#قطعهای.که.مارو.به.هم.وصل.می.کنه
#قطعهای.که.مارو.به.هم.وصل.می.کنه
#پارت5
-------------------------------------------------------
ریاکی بدون هیچ صحبت اضافی به حرف مادرش گوش داد اما خیلی دوست داشت بدون پدر واقعیش کی
:" مامان من پسر بدی هستم؟ ببخشید بخاطره من از سرکار خودتم گذشتی مامان گریه نکن وقتی بزرگ بشم مثل بابا نمیشم قول میدم بهتر از پدر باشم"
ریاکی با بازیگوشی دست مادرش رها کرد بدو بدو رفت
ا.ت لبخندی زد و با عشق و محبت به پسرش نگاه کرد هرچند آن دردی که در قلبش داشت هیچ وقت قرار نبود از بین بره.اما با بودن ریاکی به شکل خیلی عجیبی آروم می گرفت.
ا.ت:حواست باشه آسیب نبینی!!
ریاکی:" باشه مامان هههههه مامان به نظرت یه روزی می توانم یک فوتبالیست معروف بشم "
ریاکی از روی سکو های باریک راه می رفت و خیلی دور نمی شد
ا.ت با شنیدن اسم فوتبال اخمی کرد زیرا از اون موقعه که رین ازش جدا شد اون هم از فوتبال متنفر بود اما نمی تونست به پسرش نه بگه.
ا.ت: البته که می تونی عزیزم
ریاکی:" الان کجا میرم مامان میریم خانه؟ مگه سرکار نمیری؟! "
ریاکی میدونست مادرش از فوتبال متنفر بود اما دلیلش نمیدونست و هیچ وقت نه پرسید
ا.ت:آره میریم خونه....راستی تیم اون ایتوشی حرومزاده مسابقه داره
ا.ت کیفش رو محکم گرفت و فاکش کمی منقبض شد
ریاکی:" خیلی دوست داشتم برم فوتبال ببینیم مامان چرا انقدر از ایتوشی ها متنفری چی باعث شد انقدر ازشون متنفر باشی همیشه تو خواب هم راجبشون حرف میزنی می توانم بپرسم چرا؟ "
چشمان ا.ت با شنیدن این حرف گشاد شد سپس خندهای کرد زیرا منتظر این بود که ریاکی همچین سوالی بپرسه.
ا.ت:خیلی ساده خیلی یخن خیلی هم رو مخ
ریاکی:" تو از نزدیک باهاش حرف زدی مامان ؟ ایتوشی رو خوب می شناسی آره چهره سرد ولی مطمئن ته قلبشون هیچ نیست ! دوستم میگن خیلی شبیه رین ایتوشی هستم اما من شک دارم فکر میکنی رین پدرم باش مامان آخ خیلی شبیه من "
بلاخره رسیدن خانه و ریاکی کفش در آورد
چشمان ا.ت با شنیدن حرف های ریاکی گشاد شد و خنده ای از سر تعجب و تمسخر می کرد. اما. در حقیقت قلبش با شنیدن این حرف از حرکت دست برداشت.
ا.ت:کسخلی؟ من از کجا باید رین رو بشناسم که بهش بدم؟؟
ریاکی:" مامان قول داد بودی دیگه حرف بد نزنی که من یاد نگیریم هوم خاله یوزهاااا"
یوزها دوست صمیمی ا/ت بود
ا.ت خندهای دیگری کرد و کفش هایش رو در آورد و وارد خونه شد و بدون هیچ حرفی مستقیم به سمت پذیرایی رفت.
ا.ت:تو پسری به هر حال یاد می گیری
یوزها :" سلام ریاکی _چان خوشحال می ببینمت یک بغل به خاله نمیدی دلم برات خیلی تنگ شد بود سلام ا/ت ببخشید کلید زیر جا کفشی برداشت امدم داخل یادم رفت بهت پیام بدم"
ریاکی رفت که دست و صورتش بشور
ا.ت به سمت مبل رفت و کنترل رو برداشت و تلویزیون رو روشن کرد و روی فوتبال گذاشت.
ا.ت: مشکلی نیست
ا.ت کنترل رو روی میز گذاشت و به سمت آشپزخونه رفت و شروع کرد برای ریاکی پاپ کورن درست کردن.
یوزها:" بزار حدس بزن دوباره از کار اخراج شدی درست؟ "
ریاکی:"آخ جون فوتبال الان مهاجم مورد علاقم می اید" ریاکی پرید روی مبل و نشست می خندید
ا.ت سری به نشانه ای تأیید تکان داد
ا.ت:به من ربطی نداشت ساب کارم ریده بود
یوزها:"تو نمی توانی دو دقیق باادبانه صحبت کنی ریاکی یاد میگیره میدونه که ژاپن زندگی میکنیم ادب خیلی مهمه البته کو گوش شنوا تو" چشم غره رفت چندتا پاپ کرن برداشت خورد
ریاکی:" هوررراااااا ایتوشی با یک ضربه گل زدددددد"
یوزوها:"تو مطمئنی می خواهی از ریاکی تا ابد مخفی کنی که چه کسی واقعا پدرش"
چهرهای ا.ت غمگین شد و برای یه لحظه دست از حرکت کردن برداشت سپس به ریاکی نگاه کرد.
ا.ت:می دونی که رین الان یه مهاجم سطح جهانیه اگر مردم بفهمن که یه بچه نامشروع داره براش بد میشه
#پارت5
-------------------------------------------------------
ریاکی بدون هیچ صحبت اضافی به حرف مادرش گوش داد اما خیلی دوست داشت بدون پدر واقعیش کی
:" مامان من پسر بدی هستم؟ ببخشید بخاطره من از سرکار خودتم گذشتی مامان گریه نکن وقتی بزرگ بشم مثل بابا نمیشم قول میدم بهتر از پدر باشم"
ریاکی با بازیگوشی دست مادرش رها کرد بدو بدو رفت
ا.ت لبخندی زد و با عشق و محبت به پسرش نگاه کرد هرچند آن دردی که در قلبش داشت هیچ وقت قرار نبود از بین بره.اما با بودن ریاکی به شکل خیلی عجیبی آروم می گرفت.
ا.ت:حواست باشه آسیب نبینی!!
ریاکی:" باشه مامان هههههه مامان به نظرت یه روزی می توانم یک فوتبالیست معروف بشم "
ریاکی از روی سکو های باریک راه می رفت و خیلی دور نمی شد
ا.ت با شنیدن اسم فوتبال اخمی کرد زیرا از اون موقعه که رین ازش جدا شد اون هم از فوتبال متنفر بود اما نمی تونست به پسرش نه بگه.
ا.ت: البته که می تونی عزیزم
ریاکی:" الان کجا میرم مامان میریم خانه؟ مگه سرکار نمیری؟! "
ریاکی میدونست مادرش از فوتبال متنفر بود اما دلیلش نمیدونست و هیچ وقت نه پرسید
ا.ت:آره میریم خونه....راستی تیم اون ایتوشی حرومزاده مسابقه داره
ا.ت کیفش رو محکم گرفت و فاکش کمی منقبض شد
ریاکی:" خیلی دوست داشتم برم فوتبال ببینیم مامان چرا انقدر از ایتوشی ها متنفری چی باعث شد انقدر ازشون متنفر باشی همیشه تو خواب هم راجبشون حرف میزنی می توانم بپرسم چرا؟ "
چشمان ا.ت با شنیدن این حرف گشاد شد سپس خندهای کرد زیرا منتظر این بود که ریاکی همچین سوالی بپرسه.
ا.ت:خیلی ساده خیلی یخن خیلی هم رو مخ
ریاکی:" تو از نزدیک باهاش حرف زدی مامان ؟ ایتوشی رو خوب می شناسی آره چهره سرد ولی مطمئن ته قلبشون هیچ نیست ! دوستم میگن خیلی شبیه رین ایتوشی هستم اما من شک دارم فکر میکنی رین پدرم باش مامان آخ خیلی شبیه من "
بلاخره رسیدن خانه و ریاکی کفش در آورد
چشمان ا.ت با شنیدن حرف های ریاکی گشاد شد و خنده ای از سر تعجب و تمسخر می کرد. اما. در حقیقت قلبش با شنیدن این حرف از حرکت دست برداشت.
ا.ت:کسخلی؟ من از کجا باید رین رو بشناسم که بهش بدم؟؟
ریاکی:" مامان قول داد بودی دیگه حرف بد نزنی که من یاد نگیریم هوم خاله یوزهاااا"
یوزها دوست صمیمی ا/ت بود
ا.ت خندهای دیگری کرد و کفش هایش رو در آورد و وارد خونه شد و بدون هیچ حرفی مستقیم به سمت پذیرایی رفت.
ا.ت:تو پسری به هر حال یاد می گیری
یوزها :" سلام ریاکی _چان خوشحال می ببینمت یک بغل به خاله نمیدی دلم برات خیلی تنگ شد بود سلام ا/ت ببخشید کلید زیر جا کفشی برداشت امدم داخل یادم رفت بهت پیام بدم"
ریاکی رفت که دست و صورتش بشور
ا.ت به سمت مبل رفت و کنترل رو برداشت و تلویزیون رو روشن کرد و روی فوتبال گذاشت.
ا.ت: مشکلی نیست
ا.ت کنترل رو روی میز گذاشت و به سمت آشپزخونه رفت و شروع کرد برای ریاکی پاپ کورن درست کردن.
یوزها:" بزار حدس بزن دوباره از کار اخراج شدی درست؟ "
ریاکی:"آخ جون فوتبال الان مهاجم مورد علاقم می اید" ریاکی پرید روی مبل و نشست می خندید
ا.ت سری به نشانه ای تأیید تکان داد
ا.ت:به من ربطی نداشت ساب کارم ریده بود
یوزها:"تو نمی توانی دو دقیق باادبانه صحبت کنی ریاکی یاد میگیره میدونه که ژاپن زندگی میکنیم ادب خیلی مهمه البته کو گوش شنوا تو" چشم غره رفت چندتا پاپ کرن برداشت خورد
ریاکی:" هوررراااااا ایتوشی با یک ضربه گل زدددددد"
یوزوها:"تو مطمئنی می خواهی از ریاکی تا ابد مخفی کنی که چه کسی واقعا پدرش"
چهرهای ا.ت غمگین شد و برای یه لحظه دست از حرکت کردن برداشت سپس به ریاکی نگاه کرد.
ا.ت:می دونی که رین الان یه مهاجم سطح جهانیه اگر مردم بفهمن که یه بچه نامشروع داره براش بد میشه
- ۳۷۸
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط