{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شرط کردی تا بمیرم تا بفهمی عاشقم

شرط کردی تا بمیرم تا بفهمی عاشقم
مرگ را هم می پذیرم تا بفهمی عاشقم
روز و شب آواز خواند و جان سپرد این مرغ عشق
سالها کردی اسیرم تا بفهمی عاشقم
رفتی و هر ثانیه شلاق ها زد بر تنم
بی کسی ها کرد پیرم تا بفهمی عاشقم
روزگاری را در این هفتاد خوان زندگی
در نبرد دیو و شیرم تا بفهمی عاشقم
نیست یادت؟! کاش می شد مثل ایام قدیم
باز دستت را بگیرم تا بفهمی عاشقم
دیدگاه ها (۷)

گفتم به دام اسیرم ، گفتا که دانه با منگفتم که آشیان کو ؟ گفت...

من همان شاعر گنگم که زبان باز نکردشعر می گفت ولی عاشقی آغاز ...

رفت آنکه بیشتر ز همه دوست دارمشیارب به دستهای خودت میسپارمشل...

خوش نیستم چنگ خزان آشفته باغم رادیگر نگیر از هیچ کس اصلا سرا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط