الان واقعاً گرممه.

— اوِلین، بپوش.

— استاد، شما خودتون کت ندارین.

— مهم نیست.

— ولی—

دستش رو جلو آورد.

— بده.

کت رو گذاشتم توی دستش.

فکر کردم دیگه تموم شد.

اما جونگ‌کوک کت رو برداشت، گذاشت روی صندلی عقب و نشست پشت فرمون.

ماشین که راه افتاد، بخاری رو بیشتر کرد.


---

بعد از مدتی ماشین وارد یه خیابون خلوت شد و جلوی یه خونه‌ی بزرگ توقف کرد.

پیاده شدم و همون لحظه با دیدن ساختمون چند ثانیه مات موندم.

خونه واقعاً بزرگ بود.

نمای بیرونی تقریباً کاملاً مشکی، شیشه‌های بزرگ، دیوارهای تیره و نورهای کم‌رنگی که اطراف محوطه روشن بودن.

خیلی شیک بود.

آروم گفتم:

— شبیه خونه‌ی مافیاهاستتتت…

جونگ‌کوک در ماشین رو بست.

— چی گفتی؟

سریع سرم رو تکون دادم.

— هیچی، استاد.

وارد خونه شدیم.

همه‌چیز داخل هم تیره و شیک بود؛ مبلمان مشکی، کف براق، نورهای ملایم و دکور خیلی مرتب.

داشتم اطراف رو نگاه می‌کردم که ناگهان صدای پارس بلندی از سمت راهرو اومد.

خشکم زد.

سرم رو برگردوندم.

یه سگ بزرگ و کاملاً مشکی از گوشه‌ی راهرو بیرون اومد جیغ بلندی کشیدم.

— آآآآآ!

بی‌اختیار پریدم پشت جونگ‌کوک.

سگ دوباره پارس کرد.

— استاددددد!

جونگ‌کوک برگشت سمتم.

— اوِلین.

— اون سگهههه!

دستم رو محکم به بازوش گرفتم.

سگ چند قدم جلو اومد.

— نیاااا!

جونگ‌کوک دستش رو جلوی من گرفت و بی هوا خندید.

— آروم.

— استاد، می‌ترسم مامانمو میخواممممم، نخندینن استاددد !

سگ دوباره پارس کرد.

من بیشتر پشت جونگ‌کوک قایم شدم.

— استاد یه کاری کنیددد!

جونگ‌کوک کاملاً خونسرد به سگ نگاه کرد.

— بم.

سگ گوش‌هاش رو تکون داد.

جونگ‌کوک با همون لحن محکم گفت:

— بم، این دوسته. نترسونش.

سگ همون‌جا ایستاد.

من هنوز نصف صورتم رو پشت شونه‌ی جونگ‌کوک قایم کرده بودم.

آروم سرم رو بیرون آوردم.

— گازم نمی‌گیره؟

جونگ‌کوک بدون مکث گفت:

— نه.

— کاریم نداره؟

— نه.

— نمی‌پره روم؟

— نه.

چند ثانیه به بم نگاه کردم.

بم هم مستقیم نگام می‌کرد.

— نمی‌خورتم که؟

جونگ‌کوک برای چند لحظه ساکت موند.

بعد با همون قیافه‌ی جدی خنده ی تو گلویی زد و گفت:

— نه، اوِلین. نمی‌خورتت.

با تردید پرسیدم:

— مطمئنین؟

— بله.

— خیلی بزرگه…

— می‌دونم.

— قیافه‌ش ترسناکه.

جونگ‌کوک به بم نگاه کرد.

— قیافه‌اش عادیه.

— برای شما!

بم دمش رو تکون داد.

جونگ‌کوک گفت:

— بم، بشین.

سگ نشست.

من با احتیاط یه قدم از پشت جونگ‌کوک بیرون اومدم.

— واقعاً آرومه؟

— بله.

— اسمش بمِ؟

— بله.

— چرا بم؟

جونگ‌کوک خیلی کوتاه جواب داد:

— چون اسمشه.

با تعجب نگاهش کردم.

— خب چرا این اسم رو گذاشتین؟

— نمی‌دونم.

— شما صاحبشین و نمی‌دونین؟

جونگ‌کوک فقط نگاهم کرد.

— اوِلین.

— باشه، باشه. ساکتممم.

دوباره به بم نگاه کردم.

این بار یه ذره کمتر ترسیدم.

— سلام بم…

بم سرش رو کمی کج کرد.

من سریع برگشتم سمت جونگ‌کوک.

— استاد، فکر کنم هنوز داره منو می‌پاد.

— فقط داره نگاهت می‌کنه.

— مطمئنین؟

— اوِلین.

— بله؟

— بیا.

و من با فاصله‌ی خیلی محترمانه‌ای از بم، پشت سرش راه افتادم.


---

از پله‌ها بالا رفتیم و وارد راهروی بزرگی شدیم.

جونگ‌کوک جلوی یکی از اتاق‌ها ایستاد و در رو باز کرد.

— این اتاق توئه.

وارد شدم.

چشم‌هام گرد شد.

اتاق بزرگ و مرتب بود؛ تخت، میز مطالعه، کمد، پنجره‌ی بزرگ و یه مبل کوچیک کنار پنجره.

— این… اتاق منه؟

— بله.

— خیلی قشنگه.

— وسایلت رو هم گذاشتن.

به اطراف نگاه کردم.

همه‌چیز تمیز و مرتب بود.

— شما کی اینا رو آماده کردین؟

— وقتی توی فروشگاه بودیم، چندتا چیز دیگه سفارش دادم.

با تعجب نگاهش کردم.

— چقدر سریع…

— کار سختی نیست.

بعد چند لحظه سکوت کرد.

— فردا می‌ریم مدرسه.

لبخندم محو شد.

— فردا؟

— بله.

— اگه کسی پرسید کجا بودم چی؟

— می‌گی مسافرت بودی.

— اگه پرسیدن کجا؟

— لازم نیست توضیح بدی.

— اگه درباره‌ی گوشیم پرسیدن؟

— می‌گی خراب شده بود.

سرم رو تکون دادم.

— باشه.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بیاید کامنتااا😀🤣

شرطا برای پارت بعدد
لایک ۴۰
کامنت ۳۰

برسونیدددد😀🔪💋
دیدگاه ها (۱۱)

چند پارتی جونگ کوک (درخواستی)

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁶ویو: ویکتورچند لحظه ساکت شدم.بعد...

سه پارتی✨شب بود و سالن سینما تقریباً شلوغ بود.ات و جونگ‌کوک ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط