پارت عشق من
پارت ۱ عشق من
ویو ی هانا
یه روزه کسل کننده ی دیگه دوباره قراره زورگویی اون عجوزه و دخترش و تحمل کنم.بلند شدم رفتم بیرون ساعت ۴ صبح بود.آشپزخونه رو تمیز کردم صبحونه آماده کردم حدود ساعت ۷ شد که رفتم سلنا رو صدا کنم رفتم در اتافو زدم رفتم تو
هانا:خانم بیدارشید
سلنا:اههه چرا نمی زاری بخوابم
هانا:خانم امروز ساعت ۹ با مادرتون وقت ناخون دارید.
سلنا:باشه کلفت«با پوزخند»بعد از اینکه از دستشویی برگشتم میخوام تختم و اتاقم تمیز و مرتب باشه.
هانا:چشم
سلنا رفت دستشویی اتاق و تخت و تمیز کردم و رفتم در اتاق اون عفریته(درست نوشتم؟😅)
هانا:خانم بیدارشید امروز وقت ناخون دارید
مادرناتنیش:باشه گمشو
هانا:چشم
رفتم صبحونه رو چیدم رفتم تو اتاقم،اتاق که چه عرض کنم انباریه یکم دراز کشیدم که صدای اون عجوزه اومد که داد زد«بیا این صبحونه رو جمع کن»رفتم پایین دیدم وایساده
گفت
مادرناتنیش:سریع صبحونه رو جمع میکنی اینجارم تمیز میکنی فردا دوستای سلنا برای مهمونی میان اینجا فهمیدی؟
هانا:بله خانم«آروم»
رفتم سمت میر شروع کردم جمع کردن بعد طی کشیدم و ظرفارو شستم و تمام وسایل و دستمال کشیدم که اون مرتیکه«باباش» با یه مرد قد بلند که تیپ مشکی و دارم زده بود اومد سلنا هی میخواست خودشو به پسره نزدیک کنه با حرفی که زد خون تو رگام یخ زد......
ادامه دارد😁
ویو ی هانا
یه روزه کسل کننده ی دیگه دوباره قراره زورگویی اون عجوزه و دخترش و تحمل کنم.بلند شدم رفتم بیرون ساعت ۴ صبح بود.آشپزخونه رو تمیز کردم صبحونه آماده کردم حدود ساعت ۷ شد که رفتم سلنا رو صدا کنم رفتم در اتافو زدم رفتم تو
هانا:خانم بیدارشید
سلنا:اههه چرا نمی زاری بخوابم
هانا:خانم امروز ساعت ۹ با مادرتون وقت ناخون دارید.
سلنا:باشه کلفت«با پوزخند»بعد از اینکه از دستشویی برگشتم میخوام تختم و اتاقم تمیز و مرتب باشه.
هانا:چشم
سلنا رفت دستشویی اتاق و تخت و تمیز کردم و رفتم در اتاق اون عفریته(درست نوشتم؟😅)
هانا:خانم بیدارشید امروز وقت ناخون دارید
مادرناتنیش:باشه گمشو
هانا:چشم
رفتم صبحونه رو چیدم رفتم تو اتاقم،اتاق که چه عرض کنم انباریه یکم دراز کشیدم که صدای اون عجوزه اومد که داد زد«بیا این صبحونه رو جمع کن»رفتم پایین دیدم وایساده
گفت
مادرناتنیش:سریع صبحونه رو جمع میکنی اینجارم تمیز میکنی فردا دوستای سلنا برای مهمونی میان اینجا فهمیدی؟
هانا:بله خانم«آروم»
رفتم سمت میر شروع کردم جمع کردن بعد طی کشیدم و ظرفارو شستم و تمام وسایل و دستمال کشیدم که اون مرتیکه«باباش» با یه مرد قد بلند که تیپ مشکی و دارم زده بود اومد سلنا هی میخواست خودشو به پسره نزدیک کنه با حرفی که زد خون تو رگام یخ زد......
ادامه دارد😁
- ۹۷۳
- ۱۲ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط