{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#تکبر.یا.عشق.

#تکبر.یا.عشق.

#پارت8


-------------------------------------------------------



سوت پایان مسابقه در زمین پیچید.

بازیکنان یکی پس از دیگری از حرکت ایستادند و نگاه‌ها به تابلوی امتیازات دوخته شد.

بَستارد مونیخ پیروز شده بود.

اما پیروزی تنها چیزی نبود که از این مسابقه به جا مانده بود.

بعضی‌ها سلاح‌های جدیدی کشف کرده بودند.

بعضی‌ها شکست‌هایشان را دیده بودند.

و بعضی‌ها... توجه افراد خطرناکی را به خود جلب کرده بودند.

همیاری تخته‌شاسی را روی سینه‌اش فشرد و نگاهش برای آخرین بار روی زمین چرخید.

از ایساگی تا کایزر.

از نس تا کونیگامی.

همه چیز را ثبت کرده بود.

همه چیز را دیده بود.

اما نگاهش در نهایت روی یک نفر متوقف شد.

کونیگامی رنسوکه.

همیاری به آرامی زیر لب زمزمه کرد:

«اسب احمق...»

اما برخلاف لحنش، چشمانش از کنجکاوی برق می‌زد.

چند متر آن‌طرف‌تر، کایزر که تمام این صحنه را دیده بود، پوزخند کم‌رنگی زد.

و درست همان لحظه، خاطره‌ای قدیمی از سال‌ها قبل در ذهن هر دوی آن‌ها زنده شد...


فلش بک:

از روزی که نوئل با یه دختره جوان تقریباً 19 ساله به زمین تمرین اومد چند وقتی می گذاره. همه تقریباً با اون دختر کنار اومده بودن به جر کایزر اون به دلیلی از اون دختر بدش می اومد شاید چون مثل بقیه نبود؟یا شاید هم چون زیادی سرد و ساکت به نظر می رسید.

کایزر اولش اهمیت نمی‌داد زیرا فقد به فکر نمی‌رم و بهتر شدن بود. تا اینکه دو سال از اون موقعیه گذشت و کایزر به کایزری تبدیل شد که ما الان می بینیم پر از غرور بی پایان غروری که می شد در اون غرق شد.

یه روز که همه ای تمرین هاشون تموم کرده بودن و داشتن به خونه می رفتن همیاری گوشه ای تنها ایستاد بود و چیزی رو توی تخت شاسی می نوشت. نگاهش مثل همیشه سرد بود با اینکه فقد به کاغذ خیره شده بود.

کایزر ا را در گوشی از زمین بازی دید و بلاخره تصمیم گرفت که با آن کوه یخ روبروی شد.

کایزر با اعتماد به نفس به سمتش رفت و درست جلویش ایستاد دستانش را زیر سینه اش جمع کرد و با غرور و نگاهی از پایین به او نگاه کرد.

نگاه همیاری بالا رفت تا به اون نگاه کند سپس دوباره با بی تفاوتی به تخت شاسی دوخته شود.


کایزر لبخند کجی زد. همون بی‌تفاوتی همیشگی همیاری دوباره روی اعصابش راه رفته بود.

دستش را روی تخته‌شاسی گذاشت و کمی پایین آورد تا جلوی دیدش را بگیرد.

کایزر: «می‌دونی بی‌ادبانه‌ست وقتی یکی باهات حرف می‌زنه نادیده‌ش بگیری؟»

نگاهش پر از غرور بود؛ همان غروری که این روزها همه درباره‌اش حرف می‌زدند.

کایزر: «یا نکنه انقدر مشغول نوشتن گزارش‌هاتی که وقت نداری به بازیکن اصلی اینجا نگاه کنی؟»

پوزخندش عمیق‌تر شد.

کایزر: «راستش یه مدت بود برام سوال شده.»

کمی خم شد تا صورتش را در میدان دید همیاری قرار دهد.

کایزر: «تو همیشه همین‌قدر سردی یا فقط از من خوشت نمیاد؟»

چشم‌های آبی‌اش با کنجکاوی و کمی شیطنت برق می‌زد.

کایزر: «چون اگه مورد دوم باشه، باید اعتراف کنم یکم ناامید شدم.»

بعد از گفتن این جمله صاف ایستاد و با غرور همیشگی ادامه داد:

کایزر: «بالاخره بیشتر آدم‌ها وقتی منو می‌بینن یکی از دو حالت رو دارن؛ یا تحسینم می‌کنن یا حسودیشون می‌شه.»

نگاهش روی چهره همیاری ثابت ماند.

کایزر: «اما تو انگار از همون روز اول تصمیم گرفتی وجود منو نادیده بگیری.»

ابرویش را بالا انداخت.

کایزر: «خب؟ دلیل خاصی داره، خانم گزارش‌نویس؟»

همیاری به چشم کایزر نگاه کرد نگاهی که فقد سردی در آن موج می‌زد سردی که آن چشم های سیاه منعکس می کرد.

همیاری: آقای مایکل این رفتار شما کاملا بی ادبانه بود. بی اجازه نزدیک شدن به یه خانوم در شأن یه بازیکن فوتبال نیست.

همیاری چشمانش رو بست انگار که می خواست چشمانش را از دید کایزر پنهان کند.

همیاری:و درسته من به شما هیچ گونه علاقه‌ای ندارم من آدم های از خود راضی رو دوست ندارم و اینطوری که به نظر میاد تو مرز از خود راضی بودن رو رد کردی.

لحن همیاری نامحسوس تمسخرآمیز بود.

همیاری:حالا هم باید مرخص شم

همیاری بدون هیچ حرفی برگشت و به سمت خروجی رفت تر حین راه چیزی مثل « وقت من با ارزشی تر از این حرف ها هست که برای تو خالی کنم» گفت سپس در تاریکی خروجی زمین بازی ناپدید شد.

پایان فلش بک:
دیدگاه ها (۲)

سلام بچه‌های تو خونه حالتون چطوره امیدوارم زنده باشید و این ...

#قطعه‌ای.که.مارو.به.هم.وصل.می.کنه #پارت5--------------------...

#تکبر.یا.عشق.#پارت6-----------------------------------------...

#تکبر.یا.عشق. #پارت7----------------------------------------...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط