Older
★Older???
بعد از تموم شدن اولین کلاسش وسایل به هم ریخته ی روی میزش رو جمع کرد ، کوله اش رو روی دوشش انداخت و عینکشو روی بینیش صاف کرد تا دیدِ چشمای کشیده و گربه ایش بهتر بشه . همزمان با باز کردن در کلاس برای خارج شدن ازش با دیدن دو تا از استاداش که مشغول صحبت باهم بودن خشکش زد .
دیدنِ دوست پسر جنتلمن و جذابش که در حال حرف زدن با استاد زن بود بدجوری خونش رو به جوش میورد . هر لحظه که بیشتر میگذشت دستاش روی دستگیره ی در محکم تر میشد . با دیدن دوست پسرش که در حال رفتن به سمت اتاقش بود در کلاس رو بست و پشت سرش شروع به حرکت کرد . قبل از اینکه دوست پسرش در رو ببنده مانع شده و انداختتش داخل و در رو بست و قفلش کرد و به سمتش برگشت .
اروم به سمتش حرکت کرد و دستشو سمت کراوات استاد جذابش برد و شروع کرد به ور رفتن باهاش همزمان با عشوه و صدای زنونه ای که داشت لب زد :
+به نظرت .... امروز .... یکم زیاد جذاب نشدین ... استاد هوانگ ؟
بعد از گفتن جمله ی اخرش یکی از ابرو هاش رو بالا داد و لبخند نیمه دندون نمایی زد .
استادش اروم دستشو به سمت کمر شاگرد زرنگ و باهوشش برد و اونو به سمت خودش کشوند ، همزمان که نفسای گرمشو روی صورتش خالی میکرد زمزمه کرد:
_شاگرد زرنگ و زیبای استاد هوانگ داره این حرف رو بهم میزنه؟هوم؟
+شایددد
با هر کلمه ای که به زبون میورد باعث برخورد لباش به لبای دختر کوچولوی شیطون و بامزش میخورد . دختر با عشوه های همیشگی ای که داشت به سمت میز استادش حرکت کرد و روی اون نشست و به سمت اون پسر برگشت و پاهای ظریفش رو که با دامن کوتاهش در معرض دید بود روی هم گذاشت و با انگشتش به پسر روبه روش اشاره کرد که به سمتش بیاد .
بعد از رسیدن پسر به میز محکم کراواتشو سمت خودش کشید و لب زد:
+اومم ... استاد... میشه اون مبحث زیست شناسی رو که امروز تدریس کردید رو با رسم شکل بهم اموزش بدید... اخه احساس میکنم اگه روی بدنم بهم آموزش بدید بهتر یادش میگیرم
★اون دختر دانشجوی سال اول پزشکی بود ...اما... کی فکرشو میکرد که به این زودی عاشق همدیگه بشن اونم با همچین اختلاف سنی ای ؟؟★
(دلم نیومد این فقط داخل چنل باشه👀)
بعد از تموم شدن اولین کلاسش وسایل به هم ریخته ی روی میزش رو جمع کرد ، کوله اش رو روی دوشش انداخت و عینکشو روی بینیش صاف کرد تا دیدِ چشمای کشیده و گربه ایش بهتر بشه . همزمان با باز کردن در کلاس برای خارج شدن ازش با دیدن دو تا از استاداش که مشغول صحبت باهم بودن خشکش زد .
دیدنِ دوست پسر جنتلمن و جذابش که در حال حرف زدن با استاد زن بود بدجوری خونش رو به جوش میورد . هر لحظه که بیشتر میگذشت دستاش روی دستگیره ی در محکم تر میشد . با دیدن دوست پسرش که در حال رفتن به سمت اتاقش بود در کلاس رو بست و پشت سرش شروع به حرکت کرد . قبل از اینکه دوست پسرش در رو ببنده مانع شده و انداختتش داخل و در رو بست و قفلش کرد و به سمتش برگشت .
اروم به سمتش حرکت کرد و دستشو سمت کراوات استاد جذابش برد و شروع کرد به ور رفتن باهاش همزمان با عشوه و صدای زنونه ای که داشت لب زد :
+به نظرت .... امروز .... یکم زیاد جذاب نشدین ... استاد هوانگ ؟
بعد از گفتن جمله ی اخرش یکی از ابرو هاش رو بالا داد و لبخند نیمه دندون نمایی زد .
استادش اروم دستشو به سمت کمر شاگرد زرنگ و باهوشش برد و اونو به سمت خودش کشوند ، همزمان که نفسای گرمشو روی صورتش خالی میکرد زمزمه کرد:
_شاگرد زرنگ و زیبای استاد هوانگ داره این حرف رو بهم میزنه؟هوم؟
+شایددد
با هر کلمه ای که به زبون میورد باعث برخورد لباش به لبای دختر کوچولوی شیطون و بامزش میخورد . دختر با عشوه های همیشگی ای که داشت به سمت میز استادش حرکت کرد و روی اون نشست و به سمت اون پسر برگشت و پاهای ظریفش رو که با دامن کوتاهش در معرض دید بود روی هم گذاشت و با انگشتش به پسر روبه روش اشاره کرد که به سمتش بیاد .
بعد از رسیدن پسر به میز محکم کراواتشو سمت خودش کشید و لب زد:
+اومم ... استاد... میشه اون مبحث زیست شناسی رو که امروز تدریس کردید رو با رسم شکل بهم اموزش بدید... اخه احساس میکنم اگه روی بدنم بهم آموزش بدید بهتر یادش میگیرم
★اون دختر دانشجوی سال اول پزشکی بود ...اما... کی فکرشو میکرد که به این زودی عاشق همدیگه بشن اونم با همچین اختلاف سنی ای ؟؟★
(دلم نیومد این فقط داخل چنل باشه👀)
- ۴.۰k
- ۲۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط