{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی مافیاعه...  Part.3

وقتی مافیاعه...  Part.3
(sad and)

ویو جونگکوک:

یادداشت رو از رو تخت برداشتم و شروع به خوندنش کردم.
«فکرشو نمیکردی نه؟ بهت که گفته بودم، این شروع همون عذابیه که بهت گفته بودم. بالاخره هر مافیای بزرگی یه نقطه ضعفی هم داره آقای جئون جونگکوک.
راستی دلت میخواد ا.ت جونت رو ببینی؟ امروز ساعت پنج. آدرس پشت برگه نوشتم. به نفع خودتو زنته که کسی همراهت نباشه.
بدرود جئون جونگکوک.»
از عصبانیت نمیدونستم چیکار کنم. پشت برگه آدرس محل قرار نوشته شده بود. یکی از دره های حومه ی شهر بود. خدایا من چیکار کردم؟ چه بلایی سر ا.ت اومده؟
کل روز فکرم پیش ا.ت و وضعیتش و اون قرار بود. یعنی میخواست چیکار کنه؟ نکنه میخواست به ا.ت آسیب برسونه؟ وای نه خدایا.
کل روز نتونستم فکرم رو یکجا متمرکز کنم و بی صبرانه منتظر بودم ساعت پنج بشه.
بالاخره مثل اینکه سال ها گذشته باشه، ساعت پنج شد. سوار ماشین شدم و با عصبانیت و استرس به سمت محل قرار حرکت کردم. بالاخره رسیدم و از ماشین پیاده شدم...

ویو ا.ت:
(فلش بک به صبح)

بعد از شب بیداری دیشبمون خیلی خسته بودم و رو تختم خوابیده بودم، که یکدفعه با صدای زدن در اتاقم از خواب بیدار شدم.
"...کیه؟"
"خدمتکار هستم خانم صبحانتون رو آوردم" یکم تعجب کردم چون خدمتکار ها این وقت صبح برام صبحانه نمی آوردن. به علاوه صدای خدمتکار شبیه خدمتکارای زن نبود. اما بازم بهش اجازه دادم بیاد تو.
"خیلی خب بیا داخل" در اتاق باز شد اما در کمال تعجب چندتا مرد هیکلی که صورتاشونو پوشونده بودن تو اتاقم ظاهر شدن. "ش... شما کی هس..."
اما قبل از اینکه بتونم حرف بزنم منو محکم گرفتن و یه دستمال آغشته به ماده بیهوشی رو صورتم گذاشتن و از اون به بعد دیگه هیچی یادم نمیاد.
(زمان حال)
وقتی بهوش اومدم دیدم داخل یه ون هستم. با ترس و لرز به دور و برم نگاه کردم و خواستم جیغ بزنم اما یکدفعه یه دست اومد و جلوی دهنمو گرفت. یه مرد با یه لحن سادیسمی گفت:"هیس پرنسس کوچولو. نگران نباش جات امنه. فعلا با ما میمونی"
بعد با یه پوزخند منو از ون کشید بیرون. تقریبا تو یه جایی شبیه بیابون بودیم و کمی اونطرف تر یه پرتگاه خیلی بلند وجود داشت. همینطور داشتم به دور و برم نگاه میکردم که یکدفعه یه ماشین از راه رسید و توقف کرد. اون ماشین... ماشین جونگکوک بود!

ویو لونا:

"خب خب خب! پس اومدی مستر جئون"
"سوهو... پس تو پشت تموم این ماجرا ها بودی. همین الان دست کثیفتو از ا.ت بکش!"
سوهو پوزخندی زد و گفت: "اوه الان نه. فکر کردی من تو رو اینجا کشوندم که خیلی راحت ا.ت رو بهت بدم؟ سخت در اشتباهی. این قراره به بدترین روز هردوتون تبدیل بشه."
چشمای ا.ت از ترس گشاد شده بود و با التماس و ترس به جونگکوک نگاه میکرد. منظور سوهو رو نمیفهمید. نکنه میخواست...
جونگکوک چند قدم به جلو برداشت و خواست به سمت سوهو بره. "همین الان ا.ت رو ول کن!"
سوهو تفنگشو به سمت جونگکوک گرفت: "اگه یک قدم دیگه جلو بیای میکشمت!"
جونگکوک چند لحظه مکث کرد بعد با چشمای پر از اشک و لیخند تلخی به ا.ت نگاه کرد. "پس هنوز منو نشناختی سوهو، من بخاطر ا.ت حتی جونمم میدم"
"نه جونگکوک! اینکار رو نکن!"
جونگکوک آخرین حرفش رو به ا.ت زد: "منو ببخش ا.ت اما نمیتونم با زندگی تو بازی کنم."
جونگکوک برای آخرین تلاش، تا شاید بتونه ا.ت رو از چنگ سوهو نجات بده به سمت سوهو دوید و خواست باهاش درگیر بشه.
سوهو با خنده بیرحمانه ای گفت: "خیلی احمقی جئون"
.
صدای شلیک گلوله تو کل دره پیچید. تو یک لحظه کل لباس جونگکوک غرق در خون شد. "جونگکوک! نه!" اشک از چشمای ا.ت جاری شد. باورش نمیشد. جونگکوک رو رمین افتاده بود و چشماش بسته بود. ا.ت خودش رو از دستای سوهو بیرون کشید و یه مشت تو صورتش زد. "تو کشتیش! تو تنها فرد مهم زندگیمو کشتی!" سوهو که از مشت ا.ت تو شوک بود با عصبانیت یه نگاه به ا.ت کرد. "کوچولوی عوضی! حقته بری پیش همون عشقت!"
ادامه دارد.
بچه ها ادامه این پارت رو همین الان تو پست بعدی میزارم.
با لایک و کامنت های قشنگتون خوشحالم کنید🫶
#فیک
#وانشات
#بی_تی_اس
دیدگاه ها (۰)

وقتی مافیاعه... ادامه Part.3(sad end) ویو لونا:"کوچولوی عوض...

https://wisgoon.com/meow.fakeقشنگا این خوشگلمون حمایت بشه؟ ب...

وقتی مافیاعه...  Part.2(sad end) ویو لونا: بالاخره بعد مدت ه...

وقتی مافیاعه... Part.1(sad end) ویو ا.ت:من و جونگکوک دو سال ...

آتیشی که از بارون شروع شد part 44ویوی ا. تپدر جونگکوک به سمت...

آتیشی که از بارون شروع شدpart 39ویوی ا. تچند لحظه فقط به جون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط