{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

لحظه هایی هستند

لحظه هایی هستند
که هستیم
چه تنها ، چه در جمع
اما خودمان نیستیم
انگار روحمان می رود
همانجا که می خواهد
بی صدا
بی هیاهو
همان لحظه هایی که
راننده ی آژانس میگوید رسیدین
فروشنده می گوید باقی پول را نمی خواهی؟
راننده تاکسی میگوید صدای بوق را نمی شنوی
و مادر صدا میکند حواست کجاست ؟
ساعتهایی که
شنیدیم و نفهمیدیم
خواندیم و نفهمیدیم
دیدیم و نفهمیدیم
و تلویزیون خودش خاموش شد
آهنگ بار دهم تکرار شد
هوا روشن شد
تاریک شد
چایی سرد شد
غذا یخ کرد
در یخچال باز ماند
و در خانه را قفل نکردیم
و نفهمیدیم کی رسیدیم خانه
و کی گریه هایمان بند آمد
و
کی دیگر نترسیدیم
از ته دل نخندیدیم
و دل نبستیم
و چطور یکباره انقدر بزرگ شدیم
و موهای سرمان سفید
و از آرزوهایمان کی گذشتیم
" یک لحظه سکوت برای لحظه هایی که خودمان نیستیم "
دیدگاه ها (۱۳)

همه چیز از یک بطری بازی شروع شد.کمی بعد از نیمه شب روی یک می...

ای که بی تو خودمو تک و تنها می بینم هر جا که پا میذارم ...

بیشتر که می‌گذرد پوست‌ دلت کلفت می‌شود رابطه‌هایی که می‌آیند...

میدانی؟ بدبختی از آنجا شروع شد که گفتیم ما منطقی هستیم یکی م...

پدر پریسا گفت  سیاوش جان چند لحظه صبر کن با شما کار دارم . ق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط