{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دروغی که به واقعیت تبدیل شد پارت ۳

دروغی که به واقعیت تبدیل شد پارت ۳

روز امتحان ورودی رسید، آلما و آنیا خیلی برای این امتحان تلاش کرده بودن و لوید هم که از دست رفت تا آنیا یاد گرفت، ولی آلما راحت تر یاد گرفت
امروز روز امتحان ورودی هست و لوید و آنیا و آلما خیلی استراب دارن مخصوصا لوید چون آنیا و آلما اگه توی این امتحان قبول نمی شدن هنوز اول کاری ماموریت خراب می شد البته اگه یکیشونم قبول بشه باز ماموریت نجات پیدا می کنه
لوید: خب بذار ببینم k212 و k213 آفرین شما ها قبول شدین آفری...
[افتادن و بی هوش شدن]
آنیا: بابایی نمیر قول میدیم بچه های خوبی باشیم بابایییییییی
آلما: آنیا بابایی نمرده فقط بخاطر خستگی زیاد از حال رفته(سگ جونه نمیمیره )
____موقعیت مکانی خانه ی فورجر ها___
آنیا: بابایی مردددد
آلما: آنیا چند بار بگم بابایی نمرده زندست
[صدای در]
پستی: این منزله فورجره
آنیا: بله من آنیا فورجرم
پستی: خب پس اینو بده به مامانت یا بابات
آنیا: ما فعلا مامان نداریم
پستی: ام عه ببخشید
آنیا: باشه ممنون
آنیا: بابایییییییی، پستچی اومدههههه
آلما: آنیا بابایی هنوز خوابه
آنیا: بریم تو بغلش
آلما: حیحیحی باشه
رفتن تو بغل لوید
چند لحظه بعد
لوید: هعی می خواین منو به کشتن بدین(از کی تا حالا جلو بقیه خوابت میبره)
آنیا: نامه داری
لوید: هاع اینجا نوشته در مصاحبه باید هم پدر و مادر حضور داشته باشن و هیچ استثنائی پزیرفته نمی شود
آنیا: ولی ما که مامان نداریم
دیدگاه ها (۲)

دروغی که به واقعیت تبدیل شد پارت ۴لوید فرانکی رو آورده بود و...

دروغی که به واقعیت تبدیل شد پارت ۲آلما( خب بالاخره سر از کتا...

دروغی که به واقعیت تبدیل شد پارت ۱ویو آلماهمینطور که داشتم ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط