“Hate Kiss”
“Hate Kiss”
نور خورشید از لابلای پردههای نازک اتاق خوابیده بود روی صورت جونکوک.
چشمهاش آروم باز شد. حسابی گیج بود. دهنش خشک، سرش سنگین. چند ثانیه به سقف خیره موند تا کمکم یادش بیاد کجاست.
بعد نگاهش به پایین افتاد.
لباس تنش نبود.
فقط یه زیرپوش نازک پوشیده بود. پتو تا کمرش اومده بود بالا.
چند لحظه مات موند. بعد... مثل فیلم، همهچیز هجوم آورد.
ویسکی. آغوش. حرفهایی که زده بود...
«تو واسه برادر بودن زیادی جذابی...»
بوس//هـ/ای که خودش شروعش کرده بود...
و بعد... دستهای تهیونگ که آرومش کرده بودن.
صورتش تا بناگوش سرخ شد.
«نه... نه نه نه...» با خودش زمزمه کرد و صورتش رو کوبید توی بالش. «چیکار کردم... چیکار کردممم...»
تا اینکه صدای نفسهای آرومی از کنارش پیچید.
برگشت.
تهیونگ کنارش خوابیده بود. روی شکم، یک دستش زیر بالش، موهاش به هم ریخته، لباس خواب راحت پوشیده بود و با آرامش تمام میخوابید.
جونکوک نفسش رو حبس کرد. نزدیک بود فریاد بزنه، ولی صداش رو خورد کرد.
«تهی... تهیونگ؟» زمزمه کرد.
چشمهای تهیونگ آروم باز شد. هنوز خوابآلوده بود، ولی وقتی جونکوک رو دید، لبخند نیمهخوابی روی لبش نشست.
«صبح بخیر جونی...» صداش گرفته و زمزمهوار بود.
جونگوک پتو رو محکم کشید بالا و گفت: «چ... چرا من لباس تنم نیست؟!»
تهیونگ با خونسردی کامل پلک زد و گفت: «دیشب که رفتی تو رختخواب، گفتی گرمته و خودت درآوردیش.»
«من... من اینکارو کردم؟»
«آره. و بعدش گفتی چقدر خوشگلم.» تهیونگ با اون لبخند شیطانی همیشگی اضافه کرد.
جونگوک با ناباوری نگاهش کرد: «دیشب... من... من باهات حرف زدم؟»
تهیونگ آروم بلند شد و به چشمهاش نگاه کرد. جدی. نه شوخ.
«نه فقط حرف زدی، جونی. بوسیدی. یادته؟»
جونگوک دیگه نتونست توی چشمهاش نگاه کنه. صورتش رو برگردوند و گفت: «من مســ-/ت بودم...»
«میدونم. ولی من نبودم.» تهیونگ نزدیکتر شد. «من بیدار بودم و یادم نمیاد که پس زده باشم.»
جونکوک با چشمانی که هنوز از خماری و شوک شب قبل سنگین بود، مستقیم توی چشمهای تهیونگ خیره شد.
صدا لرزید، ولی مطمئن بود:
«تو واقعاً منو دوست داری؟»
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد. نه از روی تردید، بلکه داشت کلمات رو توی ذهنش میچید. کلماتی که دیگه نمیتونست پنهونشون کنه.
دستش رو روی گونهی جونکوک گذاشت. آروم، انگار داشت یه چیزی رو لمس میکرد که میترسید بشکنه.
«جونی...» صداش گرفته بود. «همون روز اولی که پدرت گفت میای پاریس، میدونستم قراره زندگیمو بهم بریزی. ولی فکر نمیکردم اینقدر قشنگ بهم بریزی.»
جونکوک پلک زد. یه قطره اشک بیاختیار از گوشه چشمش چکید.
«مگه تو از من متنفر نبودی؟»
تهیونگ خندید، اون خندهای که دیگه کنایه توش نبود: «آره، ازت متنفر بودم. از اون همه قشنگیت، از اون همه مغرور بودنت، از اون چشمات که هر وقت نگاهم میکردی دلم میلرزید.»
انگشتش رو کشید زیر چشم جونکوک و اشکش رو پاک کرد.
«ولی نفرت و عشق گاهی فقط یه قدم فاصله دارن، جونی. من اون قدم رو برداشتم.»
جونکوک نفس عمیقی کشید. دستش رو روی دست تهیونگ گذاشت که هنوز روی گونهش بود.
«پس هیا چی؟»
«هیا یه راه فرار بود واسه تو. ولی حالا دیگه فراری نیست.» تهیونگ نگاهش رو ثابت نگه داشت. «من اینجام. همونجایی که همیشه میخواستی باشی.»
نویسنده: رسیدیم به بخش حساس ماجرا
بنظرتون واکنش پدرشون و هیا وقتی ماجرا رو بفهمن چیه؟
شرایط: ۱۷ لایک
۱۳کامنت
نور خورشید از لابلای پردههای نازک اتاق خوابیده بود روی صورت جونکوک.
چشمهاش آروم باز شد. حسابی گیج بود. دهنش خشک، سرش سنگین. چند ثانیه به سقف خیره موند تا کمکم یادش بیاد کجاست.
بعد نگاهش به پایین افتاد.
لباس تنش نبود.
فقط یه زیرپوش نازک پوشیده بود. پتو تا کمرش اومده بود بالا.
چند لحظه مات موند. بعد... مثل فیلم، همهچیز هجوم آورد.
ویسکی. آغوش. حرفهایی که زده بود...
«تو واسه برادر بودن زیادی جذابی...»
بوس//هـ/ای که خودش شروعش کرده بود...
و بعد... دستهای تهیونگ که آرومش کرده بودن.
صورتش تا بناگوش سرخ شد.
«نه... نه نه نه...» با خودش زمزمه کرد و صورتش رو کوبید توی بالش. «چیکار کردم... چیکار کردممم...»
تا اینکه صدای نفسهای آرومی از کنارش پیچید.
برگشت.
تهیونگ کنارش خوابیده بود. روی شکم، یک دستش زیر بالش، موهاش به هم ریخته، لباس خواب راحت پوشیده بود و با آرامش تمام میخوابید.
جونکوک نفسش رو حبس کرد. نزدیک بود فریاد بزنه، ولی صداش رو خورد کرد.
«تهی... تهیونگ؟» زمزمه کرد.
چشمهای تهیونگ آروم باز شد. هنوز خوابآلوده بود، ولی وقتی جونکوک رو دید، لبخند نیمهخوابی روی لبش نشست.
«صبح بخیر جونی...» صداش گرفته و زمزمهوار بود.
جونگوک پتو رو محکم کشید بالا و گفت: «چ... چرا من لباس تنم نیست؟!»
تهیونگ با خونسردی کامل پلک زد و گفت: «دیشب که رفتی تو رختخواب، گفتی گرمته و خودت درآوردیش.»
«من... من اینکارو کردم؟»
«آره. و بعدش گفتی چقدر خوشگلم.» تهیونگ با اون لبخند شیطانی همیشگی اضافه کرد.
جونگوک با ناباوری نگاهش کرد: «دیشب... من... من باهات حرف زدم؟»
تهیونگ آروم بلند شد و به چشمهاش نگاه کرد. جدی. نه شوخ.
«نه فقط حرف زدی، جونی. بوسیدی. یادته؟»
جونگوک دیگه نتونست توی چشمهاش نگاه کنه. صورتش رو برگردوند و گفت: «من مســ-/ت بودم...»
«میدونم. ولی من نبودم.» تهیونگ نزدیکتر شد. «من بیدار بودم و یادم نمیاد که پس زده باشم.»
جونکوک با چشمانی که هنوز از خماری و شوک شب قبل سنگین بود، مستقیم توی چشمهای تهیونگ خیره شد.
صدا لرزید، ولی مطمئن بود:
«تو واقعاً منو دوست داری؟»
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد. نه از روی تردید، بلکه داشت کلمات رو توی ذهنش میچید. کلماتی که دیگه نمیتونست پنهونشون کنه.
دستش رو روی گونهی جونکوک گذاشت. آروم، انگار داشت یه چیزی رو لمس میکرد که میترسید بشکنه.
«جونی...» صداش گرفته بود. «همون روز اولی که پدرت گفت میای پاریس، میدونستم قراره زندگیمو بهم بریزی. ولی فکر نمیکردم اینقدر قشنگ بهم بریزی.»
جونکوک پلک زد. یه قطره اشک بیاختیار از گوشه چشمش چکید.
«مگه تو از من متنفر نبودی؟»
تهیونگ خندید، اون خندهای که دیگه کنایه توش نبود: «آره، ازت متنفر بودم. از اون همه قشنگیت، از اون همه مغرور بودنت، از اون چشمات که هر وقت نگاهم میکردی دلم میلرزید.»
انگشتش رو کشید زیر چشم جونکوک و اشکش رو پاک کرد.
«ولی نفرت و عشق گاهی فقط یه قدم فاصله دارن، جونی. من اون قدم رو برداشتم.»
جونکوک نفس عمیقی کشید. دستش رو روی دست تهیونگ گذاشت که هنوز روی گونهش بود.
«پس هیا چی؟»
«هیا یه راه فرار بود واسه تو. ولی حالا دیگه فراری نیست.» تهیونگ نگاهش رو ثابت نگه داشت. «من اینجام. همونجایی که همیشه میخواستی باشی.»
نویسنده: رسیدیم به بخش حساس ماجرا
بنظرتون واکنش پدرشون و هیا وقتی ماجرا رو بفهمن چیه؟
شرایط: ۱۷ لایک
۱۳کامنت
- ۱۶۵
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط