وقتی مافیاعه... Part.2
وقتی مافیاعه... Part.2
(sad end)
ویو لونا:
بالاخره بعد مدت ها اون دوتا کل شب پیش هم بودن کلی باهم حرف زدن و از روزشون گفتن. اون شب بین اونهمه سختی زندگی، براشون خاطره شده بود. بالاخره تصمیم گرفتن بخوابن و کمی استراحت کنن. صبح روز بعد دوباره طبق معمول جونگکوک خیلی زود بیدار شد و ا.ت هم هنوز خواب بود. جونگکوک آماده شد تا بره اما قبل رفتن مکث کرد و نگاهی به صورت معصوم و مهربون ا.ت که تو خواب بود انداخت. به سمت دختر رفت و بوسه ای روی پیشونیش گذاشت.
"دوست دارم ا.ت"
سوار ماشینش شد و به سمت شرکت حرکت کرد.
ویو جونگکوک:
دیشب بهترین شب زندگی منو ا.ت بود. بالاخره تونسته بودم یه دل سیر ببینمش و باهاش حرف بزنم.
خب حرفای دیشب ا.ت هم درست بود. تمام فکر و ذکرم شده بود کارم. به شرکت رسیدم و از ماشین پیاده شدم. وارد ساختمون شرکت شدم و همه تعظیم کردن و منم با یه تکون کوچیک سر جوابشون رو دادم.
وارد دفترم شدم و پشت میزم نشستم. در همین لحظه یه نفر در زد.
"بیا تو"
منشیم بود. اومد داخل و تعظیمی کرد. داخل دستش یه پاکت بود. اومد جلو و پاکت رو گذاشت جلوم.
"آقای جئون، یه آقایی اومدن و گفتن این پاکت رو شخصا به خود شما بدم."
نگاهی به پاکت کردم. "نگفت کیه و یا داخل پاکت چیه؟"
"نخیر فقط اومدن پاکت رو دادن به من و گفتن بدمش به شما، همین"
"خیلی خب، میتونی بری" منشی دوباره تعظیمی کرد و رفت. پاکت رو باز کردم و با دیدن چیزی که توش بود، قلبم ریخت.
یه عکس بود که از پنجره اتاق ا.ت گرفته شده بود و کاملا داخل اتاق معلوم بود. عکس مال همین الان بود، چون داخل عکس ا.ت هنوز رو تختش خواب بود. وای نه. نه نه نه!
عکس رو پشت و رو کردم و دیدم پشتش یه متن نوشته.
«خب خب خب آقای جئون. مافیای به اصطلاح بزرگ کره... میدونی مشکل تو چیه؟ اینکه فکر میکنی کاملا مراقب اون پرنسس کوچولوت هستی و هیچ خطری تهدیدش نمیکنه. واقعا از همین ویژگیت خندم میگیره، فکر میکنی همیشه کاراتو بی نقص انجام میدی.
فکر میکنی چرا اینکار رو کردم؟ انتقام؟ یه پیام هشدار؟ نخیر مستر جئون، این نه یه تهدیده نه یه هشدار و نه انتقام. این شروع عذابیه که قراره تو کل زندگیت بکشی.»
با خوندن متن دنیا دستمو مشت کردم، جوری که بند بند انگشتام سفید شده بودن. باورم نمیشد. یعنی چی؟! هیچ ایده ای نداشتم که چه خبره، ولی فقط میدونستم ا.ت در خطره.
خیلی سریع از شرکت زدم بیرون و به سمت عمارتم به راه افتادم. با سرعتی باور نکردنی رسیدم و بدون توجه به نگاه متعجب بادیگارد ها و خدمتکار ها، وارد عمارت شدم و مستقیم به سمت اتاق ا.ت رفتم. در حالی که نفس نفس میزدم در اتاق ا.ت رو با شدت باز کردم.
وای نه! ا.ت نبود!
با ثحشت به طبقه پایین رفتم و جلوی یکی از خدمتکار ها رو گرفتم.
"بگو بیینم ا.ت کجاست؟!"
خدمتکار با تعجب گفت: "خانم از وقتی که شما رفتین از اتاقشون بیرون نیومدن، الان به احتمال زیاد خوابن"
با داد گفتم: "منظورت چیه؟! ا.ت تو اتاق نیست! مگه ممکنه اون از اتاقش بیرون اومده باشه و شما ندیده باشینش؟!"
دوباره به سمت اتاق ا.ت رفتم و کل اتاق رو بررسی کردم. یکدفعه چشمم به یه یادداشت رو تخت ا.ت افتاد. سریع رفتم برداشتمش و شروع به خوندنش کردم.
ادامه دارد...
با لایک و کامنت های قشنگتون خوشحالم کنید🫶
#فیک
#وانشات
#بی_تی_اس
(sad end)
ویو لونا:
بالاخره بعد مدت ها اون دوتا کل شب پیش هم بودن کلی باهم حرف زدن و از روزشون گفتن. اون شب بین اونهمه سختی زندگی، براشون خاطره شده بود. بالاخره تصمیم گرفتن بخوابن و کمی استراحت کنن. صبح روز بعد دوباره طبق معمول جونگکوک خیلی زود بیدار شد و ا.ت هم هنوز خواب بود. جونگکوک آماده شد تا بره اما قبل رفتن مکث کرد و نگاهی به صورت معصوم و مهربون ا.ت که تو خواب بود انداخت. به سمت دختر رفت و بوسه ای روی پیشونیش گذاشت.
"دوست دارم ا.ت"
سوار ماشینش شد و به سمت شرکت حرکت کرد.
ویو جونگکوک:
دیشب بهترین شب زندگی منو ا.ت بود. بالاخره تونسته بودم یه دل سیر ببینمش و باهاش حرف بزنم.
خب حرفای دیشب ا.ت هم درست بود. تمام فکر و ذکرم شده بود کارم. به شرکت رسیدم و از ماشین پیاده شدم. وارد ساختمون شرکت شدم و همه تعظیم کردن و منم با یه تکون کوچیک سر جوابشون رو دادم.
وارد دفترم شدم و پشت میزم نشستم. در همین لحظه یه نفر در زد.
"بیا تو"
منشیم بود. اومد داخل و تعظیمی کرد. داخل دستش یه پاکت بود. اومد جلو و پاکت رو گذاشت جلوم.
"آقای جئون، یه آقایی اومدن و گفتن این پاکت رو شخصا به خود شما بدم."
نگاهی به پاکت کردم. "نگفت کیه و یا داخل پاکت چیه؟"
"نخیر فقط اومدن پاکت رو دادن به من و گفتن بدمش به شما، همین"
"خیلی خب، میتونی بری" منشی دوباره تعظیمی کرد و رفت. پاکت رو باز کردم و با دیدن چیزی که توش بود، قلبم ریخت.
یه عکس بود که از پنجره اتاق ا.ت گرفته شده بود و کاملا داخل اتاق معلوم بود. عکس مال همین الان بود، چون داخل عکس ا.ت هنوز رو تختش خواب بود. وای نه. نه نه نه!
عکس رو پشت و رو کردم و دیدم پشتش یه متن نوشته.
«خب خب خب آقای جئون. مافیای به اصطلاح بزرگ کره... میدونی مشکل تو چیه؟ اینکه فکر میکنی کاملا مراقب اون پرنسس کوچولوت هستی و هیچ خطری تهدیدش نمیکنه. واقعا از همین ویژگیت خندم میگیره، فکر میکنی همیشه کاراتو بی نقص انجام میدی.
فکر میکنی چرا اینکار رو کردم؟ انتقام؟ یه پیام هشدار؟ نخیر مستر جئون، این نه یه تهدیده نه یه هشدار و نه انتقام. این شروع عذابیه که قراره تو کل زندگیت بکشی.»
با خوندن متن دنیا دستمو مشت کردم، جوری که بند بند انگشتام سفید شده بودن. باورم نمیشد. یعنی چی؟! هیچ ایده ای نداشتم که چه خبره، ولی فقط میدونستم ا.ت در خطره.
خیلی سریع از شرکت زدم بیرون و به سمت عمارتم به راه افتادم. با سرعتی باور نکردنی رسیدم و بدون توجه به نگاه متعجب بادیگارد ها و خدمتکار ها، وارد عمارت شدم و مستقیم به سمت اتاق ا.ت رفتم. در حالی که نفس نفس میزدم در اتاق ا.ت رو با شدت باز کردم.
وای نه! ا.ت نبود!
با ثحشت به طبقه پایین رفتم و جلوی یکی از خدمتکار ها رو گرفتم.
"بگو بیینم ا.ت کجاست؟!"
خدمتکار با تعجب گفت: "خانم از وقتی که شما رفتین از اتاقشون بیرون نیومدن، الان به احتمال زیاد خوابن"
با داد گفتم: "منظورت چیه؟! ا.ت تو اتاق نیست! مگه ممکنه اون از اتاقش بیرون اومده باشه و شما ندیده باشینش؟!"
دوباره به سمت اتاق ا.ت رفتم و کل اتاق رو بررسی کردم. یکدفعه چشمم به یه یادداشت رو تخت ا.ت افتاد. سریع رفتم برداشتمش و شروع به خوندنش کردم.
ادامه دارد...
با لایک و کامنت های قشنگتون خوشحالم کنید🫶
#فیک
#وانشات
#بی_تی_اس
- ۳۶۹
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط