PART
𝐀 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐣𝐮𝐫𝐞𝐝 𝐛𝐲 𝐭𝐡𝐞 𝐠𝐞𝐧𝐭𝐥𝐞 𝐦𝐚𝐠𝐢𝐜 𝐨𝐟 𝐚 𝐦𝐚𝐤𝐞𝐮𝐩 𝐛𝐫𝐮𝐬𝐡.
PART⁶
(مین سوآ+)(کیم سوکجین–)
کلید رو داد به سوآ و و سوآ یه سختی جین رو رسوند به ماشین و سوار شدند و ماشین رو روشن کرد...درسته ماشین نداشت اما گواهینامه داشت...
+خب بگو خونت کجاست
جین آدرس خونش رو میگه و سوآ ماشین رو روشن میکنه و میرسن خونه جین و جین در خونش رو باز میکنه و سوآ جین رو تا توی خونش میبره که ناگهان جین کاری میکنه که سوآ رو متعجب میکنه...جین سوآ رو تکیه میده به دیوار و لباش رو میکوبه رو لبای سوآ ولی بعد از چند مین سوآ هم همراهی میکنه ولی وقتی جین دستاش رو میبره سمت لباس سوآ،سوآ عقب میکشه و کمی جین رو هل میده عقب...
+متاسفم ولی... ولی من نمیتونم
سوآ این رو میگه و از خونه جین میره بیرون و تمام راه تا میرسه خونش گریه میکنه و خاطرات افتضاحش براش مرور میشه...میدونست جین آدم عوضی نیست میدونست اون مثل دوست پسر سابقش نیست ولی هنوز نمیتونست با خودش و اون اتفاق کنار بیاد...وقتی میرسه خونه خودش رو میندازه روی تخت و گریه میکنه تا خواب میره صبح روز بعد وقتی بیدار میشه با کمپانی تماس میگیره و میخواد برنامه هاش رو کنسل کنن چون امروز حالش خوب نبود و بعد از کلی اصرار کردن بلاخره کمپانی قبول میکنه،سوآ تلفن رو قطع میکنه و الان خجالت میکشید با جین رو در رو بشه،میره دوش بگیره بلکه آرومتر بشه.وارد حموم میشه و لباساش رو در میاره و میره زیر دوش و خودش رو میشوره ولی همش حس اون بوسه توی ذهنش مرور میشه... انگار حسش فرق داشت با وقتی که با دوست پسر سابقش انجام میداد...از حموم میاد بیرون و لباس میپوشه و میره سمت آشپزخونه تا صبحانه بپزه که صدای در رو میشنوه و میره در رو باز میکنه و با دیدن جین سعی میکنه در رو ببنده ولی جین پاش رو میزاره بین در و مانع از بستن در میشه...
–میخوام فقط باهات حرف بزنم!
+از همونجا بگو!
–بزار بیام داخل...
سوآ نمیخواست اون بیاد داخل چون الان نیاز داشت تنها باشه ولی نمیتونست اجازه بده جین بیرون بمونه پس در رو باز کرد.
–ممنون
سوآ در رو میبنده
+خب برای چی اینجایید؟
–کمپانی بهم گفت امروز رو مرخصی گرفتی؟چرا؟به خاطر بوسمون؟نمیخواستم باعث خجالتت بشم!
سوآ سرخ میشه...
+چی؟نه!به خاطر اون نیست...مشکل منم!
–منظورت چیه؟سوآ من دوستت دارم!بهم بگو مشکل لعنتیت چیه تا باهم حلش کنیم!قرار نیست قضاوتت کنم.
سوآ از اعتراف ناگهانی جین جا میخوره ولی وقتی متوجه میشه جین میخواد مشکلش رو حل کنه و قصد بدی نداره و میتونه بهترین شنونده باشه تصمیم میگیره به جین اعتماد کنه و بهش بگه...
+میخوام یه حقیقتی رو بهت بگم...چیزی که باعث شده به تازگی حس بدی داشته باشم،میتونم بهت اعتماد کنم؟
جین که فهمید سوآ بلاخره داره همکاری میکنه خوشحال شد و میخواست مشکل سوآ رو حل کنه.
–البته!قول میدم همه چیز بین خودمون بمونه.
+راستش...دستیار کارگردان رو یادته که اومد نزدیک من؟
–اوهوم
+اون دوست پسر سابق منه...کسی که فکر میکردم دوستم داره و بهش اعتماد کردم!
–باهات کاری کرده؟
+من بهش اعتماد داشتم و اون بهم گفته بود تا وقتی نخوام باهام نمیخوابه ولی وقتی چند بار بهم درخواست داد و ردش کردم عصبانی شد و یه بار که برای قرار رفته بودم پیشش من رو بیهوش کرد و بهم ت.جاو.ز کرد و من تازه 18 سالم بود...بعد از اون قضیه دیگه از همه مردا حس ناامنی میگیرم و اگر یه مردی بهم دست بزنه استرس میگیرم...
–اوه... متاسفم که این رو میشنوم...اگر میدونستم هرگز بدون اینکه بهت بگم نمیبوسیدمت...نمیخواستم حس بدی بگیری، سوآ من واقعا دوستت دارم و نمیخوام اذیتت کنم پس لطفاً احساساتم رو قبول کن و تا وقتی خودت آمادگی نداری حتی دستت رو هم نمیگیرم
+راستش من هم یه چیزایی حس میکنم و فکر کنم میتونم بهت اعتماد کنم
–ازت ممنونم...
+نه من ازت ممنونم تو باعث شدی من بلاخره بتونم حرف بزنم و احساساتم رو به زبون بیارم و سبک تر بشم
–خوشحالم که کمکت کردم
+تو نباید بری کمپانی؟
–امروز من هم برنامه هام رو کنسل کردم!
+جدی؟
–البته!باید میفهمیدم مشکل تو چیه!
+خب...فکر کنم آمادگی این رو داشته باشم که بغلت کنم.
–جدی؟پس بیا اینجا!
جین آغوشش رو باز میکنه و سوآ آهسته نزدیک جین میشه و کم کم در آغوشش فرو میره و برای اولین بار بعد از اون اتفاق از آغوش یک مرد احساس امنیت میگیره.
ادامه دارد...
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
PART⁶
(مین سوآ+)(کیم سوکجین–)
کلید رو داد به سوآ و و سوآ یه سختی جین رو رسوند به ماشین و سوار شدند و ماشین رو روشن کرد...درسته ماشین نداشت اما گواهینامه داشت...
+خب بگو خونت کجاست
جین آدرس خونش رو میگه و سوآ ماشین رو روشن میکنه و میرسن خونه جین و جین در خونش رو باز میکنه و سوآ جین رو تا توی خونش میبره که ناگهان جین کاری میکنه که سوآ رو متعجب میکنه...جین سوآ رو تکیه میده به دیوار و لباش رو میکوبه رو لبای سوآ ولی بعد از چند مین سوآ هم همراهی میکنه ولی وقتی جین دستاش رو میبره سمت لباس سوآ،سوآ عقب میکشه و کمی جین رو هل میده عقب...
+متاسفم ولی... ولی من نمیتونم
سوآ این رو میگه و از خونه جین میره بیرون و تمام راه تا میرسه خونش گریه میکنه و خاطرات افتضاحش براش مرور میشه...میدونست جین آدم عوضی نیست میدونست اون مثل دوست پسر سابقش نیست ولی هنوز نمیتونست با خودش و اون اتفاق کنار بیاد...وقتی میرسه خونه خودش رو میندازه روی تخت و گریه میکنه تا خواب میره صبح روز بعد وقتی بیدار میشه با کمپانی تماس میگیره و میخواد برنامه هاش رو کنسل کنن چون امروز حالش خوب نبود و بعد از کلی اصرار کردن بلاخره کمپانی قبول میکنه،سوآ تلفن رو قطع میکنه و الان خجالت میکشید با جین رو در رو بشه،میره دوش بگیره بلکه آرومتر بشه.وارد حموم میشه و لباساش رو در میاره و میره زیر دوش و خودش رو میشوره ولی همش حس اون بوسه توی ذهنش مرور میشه... انگار حسش فرق داشت با وقتی که با دوست پسر سابقش انجام میداد...از حموم میاد بیرون و لباس میپوشه و میره سمت آشپزخونه تا صبحانه بپزه که صدای در رو میشنوه و میره در رو باز میکنه و با دیدن جین سعی میکنه در رو ببنده ولی جین پاش رو میزاره بین در و مانع از بستن در میشه...
–میخوام فقط باهات حرف بزنم!
+از همونجا بگو!
–بزار بیام داخل...
سوآ نمیخواست اون بیاد داخل چون الان نیاز داشت تنها باشه ولی نمیتونست اجازه بده جین بیرون بمونه پس در رو باز کرد.
–ممنون
سوآ در رو میبنده
+خب برای چی اینجایید؟
–کمپانی بهم گفت امروز رو مرخصی گرفتی؟چرا؟به خاطر بوسمون؟نمیخواستم باعث خجالتت بشم!
سوآ سرخ میشه...
+چی؟نه!به خاطر اون نیست...مشکل منم!
–منظورت چیه؟سوآ من دوستت دارم!بهم بگو مشکل لعنتیت چیه تا باهم حلش کنیم!قرار نیست قضاوتت کنم.
سوآ از اعتراف ناگهانی جین جا میخوره ولی وقتی متوجه میشه جین میخواد مشکلش رو حل کنه و قصد بدی نداره و میتونه بهترین شنونده باشه تصمیم میگیره به جین اعتماد کنه و بهش بگه...
+میخوام یه حقیقتی رو بهت بگم...چیزی که باعث شده به تازگی حس بدی داشته باشم،میتونم بهت اعتماد کنم؟
جین که فهمید سوآ بلاخره داره همکاری میکنه خوشحال شد و میخواست مشکل سوآ رو حل کنه.
–البته!قول میدم همه چیز بین خودمون بمونه.
+راستش...دستیار کارگردان رو یادته که اومد نزدیک من؟
–اوهوم
+اون دوست پسر سابق منه...کسی که فکر میکردم دوستم داره و بهش اعتماد کردم!
–باهات کاری کرده؟
+من بهش اعتماد داشتم و اون بهم گفته بود تا وقتی نخوام باهام نمیخوابه ولی وقتی چند بار بهم درخواست داد و ردش کردم عصبانی شد و یه بار که برای قرار رفته بودم پیشش من رو بیهوش کرد و بهم ت.جاو.ز کرد و من تازه 18 سالم بود...بعد از اون قضیه دیگه از همه مردا حس ناامنی میگیرم و اگر یه مردی بهم دست بزنه استرس میگیرم...
–اوه... متاسفم که این رو میشنوم...اگر میدونستم هرگز بدون اینکه بهت بگم نمیبوسیدمت...نمیخواستم حس بدی بگیری، سوآ من واقعا دوستت دارم و نمیخوام اذیتت کنم پس لطفاً احساساتم رو قبول کن و تا وقتی خودت آمادگی نداری حتی دستت رو هم نمیگیرم
+راستش من هم یه چیزایی حس میکنم و فکر کنم میتونم بهت اعتماد کنم
–ازت ممنونم...
+نه من ازت ممنونم تو باعث شدی من بلاخره بتونم حرف بزنم و احساساتم رو به زبون بیارم و سبک تر بشم
–خوشحالم که کمکت کردم
+تو نباید بری کمپانی؟
–امروز من هم برنامه هام رو کنسل کردم!
+جدی؟
–البته!باید میفهمیدم مشکل تو چیه!
+خب...فکر کنم آمادگی این رو داشته باشم که بغلت کنم.
–جدی؟پس بیا اینجا!
جین آغوشش رو باز میکنه و سوآ آهسته نزدیک جین میشه و کم کم در آغوشش فرو میره و برای اولین بار بعد از اون اتفاق از آغوش یک مرد احساس امنیت میگیره.
ادامه دارد...
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
- ۵.۰k
- ۱۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط