کلافه بود؛
کلافه بود؛
بیقرار بود؛
حالش خوب نبود؛
میدونستم زندگی تحتفشارش گذاشته؛
میدونستم داره سخت میگذره روزهاش؛
کِش میاد شبهاش؛
فکر و خیال تو مغز و روحاش جابجا میشه؛
ولی نمیدونستم چی باعث این حالوروزش شده؛
آرامش نداشت، کسی که به دوست و غریبه همیشه آرامش میداد..
ازش پرسیدم: نمیخوای بگی چیشده؟
گفت: داستانش طولانیه، میخوای آخرشو برات بگم؟
گفتم: بگو.
گفت: خستهام؛ روحم خستهست، همین..
هیچی نگفتم. یاد گرفته بودم روحِ خسته با شعار و دلخوشیهای الکی، فقط خستهتر میشه.
همینطور که چشماشو بسته بود، بهم گفت: تو تاحالا روحات خسته شده؟ شده حوصلهی خودتم نداشته باشی؟
گفتم: زیاد.
گفت: چیکار میکنی برای اینکه حالات خوب بشه؟
بهش نگاه کردم و گفتم: ببین رفیق؛
آدم با یه حرف، با یه اتفاق، میتونه تو چند ثانیه بهم بریزه و خوبشدن حالش مدتها طول بکشه..
چند روز گذشت؛
بعد ۴ روز، در کمال ناباوری، متوجه شدم بُریده؛ از زندگی، از نفسکشیدن، از بودن..
دلم واست تنگ میشه رفیق؛ کاش اونور لااقل حالت خوب باشه..
[ به یاد امیرمحمد ]
بیقرار بود؛
حالش خوب نبود؛
میدونستم زندگی تحتفشارش گذاشته؛
میدونستم داره سخت میگذره روزهاش؛
کِش میاد شبهاش؛
فکر و خیال تو مغز و روحاش جابجا میشه؛
ولی نمیدونستم چی باعث این حالوروزش شده؛
آرامش نداشت، کسی که به دوست و غریبه همیشه آرامش میداد..
ازش پرسیدم: نمیخوای بگی چیشده؟
گفت: داستانش طولانیه، میخوای آخرشو برات بگم؟
گفتم: بگو.
گفت: خستهام؛ روحم خستهست، همین..
هیچی نگفتم. یاد گرفته بودم روحِ خسته با شعار و دلخوشیهای الکی، فقط خستهتر میشه.
همینطور که چشماشو بسته بود، بهم گفت: تو تاحالا روحات خسته شده؟ شده حوصلهی خودتم نداشته باشی؟
گفتم: زیاد.
گفت: چیکار میکنی برای اینکه حالات خوب بشه؟
بهش نگاه کردم و گفتم: ببین رفیق؛
آدم با یه حرف، با یه اتفاق، میتونه تو چند ثانیه بهم بریزه و خوبشدن حالش مدتها طول بکشه..
چند روز گذشت؛
بعد ۴ روز، در کمال ناباوری، متوجه شدم بُریده؛ از زندگی، از نفسکشیدن، از بودن..
دلم واست تنگ میشه رفیق؛ کاش اونور لااقل حالت خوب باشه..
[ به یاد امیرمحمد ]
- ۱۱.۱k
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط