{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دروغی که به واقعیت تبدیل شد پارت ۱

دروغی که به واقعیت تبدیل شد پارت ۱
ویو آلما
همینطور که داشتم با آنیا از این طرف به اون طرف می دویدم
که بابا از جاش بلند شد و به سمت جا لباسی رفت
و کلاهش رو برداشت گفت: من میرم بیرون
آنیا دوید سمت بابایی مثل چی به پاش چسبید و گفت: آنیا هم می خواد با بابایی بیاد ماجراجویی
لوید در حالی که پاشو تکون میداد گفت : د بچه ماجراجویی چیه دارم میرم بیرون خرید کنم
منم رفتم دست بابایی رو گرفتم و گفتم:منو آنیا هم میایممممم
آنیا و آلما هم زمان : بزن قدششششش
لوید: زود باشین باید زودتر برگردیم
آنیا و آلما هم زمان:چشمممم
بعد از خونه رفتیم
در راه بازار بودیم که یهویی آنیا دوید سمت ی جمعیت و لای اونا غیب شد منم تا خواستم برم دنبالش
بابایی دستم رو گرفت و گفت : وایسا وگرنه توهم گم میشی من میرم دنبالش تو همینجا وایسا
تا بابایی خواست بره دنبال آنیا دیدم ی خانمی آنیا رو گرفته و داره میاره سمت ما
وقتی به ما رسید به آنیا گفت: دختر جون نباید دست باباتو ول کنی وگرنه گم میشی و ممکنه پیدا کردنت سخت باشه
لوید: آنیا مگه نگفتم دست منو ول نکنی ببخشید خانم چند بار بهش گفتم دستمو ول نکنه و نره اینور اون ور ولی گوش نمیکنه
آنیا و آلما با قیافه های 😑 توی دلشون : ای بابایی دروغگو کی گفتی
بعد بابایی دست من و آنیا رو گرفت و دوباره از اون خانم تشکر کرد و به راهمون ادامه دادیم در راه باهم دیگه حرف نمی زدیم
لوید: وقتی دستشونو گرفتم آمادگیم برای حمله دشمن کم میشه
آنیا ( دشمنننننن)
و رفت زیر ی تابلویی قایم شد
لوید: آنیا چرا اونجا قایم شدی
آنیا : می ترسم
لوید(چی نکنه از من می‌ترسه باید تا آخر ماموریت رابطه خوبی باش داشته باشم شناخت حزب مخالف باعث صلح جهانی میشه)
آنیا(چی شناخت من باعث صلح جهانی میشههههه)
آلما(عجب گیری کردیم بین این دوتا)
آنیا: من بادوم زمسنی دوست دارم از هویجم بدم میاد
لوید: آها
انیا به تابلوی نونوایی اشاره کرد
آنیا:از بیکن خوشم میاد
لوید با قیافه {[(-_-)]}:اینجا نونوایی بیکن نداره
آنیا 𓁹‿𓁹
آلما: حیحیحی آنیا خنگول
آنیا با قیافه ی وادا ...
بعدشم دیگه رفتیم که یهو آنیا ی بنر باندمن دید رفت که بخرتش ولی خب پولش کافی نبود و بابایی براش خریدش
منو آنیا ذهن بابایی رو خوندیم
لوید ( نکنه که این بچه واقعا خنگه شاید شانسی اون جدولو حل کرد هنوزم وقت هست که جاشو با ی بچه دیگه عوض کنم)
آنیا ذهن لوید رو خوند شروع کرد به گریه کردن با صدای بلند
لوید : د بچه چرا گریه میکنی
آنیا: منو ترک نکن من گزینه خوبیمممم
همه داشتن به ما زل میزدن پچ پچ می کردن
لوید : باشه آنیا برات بادوم زمینی می گیرم فقط گریه نکن
آنیا : بادوم زمینییییی
رفتیم داخل مغازه برای آنیا ی بسته بادوم زمینی خریدیم و منم به بابایی گفتم که خیلی شکلات دوست دارم و برای منم شکلات خرید و از مغازه اومدیم بیرون
خریدامون تموم شده بود دیگه و داشتیم به خونه بر می‌گشتیم که منو آنیا خوابمون گرف
آنیا : بابایی آنیا خوابش میاد
آلما : منم خوابم میاد
آنیا : بابایی آنیا رو بغل کن
لوید: چییییی
آلما : منم بغل می خوام
لوید آهی کشید و مارو بغل کرد
منو آنیا هم خیلی زود خوابیدیم
لوید(باید چند تا کتاب تربیت کودکانم بخرم اینطوری نمیشه
رسیدیم خونه منو آنیا بیدار شده بودیم بابایی رفت روی مبل نشست و شروع کرد به کتاب خوندن
لوید: عههههههه اصلا از اینا سر در نمیارم یعنی همه والدین همچین ماموریت سختی دارن
آلما هم رفت پیش لوید گفت زیاد به خودت سخت نگیر بابایی مطمئنم میتونی بابای خوبی باشی با ی لبخند تو دل برویی
_____________________________________
خب این از پارت اول امیدوارم دوس داشته باشین
دیدگاه ها (۱)

دروغی که به واقعیت تبدیل شد پارت ۲آلما( خب بالاخره سر از کتا...

.

.

حسم به تو....(فصل²p19:یوری:(اها پس رو دخترش حساسه... هه میتو...

عشق خواهر برادری *پارت ۱*

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط