شراب سرخ
#شراب سرخ
Part:¹⁹
آب دهنم رو قورت دادم و اروماز جام بلند شدم که یهو تهیونگ اومد سمتم و دستش رو بلند کرد تا بزنه که صدای جنا بلند شد ....
جنا : تهیونگگگگگگ.....(جیغ)
تهیونگ دستش رو انداخت ....جنا اومد و جلوم وایساد ....
جنا: چرا هی بهش گیر میدی؟(عصبی) بهش گیر میدی چون رئیسِشی ....چون ازش سَر تری؟ (بلند)
کای: جنا بس....
جنا: تو یکی حرف نزن بخاطر همین بی زَبونیت این بلا ها سرت اومده!
کای: جنا اون چیزی که تو فکر میکنی نیست ....
جنا: پس چیه؟! ....خب تو باید اجازه داشته باشی دوست دختر ...
کای: بس کننننن(داد و بغض)
با دادی که سرم زد خُشکم زد ....چرا اینطوری کرد؟ مگه چی گفتم ؟! و..ولی چرا یهو بغضِش گرفت؟!!
تهیونگ: کای ....( رفت سمت کای ) اروم باش پسر ...چیزی نیست(بغلش کرد) ....برو بیرون یه چرخی بزن شاید بهتر شدی!.....
کای: هوم ....
کای از بغل تهیونگ دراومد و زد بیرون ....رفتم سمت تهیونگ....
جنا: چرا کای اینطوری کرد؟
تهیونگ: خب راستش(دستش رو کشید پشت گردنش ) ...چطوری بگم ... راستش کای بعد دوسال که اینجا کار کرد با یه دختری آشنا شد ! خیلی اون دختر رو دوست داشت و عاشِقِش بود ...اما ...
جنا: اما چی؟
تهیونگ: اون دختر جاسوس باندِ دشمن مون بود !
جنا: ج..جاسوس!(شُکه)
تهیونگ: اوهوم ...اون دختر به کای نزدیک شده بود تا اطلاعات بانده ما رو به دست بیاره ! ...ولی کای به موقع فهمید و ازش جدا شد ولی هنوزم ....
جنا: تو فِکرِشه!
تهیونگ: اوهوم ...
جنا: ...م..من نمیدونستم!
تهیونگ: اشکالی نداره ...خودت رو ناراحت نکن ....
تهیونگ اینو گفت و رفت دفتر کارش....اروم نشستم رو مبل و یه تکیه پیتزا برداشتم و شروع کردم به خوردن، فکرم مشغول بود...راستش نگران کای بودم! ....تو فکر بودم که یهو صدای باز شدن در عمارت به گوشم خورد....سَرم رو بالا آوردم و....
ادامه دارد ......
حمایت کنین هااااا😂
Part:¹⁹
آب دهنم رو قورت دادم و اروماز جام بلند شدم که یهو تهیونگ اومد سمتم و دستش رو بلند کرد تا بزنه که صدای جنا بلند شد ....
جنا : تهیونگگگگگگ.....(جیغ)
تهیونگ دستش رو انداخت ....جنا اومد و جلوم وایساد ....
جنا: چرا هی بهش گیر میدی؟(عصبی) بهش گیر میدی چون رئیسِشی ....چون ازش سَر تری؟ (بلند)
کای: جنا بس....
جنا: تو یکی حرف نزن بخاطر همین بی زَبونیت این بلا ها سرت اومده!
کای: جنا اون چیزی که تو فکر میکنی نیست ....
جنا: پس چیه؟! ....خب تو باید اجازه داشته باشی دوست دختر ...
کای: بس کننننن(داد و بغض)
با دادی که سرم زد خُشکم زد ....چرا اینطوری کرد؟ مگه چی گفتم ؟! و..ولی چرا یهو بغضِش گرفت؟!!
تهیونگ: کای ....( رفت سمت کای ) اروم باش پسر ...چیزی نیست(بغلش کرد) ....برو بیرون یه چرخی بزن شاید بهتر شدی!.....
کای: هوم ....
کای از بغل تهیونگ دراومد و زد بیرون ....رفتم سمت تهیونگ....
جنا: چرا کای اینطوری کرد؟
تهیونگ: خب راستش(دستش رو کشید پشت گردنش ) ...چطوری بگم ... راستش کای بعد دوسال که اینجا کار کرد با یه دختری آشنا شد ! خیلی اون دختر رو دوست داشت و عاشِقِش بود ...اما ...
جنا: اما چی؟
تهیونگ: اون دختر جاسوس باندِ دشمن مون بود !
جنا: ج..جاسوس!(شُکه)
تهیونگ: اوهوم ...اون دختر به کای نزدیک شده بود تا اطلاعات بانده ما رو به دست بیاره ! ...ولی کای به موقع فهمید و ازش جدا شد ولی هنوزم ....
جنا: تو فِکرِشه!
تهیونگ: اوهوم ...
جنا: ...م..من نمیدونستم!
تهیونگ: اشکالی نداره ...خودت رو ناراحت نکن ....
تهیونگ اینو گفت و رفت دفتر کارش....اروم نشستم رو مبل و یه تکیه پیتزا برداشتم و شروع کردم به خوردن، فکرم مشغول بود...راستش نگران کای بودم! ....تو فکر بودم که یهو صدای باز شدن در عمارت به گوشم خورد....سَرم رو بالا آوردم و....
ادامه دارد ......
حمایت کنین هااااا😂
- ۲۱.۹k
- ۱۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط