{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بانوی من

بانوی من
Part:6
درخواستی

ا.ت تازه ویندوزش بالا اومد و حرکت دیشبشو یادش اومد..دستشو محکم به پیشونیش کوبید و لب پایینش و گاز گرفت و چشماش رو روی هم فشار داد و به خودش قول داد که وانمود کنه هیچ چیز یادش نیست..

با صدای زنگ گوشیش به خودش اومد و صداشو صاف کرد...

ـ الو سلام مامان(سرد)
ـ سلام دخترم ، من و بابات و خواهرات قراره با خالت و شوهرش و پسرش و دخترش بیایم خونت برای سه روز
ـ آه..او..اوکی ، کی میاین؟
ـ ساعت یازده اونجاییم(۲۳ امشب)
ـ چی؟؟؟؟اما..

گوشی قطع شد

ـ فاک تو شانسم حوصلشون رو ندارم

سِرُم توی دستش رو کشید و از روی تختش بلند شد و بیرون رفت..

ـ جئون بیا اینجا ( بلند)
ـ در خدمتم بانو ( بم)
ـ مامان و بابام و خواهرم و خالمو شوهرش و پسرش و دخترش هوففف ۴۵ مین دیگه اینجان ، به خدمتکار ها بگو غذا درست کنن و همه جا رو مرتب کنین ، بعد چهار سال قراره ببینمشون ،، هییی

( ا.ت ۲۲ سالشه / کوک ۲۴ سالشه / پسر خاله و دختر خاله ا.ت دوقلو هستن و ۲۴ سالشونه)

« ۲۳ امشب»

زنگ در خورد ، ا.ت یقه کتشو درست کرد و خودش در رو باز کرد..

ـ دخترمممم

مامانش پرید بغل ا.ت

ـ مامان..سلام( سرد)
ـ بابات چی؟
ـ هوم ، سلام( سرد)
ـ خالتو و خانوادش رو فراموش کردی دختر؟؟؟ ا.ت الحق که مافیایی
ـ نه البته که نکردم سلام خاله (‌ پوزخند )

( خلاصه با خواهرش و دختر خاله و پسر خالش سلام کرد و چمدون هاشون رو گذاشتن توی اتاق هاشون)

ادامه دارد...
خدایی لایک کنین آقا من فرض میکنم ۲۰۰ تا از فالوور هام اصلا عاف هستن ، بقیه چی هاع؟😭😭
دیدگاه ها (۲۳)

پارت پایانی

𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪پارت ششم | «پسری که هیچ‌کس بهش نزدیک نمی...

𓆩 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 𓆪پارت اول | «دخترِ انسانی»ا/ت از همون لحظه‌...

آواز عشق♣️part8♣️ویو ا/تدر باز شد و یه خانم میانسال اومد داخ...

سناریو مایکی پارت ۱

رمان هکر کوچولوی من پارت ششم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط