پارت عشق من

پارت ۲ عشق من


بابای هانا:هانا تو باید با ایشون بری من تورو.....تورو تو قمار به ایشون باختم.
هانا:چ....چ.....چی؟«با بغض»
چطور تونستی چنین کاری کنی به تو هم میگن پدر لال شم اگر یه دفعه بهت گفته باشم بابا تف تو اون لقب پدری که به تو بگن.
دستشو آورد بالا چشمامو بستم قطره اشکی از چشمم افتاد منتظر بودم که دردی حس کنم اما فقط صدای بمی شنیدم چشمامو باز کردم دیدم اون مرده دستت اون مرتیکه رو گرفته
مرده:می خواستی به اموال من دست بزنی«عصبی»
اون مرتیکه (چقد مرتیکه مرتیکه شد😆)هول شد گفت
بابای هانا:بب...... ببخشید قربان
مرده برگشت سمت من
مرده:بریم
دستمو گرفت برد بیرون نشستیم تو ی ون مشکی گریم گرفته بود آروم گریه میکردم که پرسید
مرده:اسمت چیه؟
هانا:هانا.....میشه اسم شمارو بدونم
مرده:مین یونگی.....چند سالته؟
هانا:۱۷ سالمه(توجه داشته باشید سن قانونی تو کره ۱۹ ساله😁)
یونگی:چی؟....دروغ که نمیگی؟
هانا:نه....چرا دروغ بگم
یونگی:آخه تو زیر سن قانونی
راننده:قربان رسیدیم
یونگی: دنبالم بیا
رفتیم پیش یه خانم ۴۰..۵۰ ساله که یونگی شی (شی به معنای آقاست؛ جون)گفت
یونگی:آجوما خدمتکار جدیده بهش قوانین و بگو
آجوما:چشم
یونگی شی رفت 😅
۱.بدون اجازه ی ارباب بیرون نمیری
۲.اربابو با این کوچکی صدا نزن
۳.رو حرف ارباب حرف نزن
۴.هرچی ارباب گفت بدون چون و چرا انجام میدی
هانا: چشم
آجوما لبخند مهربونی زد:بیا بریم ظرفارو بشوریم
هانا:چشم
رفتیم حدود نیم ساعت گذشته بود ساعت۱۱ بود که آجوما بلند گفت
آجوما:همه برین استراحت کنید
هانا:آجوما من یکم تشنمه از کجا آب بردارم
آجوما به راهروی تاریک نشونم داد
آجوما:آخر این راهرو سمت راست
(آشپز خونه‌ی عمارت و خدمتکارا جداعه)
هانا:جای دیگه ای نیست؟
اجوما: نه عزیزم
هانا: ممنون
رفتم رسیدم به یه اتاق کوچیک به لیوان آب برداشتم خوردم داشتم میرفتم که ارباب و دیدم احترام گذاشتم خواستم برم که گفت
یونگی:برام غذا بیار
هانا:چشم
رفتم غذا بردم گفت
یونگی:میتونی بری
رفتم خوابیدم

ادامه دارد😁
دیدگاه ها (۰)

بچه ها بخدا مدارس پدرمونو در آورده از چهارشنبم دوباره امتحان...

پارت ۱ عشق منویو ی هانایه روزه کسل کننده ی دیگه دوباره قراره...

🚫قبلش بگم همه‌ی این‌ها ساخته ذهن بنده هست و هیچ واقعیتی ندار...

part 15 "ویو ا.ت اجوما: خب تو باید برای ارباب کارای شخصی بکن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط