{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🌸✨ قصه‌های ادامه‌دار (۳)—  دو دوست در بهشت

🌸✨ قصه‌های ادامه‌دار (۳)—  دو دوست در بهشت

در بهشت، همه چیز آرام و نورانی بود.
پرنده‌ها نمی‌خواندند، بلکه نور می‌خواند و زمین خودش را نوازش می‌کرد.
من ایستاده بودم، آماده بودم تا حرف بزنم، و تو کنارم بودی با نگاه پر از کنجکاوی و لبخند.
گفتم: «اینجا کتاب نمی‌خوانند…»
تو خندیدی و گفتی: «پس ما چی کار کنیم؟»
جواب دادم: «خب، بنویسیم! حتی اگر فرشته‌ها هم نفهمند، دل ما می‌فهمد.»

پس قلم برداشتیم و شروع کردیم به نوشتن:

من ایده‌ها را می‌نوشتم،

تو با دست پر از نورشان می‌کردی،
و هر چیزی که می‌نوشتیم، مثل گل سرخ در باغ بهشت شکوفه می‌زد.


گاهی تو می‌خندیدی و می‌گفتی: «نه نه، این جمله‌رو قشنگ‌ترش کن!»
و من با لبخند، باز می‌نوشتم، چون تو استاد ذوق و دقت بودی.

فرشته‌ها می‌گذشتند و نگاه می‌کردند، تعجب‌زده: «این دو نفر چه می‌کنند؟»
و ما فقط می‌خندیدیم و ادامه می‌دادیم:
نوشتن در بهشت، نه برای یاد گرفتن، بلکه برای شادی دل‌هاست.

و وقتی خسته می‌شدیم، می‌نشستیم، یکدیگر را نگاه می‌کردیم، و با آرامش می‌گفتیم:
«همین که با هم هستیم، همین که نور در دل‌هایمان جاری است… یعنی بهشت واقعی همین جاست.»

✨
— ✍️ به قلم: دکتر بهرام محمدی
📘 @Dispellingignorance
#دفع_جهل #بهشت #نور #دوستی #شادکامی #آگاهی #دل_شاد #زندگی #انرژی
دیدگاه ها (۰)

دوپارتی هیونجین

من چجوری میتونم باور کنم که انقد زود ۲۹ سالت شد؟؟ چجوری باور...

رمان :قرارداد سرنوشت

هوا رو به تاریکی می‌رفت و حیاط مدرسه تقریباً خالی شده بود. ت...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۳۹ روز جشن پایان سال بالاخره رسید.حیاط...

~ی پروژه‌ خیلی زیبای دیگه‌ به مناسب تولد جیمین تو آسمون لیما...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️جنا زیر لب گفت:«اون داره میاد پایین.»ریگیل...

یه تک‌پارتییی جدید از تهیونگگگگگ شیییی؟؟:))) به قلم لینا؟:) ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط