hi
زخمی که منو تو رو بهم رسوند پارت③⑥
ولی خب چیکار کنم باید چیزی نگم بارو هاشو گرفتم و سرم رو تکون دادم خب باید برم دنبال هانول سه روزه از اتاق نیومده بیرون و نه غذا خورده فقط یا گریه میکنه یا میخوابه کابوس میبینه یا داد میزنه خودشو نابود کرده 🐶هانول چطوره؟ 🦚همون طوریه 🐶بابذ خودشو جمع کنه رئیس بانده و شب مهمونی مافیا هاست وقت نداریم.. 🦚خودت باهاش حرف بزن نه به حرف من نه سولی گوش نمیده حتی به حرف داییشم گوش نمیده 🐶باهاش حرف میزنم تو فقط اگر زحمتی نیست یه کیک و شیر کاکائو اماده کن بابا سر پاش کنیم عا اگه شد یه اسنک درست کن. خب؟ 🦚به روی چشم /خم شدم توی گوشش و گفتم:فکر نکن من یادم رفته هااا شب منتظرتم 🦚گمشو بابا. ویو هانول کنار تخت ولو شده بودم و دوباره حرف های کوچک تو مغزم پلی شد دوباره تکامل لحظه هایی که با هم خندیدیم و مست کردیم... گریه کرد و بغلش کردم حس گرمی دستاش رو بدنم.. همش تو یه روز دود شد رفت هوا مثل خاکستر چوب های سوخته که وقتی باد میوزه و با خودش میبره همین قدر سریع ریده شد تو روز تولدم به کنار که هیچ پسر داییم و شوهرمم رفت رمز در رو یکی زد و وارد اتاق شد جیمین سرش رو از لا در کرد تو گفت:سلام زن داداش. لبخند دلگرم کننده ای داشت سینی تو دستش بود و گفت:إ وا ژله وا رفته شدی که سینی رو گذاشت رو پاتختی و گفت پاشو کارت دارم. نمیدونست حتی جون ندارم لبام رو تکون بدم. انگار که فهمیده بود مه حال ندارم اومد جلو و شونه هام رو گرفت و تخت داد به تخت زانو هام رو تو دلم جمع کردم و گفتم:رمز در ور از کجا میدونی؟ ( صداش از ته جا در میاد)🐶من ده ساله که اینجام همه چی رو میدونم حتی رمز در اتاق تو رو.. بیا یه زره از این کیک ها بخور 🐼نمیخوام جیمین 🐶بخور ببین حتی جونگ کوکم راضی نیست اینطوری کنی 🐼هق.. هق. چنگال و کیک رو گذاشت سر جاش و پیشونیش رو مالید گریه هام عین مروارید میریخت پایین هق هفتم بلند شد🐶گوش کن هانول(اورم)🐼هق.. هق 🐶هانول ( کمی بلند تر )🐼هق.. هق🐶هانول گوش کن( داد) شونه ام رو گرفت و بلندم کرد جلوم وایساد و بهم نگاه کرد 🐶هانول شوخی ندارم ( عصبی)🐼نم.. نمیتونم.. من.. ابن زندگی.. رو ب.. 🐶/زدم تو گوشش/هانول خودت رو جمع کن.. تو رئیس باندی.. باید این وضعیت رو جمع و جور کنی ( داد )🐼... 🐶ببین هانول.. اصلا صبر کن /بغلش کردم /ببین دختر کوچولو باید خودت رو جمع کنی.. جونگ کوک.. قبل اینکه بره.. گفت بهت بگم اگه برنگشت.. گفت بهت.. بگم.. تو قول دادی.. که از هیون سو انتقام بگیری.. یادت هست؟ 🐼ا.. اره.. 🐶کوک نتونست.. ولی من میخوام کمت کنم انتقام بگیری.. شاید ندونی.. ولی هه وی دوست صمیمی من بود.. بیتشر از کوک کمتر از کوک نمیخوام که هیون سو بیمیره. وتازه... دایی گفته بود بهت نگم ولی کسی که به کوک شلیک کرد ..
ولی خب چیکار کنم باید چیزی نگم بارو هاشو گرفتم و سرم رو تکون دادم خب باید برم دنبال هانول سه روزه از اتاق نیومده بیرون و نه غذا خورده فقط یا گریه میکنه یا میخوابه کابوس میبینه یا داد میزنه خودشو نابود کرده 🐶هانول چطوره؟ 🦚همون طوریه 🐶بابذ خودشو جمع کنه رئیس بانده و شب مهمونی مافیا هاست وقت نداریم.. 🦚خودت باهاش حرف بزن نه به حرف من نه سولی گوش نمیده حتی به حرف داییشم گوش نمیده 🐶باهاش حرف میزنم تو فقط اگر زحمتی نیست یه کیک و شیر کاکائو اماده کن بابا سر پاش کنیم عا اگه شد یه اسنک درست کن. خب؟ 🦚به روی چشم /خم شدم توی گوشش و گفتم:فکر نکن من یادم رفته هااا شب منتظرتم 🦚گمشو بابا. ویو هانول کنار تخت ولو شده بودم و دوباره حرف های کوچک تو مغزم پلی شد دوباره تکامل لحظه هایی که با هم خندیدیم و مست کردیم... گریه کرد و بغلش کردم حس گرمی دستاش رو بدنم.. همش تو یه روز دود شد رفت هوا مثل خاکستر چوب های سوخته که وقتی باد میوزه و با خودش میبره همین قدر سریع ریده شد تو روز تولدم به کنار که هیچ پسر داییم و شوهرمم رفت رمز در رو یکی زد و وارد اتاق شد جیمین سرش رو از لا در کرد تو گفت:سلام زن داداش. لبخند دلگرم کننده ای داشت سینی تو دستش بود و گفت:إ وا ژله وا رفته شدی که سینی رو گذاشت رو پاتختی و گفت پاشو کارت دارم. نمیدونست حتی جون ندارم لبام رو تکون بدم. انگار که فهمیده بود مه حال ندارم اومد جلو و شونه هام رو گرفت و تخت داد به تخت زانو هام رو تو دلم جمع کردم و گفتم:رمز در ور از کجا میدونی؟ ( صداش از ته جا در میاد)🐶من ده ساله که اینجام همه چی رو میدونم حتی رمز در اتاق تو رو.. بیا یه زره از این کیک ها بخور 🐼نمیخوام جیمین 🐶بخور ببین حتی جونگ کوکم راضی نیست اینطوری کنی 🐼هق.. هق. چنگال و کیک رو گذاشت سر جاش و پیشونیش رو مالید گریه هام عین مروارید میریخت پایین هق هفتم بلند شد🐶گوش کن هانول(اورم)🐼هق.. هق 🐶هانول ( کمی بلند تر )🐼هق.. هق🐶هانول گوش کن( داد) شونه ام رو گرفت و بلندم کرد جلوم وایساد و بهم نگاه کرد 🐶هانول شوخی ندارم ( عصبی)🐼نم.. نمیتونم.. من.. ابن زندگی.. رو ب.. 🐶/زدم تو گوشش/هانول خودت رو جمع کن.. تو رئیس باندی.. باید این وضعیت رو جمع و جور کنی ( داد )🐼... 🐶ببین هانول.. اصلا صبر کن /بغلش کردم /ببین دختر کوچولو باید خودت رو جمع کنی.. جونگ کوک.. قبل اینکه بره.. گفت بهت بگم اگه برنگشت.. گفت بهت.. بگم.. تو قول دادی.. که از هیون سو انتقام بگیری.. یادت هست؟ 🐼ا.. اره.. 🐶کوک نتونست.. ولی من میخوام کمت کنم انتقام بگیری.. شاید ندونی.. ولی هه وی دوست صمیمی من بود.. بیتشر از کوک کمتر از کوک نمیخوام که هیون سو بیمیره. وتازه... دایی گفته بود بهت نگم ولی کسی که به کوک شلیک کرد ..
- ۴.۴k
- ۲۶ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط