{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دروغی که به واقعیت تبدیل شد پارت ۴

دروغی که به واقعیت تبدیل شد پارت ۴
لوید فرانکی رو آورده بود و داشت سعی می کرد از اون یه خانم بسازه تا به عنوان همسرش به مصاحبه بره
لوید: نه اصلا خوب نشدی
فرانکی : چی اصلا تقصیر منه که دارم بهت کمک میکنم ، اصلا به من چه برو برای خودت ی زن بگیر
آنیا: آنیا همچین مامانی نمی خواد
آلما: حق با توعه منم نمی خوام🫥
فرانکی: تو چی میگی بچه😑
لوید: اینا پرونده های تمام زنای مجرد هست
فرانکی: آره من همشونو جمع کردم اینا هم پرونده هاشون
لوید آهی کشید گفت : میگم بچه ها چطور یه سر بریم خیاطی براتون لباس بگیریم
آنیا و آلما: عالیههههههه
[اینجا ها میدونید دیگه لوید تمام خانم ها رودزیر نظر داشت یهویی یور اومد اینا و خب ماهم یه تلپورت میکنیم به بیرون خیاطی بعد از اینکه یور قبول کرد نقش زن لوید رو بازی کنه ]
آلما(خب عالیه دوتا ذهن خوان و ی قاتل ی جاسوس عجب خانواده عادی معمولی )
آنیا(خیلی با حالهههههههه)
ویو آلما
شب شدو همه رفته بودن منو آنیا پای تلویزیون نشسته بودیم اینقدر تلویزیون نگا کردیم که چشامون در اومد برا همین خوابیدیم
[خودتون میدونین بین لوید و یور چی شد دیگه برا همین نمینویسم]
فردا اون بابایی ازدواج کرده بود و امروز قرار بود مامان بیاد خونه برای همین منو آنیا تو کارا به بابا کمک کردیم ولی آنیا که بیشتر خراب کاری می‌کرد تا کمک
خب بالاخره مامان اومد منو آنیا همه جای خونه رو به مامانی نشون دادیم و مامانی هم هی از مون تعریف می کرد هی می گف افرین
خب دیگه وقت تمرین برای مصاحبه بود اول بابایی از آنیا پرسید
لوید: خب اسم و نام خانوادگی رو بگو
آنیا : آنیا فورجر
لوید: آدرس خونه؟
آنیا: خونه ی آنیا
لوید: پوففففف ، روزای تعطیل چیکار میکنی
آنیا : بابایی میگه بشین پای تلویزیون و کارتون ببین تا چشت دراد
لوید ناامید شدن
لوید: خب خانم جوان اول نام و نام خانوادگی و بعد آدرس خونه
آلما: آلما فورجر خیابان پارک ......
لوید: روز های تعطیل چیکار میکنی؟
آلما: روز های تعطیل چیکار می کنی؟
آلما: با آنیا بازی می کنم و یا کتاب می خونم یا تلویزیون تماشا می کنم
لوید امید وار شدن
لوید: خب خانم فورجر اگه کسی کار بدی کنه چیکار میکنین
یور : اینقدر میزنم تا خون ریزی داخلی کنه و ضربه مغزی بشه و دیگه اون کار اشتباهش رو تکرار نکنه
لوید از ناامیدی زیاد از دست رفت
دیدگاه ها (۳)

nimaaaaaaa

دروغی که به واقعیت تبدیل شد پارت ۳روز امتحان ورودی رسید، آل...

دروغی که به واقعیت تبدیل شد پارت ۲آلما( خب بالاخره سر از کتا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط