{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دستمال کاغذی به اشک گفت

دستمال کاغذی به اشک گفت
قطره قطره ات طلاست
یکم از طلای خود حراج می کنی؟

عاشقم با من ازدواج می کنی؟

اشک گفت:ازدواج اشک و دستمال کاغذی!

تو چه قدر ساده ای

خوش خیال کاغذی!

توی ازدواج ما

تو مچاله می شوی
چرک می شوی و تکه ای زباله میشوی

پس برو و بی خیال باش

عاشقی کجاست!
تو فقط
دستمال باش!
*
دستمال کاغذی
دلش شکست

گوشه ای کنار جعبه اش نشست
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد

در تن نازک و سفیدش دوید

خون درد!
*

آخرش دستمال کاغذی مچاله شد

مثل تکه ای زباله شد

او ولی مثل دیگران نشد

چرک و زشت مثل این و آن نشد

رفت اگر چه توی سطل آشغال

پاک بود و عاشق و زلال

او

با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت
چون که در میان قلب خود
قطره های اشک کاشت
دیدگاه ها (۱)

قبل از اینکه این بطری پلاستیکی رو بندازی سطل زباله، یک لحظه ...

ازدواج به اجبار)))پارت۷....هیونجین: ا.ن میدونستی ما برنده به...

وقتی به هیچ وجه دلش با تو جور نیستکم دست و پا بزن که رسیدن ب...

dark life = 33

𝐓𝐡𝐞 𝐄𝐧𝐞𝐦𝐲'𝐬 𝐇𝐨𝐬𝐭𝐚𝐠𝐞𝐩𝐚𝐫𝐭: ²ویو اتچند ساعت گذشته بود...ولی من ...

𝙈𝙮 𝙧𝙚𝙙 𝙡𝙞𝙤𝙣 / part¹" توصیف در یک جمله :میانِ تیغ‌های نیش‌دار...

قفس سفید مخملی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط