{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Chapter Seven, Part ²⁶

Chapter Seven, Part ²⁶
؛ من جونگ کوکم، ندیمه جدید
+ فک کردم قراره دختر باشی!...
؛ خب... در این باره باید با خدای متعال صبحت کنید.. بیاید داخل

با چشمایی که روی چهره پسر مونده بود و هنوز چین تعجب و کنجکاوی روش وجود داشت، پله هارو پایین رفت و وارد حیاط خاکی خونه شد.
در بسته شد و جونگ کوک دوید سمت آشپز خونه که به کاری که مشغول بود برگرده.
جیمین سری کج کرد و ابرویی بالا انداخت و تصمیم گرفت موضوع رو فعلا رها کنه.
خسته و کوفته رفت و روی حصیر کف زمین ولو شد. با آهی از ته دل چشماش رو بست ولی این به این معنی نبود که ذهنش هم چشم میبنده روی چیزایی که دیده.
.
.
^ صدای شکمتو من دارم میشنوم خودت نمیشنوی؟ اسباب بازی گیر نیاوردی که بخور غذاتو دیگه

نگاهی به استاد یو کرد و دوباره به بازی ادامه داد. استاد یو جیمینی که صبح رفته بودو نمیدید، شخصی رو میدید که مشکوک به نظر میرسه.

^ راستی قضیه اون لکه رو نگفتی. باز از جایی خودتو پرت کردی پایین یا ایندفعه چیزی رو فرو کردی تو خودت؟ به نظر میومد خون باشه
+ خون امپراطور بود
^ ها؟ خون امپراطور؟

سری تکون داد و تکه ای از غذا توی دهنش قرار داد.

+ وقتی داشتم میرفتم ببینمش اون حالات بهش دست داد و بیهوش شد، منم گرفتمش که نخوره زمین.

با درک موقعیت فهمید ادامه ی قضیه چیه. هر جور شده استاد یو میخواست چیزایی که داره پنهان میکنه رو از زیر زبونش بکشه بیرون. وقتی که میخواست تکه ی دیگه ای از غذا بزاره توی دهنش چشماش به دستای جیمین برخورد. دست چپش مشت شده بود و آروم میلرزید.
از موقعی که اومده بود حداقل دو ساعتی میگذشت ولی هنوز انرژی ای که باید و، نداشت. جیمین چشمی بالا انداخت و حالت صورت استاد یو رو دید. برای اینکه بیشتر از این تمرکز نکنه روش، بحثی وسط کشید تا حواسش رو پرت کنه.

+ فکر میکردم منظور از ندیمه اونم برای بانو اوک یه بانوی جوان باشه
^ منم دقیقا انتظار نداشتم که پسر باشه، مثل اینکه برای خواهرش مشکلی پیش اومده برای همین جای خواهرش اومده
+ چیزی بلده؟ بالاخره فک نکنم مثل یه دختر فنون خونه و آشپزخونه رو بلد باشه
^ چیزی بلده؟ ووآ.. معرکه اس... غذایی که داری میخوری رو اون درست کرده
‌‌
غذا پرید تو گلوش و با سرفه ای سریع حلش کرد تا حرف بزنه.

+ چی؟.. بانو اوک اینو درست نکرده؟
^ این پسر خارق العاده اس، تو همچی استعداد داره، آشپزیش بیسته، حصیربافی ام بلده، تمیزکاریشم مثل آشپزیشه
+ تعجب میکنم.. نکنه جا خواهره کار میکرده خواهره ام جای این؟ عجیبه..
^ خب تو که نقشه ات نگرفت حالا بگو ببینم چرا دستت میلرزه

با پرسیدن این جمله خشک شد. نگاهی به بالا کرد، البته که قرار بود همین بشه. مگه ممکنه از زیر دست کسی که بزرگش کرده در بره؟
نفسی گرفت و تصمیم گرفت راستشو بگه.

+ امروز زیاد کار کردم

که البته راست از نظرش این بود نه حقیقت واقعی.

^ یه بار دیگه حرف الکی بزنی پرتت میکنم بیرون شبو کنار سگا بخوابی بچه جون
+ اَیش... حداقل بزار بعد از غذا ها؟
^ منتظرم، فک نکن یادم میره
دیدگاه ها (۱۲)

Chapter Seven, Part ²⁷^ چیکار کردی!؟+ اگه قرار بود همینجوری ...

Chapter Seven, Part ²⁵سرش رو به عقب خم کرد و چشماش رو بست. پ...

Chapter Seven, Part ²⁴در های سنگین رو حرکت داد و وارد شد.دیگ...

Chapter Seven, Part ²²تجربه قدم گذاشتن توی خونه های بازرگانا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط