رقیب سخت

#رقیب_سخت


پارت ۱۶




*چند ماه بعد


میدوریا بدو بدو رفت سمت باکوگو
باکوگو روی مبل نشسته بود و گوشی نگا میکرد و تا میدوریا رو داد پاشد و گفت:"بالاخره!بیا بریم!"
میدوریا:"نه نه! عشقم غذا درست کردن یاد گرفتمممم! هوراا!"
باکوگو کمی تعجب :"چه غذایی؟"
میدوریا دست باکوگو رو گرفت و کشوند به اشپز خونه
میدوریا ، در قابلمه ای که روی گاز بود رو ورداشت و گفت:"تاتاااا! چطور شدهه؟"
باکوگو یهو:"عاا....تو مطمئنی این غذاست؟؟"
میدوریا با لبخند:"بله!"
باکوگو با همون حالت تعجب:"...اسمش چیه؟"
میدوریا یهو کمی فکر کرد و بعد چند ثانیه:"امم....اسمی نداره! یعنی اسم نزاشتم هنوز....هیهی خود دراوردیه!"
باکوگو:"بهتره بیرون غذا بخوریم!"
میدوریا:"اخه تاا کی ما بریم از بیرون غذا بخوریم؟"
باکوگو:"تا وقتی که غذا پختنی ، خوددراوردی نکنی! قشنگ یاد بگیری!"
میدوریا به پایین نگاه کرد
باکوگو:"عاا....شرمنده من......داشتم فقط ..شوخی میکردم من...."
میدوریا سریع رفت که بره اتاقش که یهو‌ گوشط باکوگو زنگ خورد و وایساد
میدوریا با دقت حواسش به باکوگو بود
باکوگو:"الو"
اقای دکتر:"سلام! وقت بخیر!"
باکوگو:"...عا....همچنین......شما؟"
اقای دکتر:"دکتر همسرتون هستم!"
یهو باکوگو به میدوریا نگاه کرد:"دکتره.....همسرم؟"
دکتر:"بله! اون الان اینجا بیمارستان ، تو یکی از اتاق ها خوابیده!"
باکوگو:"اما....همسر من الان پیشمه!"
دکتر:"....همسرتون حاملس.....تنهاش نزارین بیایید
میدوریا درحال گوش کردن بود که یهو باکوگو و میدوریا به هم با تعجب نگاه میکنن و .....





پایان


ادامه دارد
دیدگاه ها (۰)

رقیب سخت

#رقیب_سختپارت ۱۸*شبجولیا خواب بود که یهو باکوگو اومد توی اتا...

رقیب سخت

#رقیب_سختپارت ۱۴باکوگو:"خو به من چه!"جولیا:"ع...عشقم.....یعن...

رقیب سخت باکوگو میدوریا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط