خون و مخمل
خون و مخمل
part=۱۰
چند روز بعد – خیابانهای هونگده، ساعت ۴ عصر
مین-سو تنها بود. جیمین رفته بود پی ماشین، یونا و هوک رفته بودن اسلحه بخرن. بارون دوباره گرفته بود. مثل همیشه.
داشت از پیادهرو میرفت که صدایی از پشت اومد:
تهیونگ: مین-سو!
برگشت. تهیونگ با یه کاپوچین سیاه، کیف کوچیک به دوش، و همون لبخند عجیب.
مین-سو: (سرد) تو اینجام؟
تهیونگ: (نزدیک شد) انگار تقدیره.
مین-سو: تقدیر وجود نداره.
تهیونگ: (با تعجب) چه نگاه تلخی. چه کسی بهت یاد داده؟
مین-سو: (ادامه داد راه رفتن) کسی که میشناسمش.
تهیونگ: (کنارش راه افتاد) جیمین؟
مین-سو ایستاد. برگشت. نگاه سرد.
مین-سو: از کجا اسمش رو میدونی؟
تهیونگ: (بیخیال) همه جا اسمش پیچه. رهبر یه خانوادهی مافیایی، معروفترین آدم سایههای سئول. (خندید) توی دنیای ما، جیمین مثل خورشیده. حتی وقتی غروب میکنه، همه میدونن کجاست.
مین-سو: (با شک) "دنیای ما" یعنی چی؟ تو کی هستی؟
تهیونگ: (کیفش رو باز کرد) یه جواهرفروش.
/ (یه جعبه کوچک درآورد، باز کرد – توش یه گردنبند ساده با یه سنگ آبی)
/ (به مین-سو) برات آوردم. نه به عنوان هدیه. به عنوان یه پیشنهاد.
مین-سو: (اخم کرد) چی؟
تهیونگ: این گردنبند رو بفروش برام. ببرش به یه مشتری خاص. پولش نصفه. بقش مال تو.
مین-سو: چرا من؟
تهیونگ: چون جیمین تو رو به همه معرفی کرده. حالا همه میدونن تو دختر سارایی. با تو کسی جرأت نمیکنه شوخی کنه.
مین-سو: (عقب رفت) تو از مادرم خبر داری؟
تهیونگ: (کمی جدی شد) همه از سارا خبر دارن. اون یه افسانه بود. (مکث) و تو... میتونی یه افسانه باشی.
مین-سو گردنبند رو گرفت. سنگ آبی توی نور بارون میدرخشید. قشنگ بود. ولی یه چیزی توش بود... سرد.
مین-سو: اگه نه گفتم چی؟
تهیونگ: (لبخند زد) میگی آره. چون کنجکاوی. (برگشت و رفت) تا فردا عصر، کافهی هونگده. منتظرم.
رفت. مین-سو موند با گردنبند توی دست.
---
ادامه دارد.....
part=۱۰
چند روز بعد – خیابانهای هونگده، ساعت ۴ عصر
مین-سو تنها بود. جیمین رفته بود پی ماشین، یونا و هوک رفته بودن اسلحه بخرن. بارون دوباره گرفته بود. مثل همیشه.
داشت از پیادهرو میرفت که صدایی از پشت اومد:
تهیونگ: مین-سو!
برگشت. تهیونگ با یه کاپوچین سیاه، کیف کوچیک به دوش، و همون لبخند عجیب.
مین-سو: (سرد) تو اینجام؟
تهیونگ: (نزدیک شد) انگار تقدیره.
مین-سو: تقدیر وجود نداره.
تهیونگ: (با تعجب) چه نگاه تلخی. چه کسی بهت یاد داده؟
مین-سو: (ادامه داد راه رفتن) کسی که میشناسمش.
تهیونگ: (کنارش راه افتاد) جیمین؟
مین-سو ایستاد. برگشت. نگاه سرد.
مین-سو: از کجا اسمش رو میدونی؟
تهیونگ: (بیخیال) همه جا اسمش پیچه. رهبر یه خانوادهی مافیایی، معروفترین آدم سایههای سئول. (خندید) توی دنیای ما، جیمین مثل خورشیده. حتی وقتی غروب میکنه، همه میدونن کجاست.
مین-سو: (با شک) "دنیای ما" یعنی چی؟ تو کی هستی؟
تهیونگ: (کیفش رو باز کرد) یه جواهرفروش.
/ (یه جعبه کوچک درآورد، باز کرد – توش یه گردنبند ساده با یه سنگ آبی)
/ (به مین-سو) برات آوردم. نه به عنوان هدیه. به عنوان یه پیشنهاد.
مین-سو: (اخم کرد) چی؟
تهیونگ: این گردنبند رو بفروش برام. ببرش به یه مشتری خاص. پولش نصفه. بقش مال تو.
مین-سو: چرا من؟
تهیونگ: چون جیمین تو رو به همه معرفی کرده. حالا همه میدونن تو دختر سارایی. با تو کسی جرأت نمیکنه شوخی کنه.
مین-سو: (عقب رفت) تو از مادرم خبر داری؟
تهیونگ: (کمی جدی شد) همه از سارا خبر دارن. اون یه افسانه بود. (مکث) و تو... میتونی یه افسانه باشی.
مین-سو گردنبند رو گرفت. سنگ آبی توی نور بارون میدرخشید. قشنگ بود. ولی یه چیزی توش بود... سرد.
مین-سو: اگه نه گفتم چی؟
تهیونگ: (لبخند زد) میگی آره. چون کنجکاوی. (برگشت و رفت) تا فردا عصر، کافهی هونگده. منتظرم.
رفت. مین-سو موند با گردنبند توی دست.
---
ادامه دارد.....
- ۶۰۰
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط