{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🔹 #او_را ... (۸۵)

🔹 #او_را ... (۸۵)





مثل مرغ سرکنده شده بودم !

هیچ جا نبود !

حتی سه شنبه و پنجشنبه رفتم اونجایی که جلسه بود ، اما نیومد ...!



امتحاناتم تموم شده بودن

با این درگیری های ذهنی واقعا قبول شدنم معجزه بود !!



مجبور شدم به گوشیش زنگ بزنم اما ...

خاموش بود !!!📵

چند روز بعد وقتی که سر کوچشون به انتظار نشسته بودم ،

یه وانت جلوی در نگه داشت و اسباب و اثاثیه ی جدیدی رو بردن تو خونه !



ناخودآگاه اشک از چشمام سرازیر شد... 💔

اون رفته بود ....!!

اما کجا؟؟

نمیدونستم... 😭



💠 ادامه در وب #از_جنس_خاک :
http://az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-هشتاد-و-پنجم/
دیدگاه ها (۱)

🔹 #او_را ... (۸۶)همه ی جملاتش مثل همون حرف هایی بود که شنید...

🔹 #او_را ... (۵۵)نشست رو زانوش- حالتون خوبه؟؟میخواید پرستار...

🔹 #او_را ... (۲۴)تو راه خونه بودم که عرشیا زنگ زد .- سلاااا...

🔹 #او_را ... (۸۲)وقتی برای تلف کردن نداشتم .ممکن بود جایی ب...

🔹 #او_را ... (۸۸)این یکی رو دیگه نمیتونستم قبول کنم !" هرچی...

🔹 #او_را ... (۳۱)کلافه گوشی رو پرت کردم و چشمامو بستمخوابم ...

🔹 #او_را ... (۹۰)با تعجب بهم خیره شد و سرش رو تکون داد !- ش...

🔹 #او_را.... (۹۱)حرف‌های مرجان دوباره پتک شده بود و به سرم ...

🔹 #او_را ... (۸۹)" جلسه پیش راجع به هدف خلقت کمی صحبت کردیم...

🔹 #او_را ... (۲۷)چند ثانیه با تعجب فقط نگاه میکردم که کم کم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط