می خوام کنارت باشم
می خوام کنارت باشم
پارت۴
''در خانه''
یور:انیا جان فردا چه زنگ هایی داری
انیا:ورزش دارم
یور: اها باشه بعد فردا یادم بیار برات بادم زمینی بزارم
انیا: چشم
انیا به اتاقش می رود و روی تخت ولو میشه و به میره تو گوشی که دید بکی بهش پیام داده.
بکی: سلام انیا جونم چطوری میگم میای با هم بریم خرید و عشق و حال
انیا در واب به بکی زنگ میزنه
'انیا: سلام بکی پیامت رو خوندم اره موافقم الان ساعتت.... ۴:۳۰ هست ساعت ۵:۱۵ جلوی در خونتون هستم
'بکی:اوکی پس میبینمت '
' انیا:باشه بای'
(نکته: هر وقت ' گذاشتم بدونید که دارن تلفنی صحبت می کنند)
'پرش به ساعت ۵:۱۵'
انیا: سلام بکی جونم
بکی: سلام انیا جونم چطوری بریم پاساژ
'پرش به پاساژ'
'' نیم ساعت بعد از پاساژ گردی ''
بکی: هی انیا ببین کی اینجاس دامیان و لوکا
انیا: چی دامیان ؟
دامیان : سلام انیا چطوری
انیا: سلام خبم ممنون
بکی: سلام چطورین بچه ها می خواین امروز رو باهام وقت بگذرونیم
لوکا: حتما خیلی خوب میشه اگه بخواین جایی برین دو تا دختر تنها خطرناکه پس ما هم باهاتون میایم
(نکته: بکی و لوکا باهام نقشه ریخته بودن که انیا و دامیان باهام برن بیرون)
بعد از کمی راه رفتن
انیا: بکی خیلی از اون پیراهن کوتاه خوشم اومده میشه بریم پرو کنم
بکی: حتما
انیا لباس رو برداشت و به داخل اتاق پرو رفت
بکی: دامیان من از یه لباسی داخل یه مغازه دیگه خوشم اومده من و لوکا می خوایم بریم اونجا تو پیش انیا بمون بچم تنها نباشه
دامیان: اوکی من پیشش می مونم
'' کمی بعد''
انیا: بکی بیا لباسم رو ببین
دامیان بدون اینکه حرفی بزنه به سمت انیا رفت
انیا فکر میکرد بکی اونجا برای همین
با ذوق اومد بیرون و گفت
انیا: تداااا
وقتی به جای بکی دامیان رو دید یکم خجالت زده شده
دامیان: خیلی خوشگل شدی
انیا: چی به نظرت انیا خوشگله
دامیان: اره همینطوره
انیا با صدای آروم: باشه پی میخرمش
انیا لباس خودش رو پوشید و رفت تا حساب کنه
انیا: به فرمایید
که دامیان یهو
پارت۴
''در خانه''
یور:انیا جان فردا چه زنگ هایی داری
انیا:ورزش دارم
یور: اها باشه بعد فردا یادم بیار برات بادم زمینی بزارم
انیا: چشم
انیا به اتاقش می رود و روی تخت ولو میشه و به میره تو گوشی که دید بکی بهش پیام داده.
بکی: سلام انیا جونم چطوری میگم میای با هم بریم خرید و عشق و حال
انیا در واب به بکی زنگ میزنه
'انیا: سلام بکی پیامت رو خوندم اره موافقم الان ساعتت.... ۴:۳۰ هست ساعت ۵:۱۵ جلوی در خونتون هستم
'بکی:اوکی پس میبینمت '
' انیا:باشه بای'
(نکته: هر وقت ' گذاشتم بدونید که دارن تلفنی صحبت می کنند)
'پرش به ساعت ۵:۱۵'
انیا: سلام بکی جونم
بکی: سلام انیا جونم چطوری بریم پاساژ
'پرش به پاساژ'
'' نیم ساعت بعد از پاساژ گردی ''
بکی: هی انیا ببین کی اینجاس دامیان و لوکا
انیا: چی دامیان ؟
دامیان : سلام انیا چطوری
انیا: سلام خبم ممنون
بکی: سلام چطورین بچه ها می خواین امروز رو باهام وقت بگذرونیم
لوکا: حتما خیلی خوب میشه اگه بخواین جایی برین دو تا دختر تنها خطرناکه پس ما هم باهاتون میایم
(نکته: بکی و لوکا باهام نقشه ریخته بودن که انیا و دامیان باهام برن بیرون)
بعد از کمی راه رفتن
انیا: بکی خیلی از اون پیراهن کوتاه خوشم اومده میشه بریم پرو کنم
بکی: حتما
انیا لباس رو برداشت و به داخل اتاق پرو رفت
بکی: دامیان من از یه لباسی داخل یه مغازه دیگه خوشم اومده من و لوکا می خوایم بریم اونجا تو پیش انیا بمون بچم تنها نباشه
دامیان: اوکی من پیشش می مونم
'' کمی بعد''
انیا: بکی بیا لباسم رو ببین
دامیان بدون اینکه حرفی بزنه به سمت انیا رفت
انیا فکر میکرد بکی اونجا برای همین
با ذوق اومد بیرون و گفت
انیا: تداااا
وقتی به جای بکی دامیان رو دید یکم خجالت زده شده
دامیان: خیلی خوشگل شدی
انیا: چی به نظرت انیا خوشگله
دامیان: اره همینطوره
انیا با صدای آروم: باشه پی میخرمش
انیا لباس خودش رو پوشید و رفت تا حساب کنه
انیا: به فرمایید
که دامیان یهو
- ۱.۳k
- ۲۹ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط