Part
Part :13
.... :من لئو ام
لئو :اصلا مگه منو میشناسی!؟
و بعد زد زیر خنده
خاک تو سرت ا/ت مگه تو اصلا میشناسیش که ازش میپرسی آخه.
تو همین فکر ها بودم که دیدم داره نزدیک میشه. چشمامو بستم و صورتمو کج کردم. که یک دفعه صدای آخ اومد.
ویو جونگکوک :
داشتم تو سالن میگشتم ببینم همه چی اوکیه که چشم افتاد به راه رو کوچیک ته سالن. دیدم لئو داره سعی میکنه دوست جدید لیلی رو بوس کنه. منم سریع رفتم و یه دونه زدم تو دهن لئو که افتاد زمین.
جونگکوک :چه غلطی داری میکنی
لئو :به تو چه
جونگکوک رو به ا/ت:زود تر از اینجا برو (با عصبانیت اما ا/ت نشنید)گفتم برو (این سری داد زد) و (ا/ت هم فرار کرد)
جونگکوک :که به من چه (از پشت بیسیم بادیگارد شو صدا زد و گفت ببریدش انباری) (بادیگارد ها اومدن و داشتن لئو رو میبردن)
لئو : هی تو نمیتونی منو زندانی کنی
جونگکوک :حالا که تونستم (بعد هم خندید)
لئو همیشه باید دردسر درست کنی و آیروی منو ببری میدونم باهات چیکار کنم.
سه ساعت بعد :
تقریبا همه رفته بودن و به جیمین گفتم که به گوشی همشون پیام بده بگه بیان حیاط پشتی.
بعد از اینکه همه رفتن منم رفتم داشتیم صحبت میکردیم که....
ویو ا/ت:
بعد از اون اتفاق برگام ریخته بود. من نمیدونم چیشد که صدا شو نشنیدم.
نکنه عاشق شدم. وایییییی
میخوایتم به لیلی زنگ بزنم ببینم کجاست که دیدم گوشیم نیست. کجا گذاشتمش؟
که یادم افتاد قبل از اینجا من با لیلی رفتم آلاچیق پشت خونه. حتماً همون جاست.
از جام بلند شدم رفتم تا گوشیم رو بردارم.
به آلاچیق که رسیدم دیدم گوشیو اونجاست. بدو بدو رفتم سمت گوشیم و برداشتمش و بغلش کردم
که یه صدای از پشت سرم اومد.....
ادامه دارد........
حمایت یادتون نره.
15 تا کامنت
20 تا لایک
.... :من لئو ام
لئو :اصلا مگه منو میشناسی!؟
و بعد زد زیر خنده
خاک تو سرت ا/ت مگه تو اصلا میشناسیش که ازش میپرسی آخه.
تو همین فکر ها بودم که دیدم داره نزدیک میشه. چشمامو بستم و صورتمو کج کردم. که یک دفعه صدای آخ اومد.
ویو جونگکوک :
داشتم تو سالن میگشتم ببینم همه چی اوکیه که چشم افتاد به راه رو کوچیک ته سالن. دیدم لئو داره سعی میکنه دوست جدید لیلی رو بوس کنه. منم سریع رفتم و یه دونه زدم تو دهن لئو که افتاد زمین.
جونگکوک :چه غلطی داری میکنی
لئو :به تو چه
جونگکوک رو به ا/ت:زود تر از اینجا برو (با عصبانیت اما ا/ت نشنید)گفتم برو (این سری داد زد) و (ا/ت هم فرار کرد)
جونگکوک :که به من چه (از پشت بیسیم بادیگارد شو صدا زد و گفت ببریدش انباری) (بادیگارد ها اومدن و داشتن لئو رو میبردن)
لئو : هی تو نمیتونی منو زندانی کنی
جونگکوک :حالا که تونستم (بعد هم خندید)
لئو همیشه باید دردسر درست کنی و آیروی منو ببری میدونم باهات چیکار کنم.
سه ساعت بعد :
تقریبا همه رفته بودن و به جیمین گفتم که به گوشی همشون پیام بده بگه بیان حیاط پشتی.
بعد از اینکه همه رفتن منم رفتم داشتیم صحبت میکردیم که....
ویو ا/ت:
بعد از اون اتفاق برگام ریخته بود. من نمیدونم چیشد که صدا شو نشنیدم.
نکنه عاشق شدم. وایییییی
میخوایتم به لیلی زنگ بزنم ببینم کجاست که دیدم گوشیم نیست. کجا گذاشتمش؟
که یادم افتاد قبل از اینجا من با لیلی رفتم آلاچیق پشت خونه. حتماً همون جاست.
از جام بلند شدم رفتم تا گوشیم رو بردارم.
به آلاچیق که رسیدم دیدم گوشیو اونجاست. بدو بدو رفتم سمت گوشیم و برداشتمش و بغلش کردم
که یه صدای از پشت سرم اومد.....
ادامه دارد........
حمایت یادتون نره.
15 تا کامنت
20 تا لایک
- ۹.۳k
- ۲۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط