خون ومخمل
خون ومخمل
Part =۸
چند روز بعد – کافهای در هونگده، سئول
بارون بند اومده بود ولی هوا هنوز سرد بود. مین-سو و یونا توی یه کافه کوچک نشسته بودن. هوک بیرون توی ماشین منتظر بود. جیمین رفته بود سراغ یه قرار مخفی.
یونا: (لیوان قهوه رو گذاشت کنار) مین-سو، چند روزه حالت خوب نیست.
مین-سو: (به بیرون نگاه میکرد) نمیتونم ازش بگذرم. جیمین... مادرم رو کشت.
یونا: مجبور بود.
مین-سو: (با عصبانیت) میدونم. به همین دلشکستهترم.
در کافه باز شد. یه پسر وارد شد. قد بلند، موهای جوگندمی، کت چرم مشکی، چکمه، و یه کیف کوچک روی دوشش. نگاهش به اطراف چرخید و روی مین-سو نشست.
پسر: (به سمت میز اومد) اینجا خالیه؟
مین-سو: (نگاه کوتاهی کرد) نه. منتظریم.
پسر: (با لبخند) میتونم بشینم تا دوستتون بیاد؟
یونا: (با ذوق) بنشین! اسمت چیه؟
پسر: تهیونگ. (به مین-سو نگاه کرد) تو چطور؟
مین-سو: (سرد) مین-سو.
تهیونگ: (کمی برگشت) مین-سو... اسم قشنگیه.
یونا: (خنده) خیلی راحتی با غریبهها حرف میزنی؟
تهیونگ: (شانه بالا انداخت) آدمایی که توی کافههای هونگده قهوه میخورن، غریبه نیستن. فقط هنوز همدیگه رو ملاقات نکردن.
مین-سو نگاهش کرد. یه چیزی توی چشماش بود. نه مثل جیمین. گرمتر. ولی یه ته افسوس. یه چیزی که پشت لبخندش قایم شده بود.
یونا: (زیر میز به مین-سو لگد زد) بد نیست، ها؟
مین-سو: (نگاه سرد به یونا) چی؟
در باز شد. هوک اومد تو. نگاهش روی تهیونگ نشست. یه مکث کوتاه.
هوک: (به مین-سو) ماشین منتظره. بریم.
مین-سو بلند شد. یونا هم. تهیونگ برگشت و نگاه هوک کرد. هوک برنگشت. فقط رفت بیرون.
تهیونگ: (به مین-سو) دوستت چرا انقدر جدیه؟
مین-سو: چون سربازه.
تهیونگ: (کمی تعجب کرد) سرباز؟ جنگ تموم نشده؟
مین-سو: (به چشاش نگاه کرد) نه. تموم نشده.
رفت بیرون.
تهیونگ موند و لیوان قهوه. با خودش گفت: «منم هنوز تموم نشدم...»
---
🚗 توی ماشین – در راه عمارت
هوک: (به آیینه نگاه کرد) اون پسر کیه؟
مین-سو: نمیدونم. یه غریبه.
هوک: ازش دوری کن.
یونا: (با تعجب) چرا؟ خیلی خوشتیپ بود!
هوک: (نگاه به یونا کرد) گفتم ازش دوری کن.
یونا: (اخم کرد) تو رئیس من نیستی.
هوک: (برگشت به جاده) رئیس تو نیستم. ولی دوست ندارم ببینمت توی گونی.
یونا ساکت شد. مین-سو به بیرون نگاه کرد. صورت تهیونگ توی ذهنش موند. نه به خاطر خوشگلیش. به خاطر اون غم پشت لبخندش.
---
ادامه دارد.......
Part =۸
چند روز بعد – کافهای در هونگده، سئول
بارون بند اومده بود ولی هوا هنوز سرد بود. مین-سو و یونا توی یه کافه کوچک نشسته بودن. هوک بیرون توی ماشین منتظر بود. جیمین رفته بود سراغ یه قرار مخفی.
یونا: (لیوان قهوه رو گذاشت کنار) مین-سو، چند روزه حالت خوب نیست.
مین-سو: (به بیرون نگاه میکرد) نمیتونم ازش بگذرم. جیمین... مادرم رو کشت.
یونا: مجبور بود.
مین-سو: (با عصبانیت) میدونم. به همین دلشکستهترم.
در کافه باز شد. یه پسر وارد شد. قد بلند، موهای جوگندمی، کت چرم مشکی، چکمه، و یه کیف کوچک روی دوشش. نگاهش به اطراف چرخید و روی مین-سو نشست.
پسر: (به سمت میز اومد) اینجا خالیه؟
مین-سو: (نگاه کوتاهی کرد) نه. منتظریم.
پسر: (با لبخند) میتونم بشینم تا دوستتون بیاد؟
یونا: (با ذوق) بنشین! اسمت چیه؟
پسر: تهیونگ. (به مین-سو نگاه کرد) تو چطور؟
مین-سو: (سرد) مین-سو.
تهیونگ: (کمی برگشت) مین-سو... اسم قشنگیه.
یونا: (خنده) خیلی راحتی با غریبهها حرف میزنی؟
تهیونگ: (شانه بالا انداخت) آدمایی که توی کافههای هونگده قهوه میخورن، غریبه نیستن. فقط هنوز همدیگه رو ملاقات نکردن.
مین-سو نگاهش کرد. یه چیزی توی چشماش بود. نه مثل جیمین. گرمتر. ولی یه ته افسوس. یه چیزی که پشت لبخندش قایم شده بود.
یونا: (زیر میز به مین-سو لگد زد) بد نیست، ها؟
مین-سو: (نگاه سرد به یونا) چی؟
در باز شد. هوک اومد تو. نگاهش روی تهیونگ نشست. یه مکث کوتاه.
هوک: (به مین-سو) ماشین منتظره. بریم.
مین-سو بلند شد. یونا هم. تهیونگ برگشت و نگاه هوک کرد. هوک برنگشت. فقط رفت بیرون.
تهیونگ: (به مین-سو) دوستت چرا انقدر جدیه؟
مین-سو: چون سربازه.
تهیونگ: (کمی تعجب کرد) سرباز؟ جنگ تموم نشده؟
مین-سو: (به چشاش نگاه کرد) نه. تموم نشده.
رفت بیرون.
تهیونگ موند و لیوان قهوه. با خودش گفت: «منم هنوز تموم نشدم...»
---
🚗 توی ماشین – در راه عمارت
هوک: (به آیینه نگاه کرد) اون پسر کیه؟
مین-سو: نمیدونم. یه غریبه.
هوک: ازش دوری کن.
یونا: (با تعجب) چرا؟ خیلی خوشتیپ بود!
هوک: (نگاه به یونا کرد) گفتم ازش دوری کن.
یونا: (اخم کرد) تو رئیس من نیستی.
هوک: (برگشت به جاده) رئیس تو نیستم. ولی دوست ندارم ببینمت توی گونی.
یونا ساکت شد. مین-سو به بیرون نگاه کرد. صورت تهیونگ توی ذهنش موند. نه به خاطر خوشگلیش. به خاطر اون غم پشت لبخندش.
---
ادامه دارد.......
- ۱.۴k
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط