{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

* دختري با پدرش میخواستند از یک پل چوبي رد شوند. پدر رو ب

* دختري با پدرش میخواستند از یک پل چوبي رد شوند. پدر رو به دخترش گفت: دخترم دست من را بگير تا از پل رد شويم.
دختر رو به پدر كرد و گفت: من دست تو را نميگيرم تو دست مرا بگير.
پدر گفت: چرا؟ چه فرقي ميكند؟ مهم اين است كه دستم را بگيري و با هم رد شویم.
دخترك گفت: فرقش اين است كه اگر من دست تو را بگيرم ممكن است هر لحظه دست تو را رها كنم،
اما تو اگر دست مرا بگيري هرگز آن را رها نخواهي كرد!!

* این دقیقا مانند داستان رابطه ما با خداوند است؛
هر گاه ما دست او را بگيریم ممكن است با هر غفلت و ناآگاهي دستش را رها كنیم،
اما اگر از او بخواهیم دستمان را بگيرد، هرگز دستمان را رها نخواهد كرد!!!
و اين يعنی عشق...
دعا کنیم خدا دستمونه بگیره.
..،.،.،.،.،.،.،،.،.صلوات
دیدگاه ها (۲)

باسلام زیبایی غمین بودن بد نيست گهگاه غمين باشي، غمين بودن ز...

سوره مبارکه قلم آیه 1ن وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ ن، سوگن...

ان شاءالله که قبول باشه

ﺍﻣﺎﻡ ﺯﻣﺎﻥ ﻋﺠﻞ ﺍﻟﻠﻪ ﺗﻌﺎﻟﯽ ﻓﺮﺟﻪﺑﻪ ﯾﮑﯽ ﺍﺯﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺧﻮﺩﮐﻪ ﺍﺯﺁﻥﺣﻀﺮﺕ ...

گاهی آن‌قدر موجِ فتنه و گرفتاری بلند می‌شودکه دیگر دستمان به...

پارت ۳۰

ابلیس

پارت: 8 (بخش1) زاویه دید: هیزلبوی پیاز داغ سوخته و مایع ظرفش...

#Thelast_Three#Hyunlixxاروم کارتو سر جاش گذاشت و از اتاق بیر...

part 50 ≈ الو.....نامجوننامجون« عا....سلام بابا»≈سلام نامجون...

The Fairy's - Monster's wrong love

چند پارتی پارت آخرآبِ یخ، مثل هزاران سوزنِ تیز، پوستِ جونگکو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط