Chapter Seven, Part ²⁸
Chapter Seven, Part ²⁸
+ چه اتفاقی افتاده؟
< حال امپراطور اصلا خوب نیست، ما به حضور شما نیاز داریم! باید همین حالا بریم!
جیمین نمیدونست باید چیکار کنه. اینکه سریعا با افسر کیم بره یا اول به جونگ کوک بگه که به استاد یو بگه کجا رفته یا اصلا اول بره و وسایلش رو جمع کنه.
< زودتر تصمیم بگیرید!!
با فریاد افسر عصبانی و نگران به خودش اومد و سریع به حرکت افتاد تا با افسر کیم بره.
تو چند ثانیه هیاهو ناگهان با رفتنشون خوابید و سکوت قبلی برگشت.
جونگ کوک متعجب و خشک شده به دیوار تکیه داده بود و نمیتونست بفهمه که الآن دقیقا چه اتفاقی افتاد.
اسب افسر کیم با نهایت سرعتش میتاخت و سرباز هاش همگی با همون سرعت اون رو دنبال میکردن.
جیمین که پشت افسر کیم بود داشت ذهنش رو برای هر اتفاقی آماده میکرد و از الهه آسمان کمک میخواست تا اتفاق بدی نیفتاده باشه.
با باز شدن دروازه های قصر و ایستادن اسب ها جیمین و افسر کیم در کسری از ثانیه پایین پریدن و به سمت اتاق امپراطور یورش بردن.
جیمین به قدری نگران موقعیت بود که همه چیزو فراموش کرد و فقط با عجله وارد اتاق امپراطور شد.
طبیب دربار خودش کنار رفت و همونطور که جیمین، علائم حیاتی امپراطور رو چک میکرد سوالاتش درباره موقعیت رو هم میپرسید.
+ چه اتفاقی افتاده!
... وقتی که میخواستن دارویی که تجویز کردید رو میل کنن ناگهان شدید تر از تمامیه دفعات قبل حالاتشون بهشون حمله ور شدن
مچ دست امپراطور رو زیر انگشتاش حس میکرد و نبضی که هر ثانیه میزد رو چک میکرد. خونریزی اینبار متوقف نشده بود و نیمی از بالش زیر سر مین رو به رنگ سرخ در آورده بود.
+ همه برید بیرون! ملکه مادر لطفا شماهم از اتاق خارج شید.
با توجه به شرایط همه فقط تصمیم گرفتن که همه چیز رو به شمن پارک بسپارن.
بعد از بسته شدن در، جیمین سینباناول⁷، تنها وسیله ای که تونسته بود توی اون وضعیت با خودش بیاره رو تو دستش گرفت. نفس عمیقی کشید و دست دیگه اش رو که داشت میلرزید، کنار صورت مین قرار داد و چشماش رو بست و شروع به اجرای مراسمی ناگهانی کرد.
.
.
***
جونگ کوک گوشه ای نشسته بود و منتظر استاد یو بود. وقتی که صدای در رو شنید سریع از جاش پرید و رفت سمت استاد یو.
؛ استاد یو! سربازا جیمین رو با خودشون بردن!
^ چی گفتی!؟
؛ با عجله وارد شدن.. بعد.. ب-بعد گفتن حال امپراطور خیلی بده و بهش نیاز دارن که توی قصر باشه و بعد جیمین هم با عجله باهاشون رفت.
^ اون خودش هنوز کامل خوب نشده!
استاد یو لحظه فکر کرد و بعد به بانو اوک که کنارش ایستاده بود نگاه کرد.
^ سریع برید و همه چیزو برای مراسم آماده کنید، سریع!
بعد از این جمله هم بانو اوک هم جونگ کوک به حرکت در اومدن و هرچیزی که تو دستشون بودو همونجا رها کردن.
.
.
دو شخص همزمان در حال خوندن وردی زیر لب هستن منتها شخصی داخل قصر و شخص دیگه ای داخل حیاط خونه.
جیمین رفته رفته در حال لرزیدن بود ولی هیچ چیز براش اهمیتی نداشت به جز نجات دادن جون امپراطور.
استاد یو در حالی که داشت موقعیت رو تصور میکرد و به وضوح میدید برای حمایت از جیمین مراسم دیگه ای برپا کرده بود تا هوای جیمین رو داشته باشه. هر دو همزمان سخت در حال تلاش بودن، جیمین برای جون امپراطور و استاد یو برای جون جیمین!
قطره ای عرق از روی پیشونیه جیمین سقوط کرد. دستش مدام در حال تکون دادن سینباناول بود و اجازه نمیداد حتی یه لحظه صداش قطع بشه.
استاد یو با اینکه درد زیادی رو توی پاش تحمل میکرد ولی از رقصیدن نمی ایستاد و لحظه ای پشت جیمین رو خالی نمیکرد.
جنگ بزرگی توی ذهن جیمین در حال رخ دادن بود. جنگی که از جنگ تن به تن سخت تره چون در مقابل، موجوداتی هستن که نامرئی ان ولی قدرتی دارن که حتی باعث خسته شدن شمن معروف میشه.
مشخص نبود هدف از اون حمله ی ناگهانی دقیقا چی بود ولی مثل اینکه صاحبان حمله تصمیم بر این گرفته بودن که فعلا عقب نشینی کنن و ببینن نمایش چطور پیش خواهد رفت...
با آخرین کلمه از وردی که در حال خارج شدن از لبای جیمین بود ناگهان همه چیز آروم شد. چشماش رو باز کرد و نفس نفس زنان دستش از صورت مین افتاد.
در طرف دیگه ی داستان، استاد یو هم وقتی که داخل ذهنش دید که مراسم تموم شده بالاخره ایستاد و روی زانو هاش افتاد.
... استاد یو!
؛ استاد یو!
+ چه اتفاقی افتاده؟
< حال امپراطور اصلا خوب نیست، ما به حضور شما نیاز داریم! باید همین حالا بریم!
جیمین نمیدونست باید چیکار کنه. اینکه سریعا با افسر کیم بره یا اول به جونگ کوک بگه که به استاد یو بگه کجا رفته یا اصلا اول بره و وسایلش رو جمع کنه.
< زودتر تصمیم بگیرید!!
با فریاد افسر عصبانی و نگران به خودش اومد و سریع به حرکت افتاد تا با افسر کیم بره.
تو چند ثانیه هیاهو ناگهان با رفتنشون خوابید و سکوت قبلی برگشت.
جونگ کوک متعجب و خشک شده به دیوار تکیه داده بود و نمیتونست بفهمه که الآن دقیقا چه اتفاقی افتاد.
اسب افسر کیم با نهایت سرعتش میتاخت و سرباز هاش همگی با همون سرعت اون رو دنبال میکردن.
جیمین که پشت افسر کیم بود داشت ذهنش رو برای هر اتفاقی آماده میکرد و از الهه آسمان کمک میخواست تا اتفاق بدی نیفتاده باشه.
با باز شدن دروازه های قصر و ایستادن اسب ها جیمین و افسر کیم در کسری از ثانیه پایین پریدن و به سمت اتاق امپراطور یورش بردن.
جیمین به قدری نگران موقعیت بود که همه چیزو فراموش کرد و فقط با عجله وارد اتاق امپراطور شد.
طبیب دربار خودش کنار رفت و همونطور که جیمین، علائم حیاتی امپراطور رو چک میکرد سوالاتش درباره موقعیت رو هم میپرسید.
+ چه اتفاقی افتاده!
... وقتی که میخواستن دارویی که تجویز کردید رو میل کنن ناگهان شدید تر از تمامیه دفعات قبل حالاتشون بهشون حمله ور شدن
مچ دست امپراطور رو زیر انگشتاش حس میکرد و نبضی که هر ثانیه میزد رو چک میکرد. خونریزی اینبار متوقف نشده بود و نیمی از بالش زیر سر مین رو به رنگ سرخ در آورده بود.
+ همه برید بیرون! ملکه مادر لطفا شماهم از اتاق خارج شید.
با توجه به شرایط همه فقط تصمیم گرفتن که همه چیز رو به شمن پارک بسپارن.
بعد از بسته شدن در، جیمین سینباناول⁷، تنها وسیله ای که تونسته بود توی اون وضعیت با خودش بیاره رو تو دستش گرفت. نفس عمیقی کشید و دست دیگه اش رو که داشت میلرزید، کنار صورت مین قرار داد و چشماش رو بست و شروع به اجرای مراسمی ناگهانی کرد.
.
.
***
جونگ کوک گوشه ای نشسته بود و منتظر استاد یو بود. وقتی که صدای در رو شنید سریع از جاش پرید و رفت سمت استاد یو.
؛ استاد یو! سربازا جیمین رو با خودشون بردن!
^ چی گفتی!؟
؛ با عجله وارد شدن.. بعد.. ب-بعد گفتن حال امپراطور خیلی بده و بهش نیاز دارن که توی قصر باشه و بعد جیمین هم با عجله باهاشون رفت.
^ اون خودش هنوز کامل خوب نشده!
استاد یو لحظه فکر کرد و بعد به بانو اوک که کنارش ایستاده بود نگاه کرد.
^ سریع برید و همه چیزو برای مراسم آماده کنید، سریع!
بعد از این جمله هم بانو اوک هم جونگ کوک به حرکت در اومدن و هرچیزی که تو دستشون بودو همونجا رها کردن.
.
.
دو شخص همزمان در حال خوندن وردی زیر لب هستن منتها شخصی داخل قصر و شخص دیگه ای داخل حیاط خونه.
جیمین رفته رفته در حال لرزیدن بود ولی هیچ چیز براش اهمیتی نداشت به جز نجات دادن جون امپراطور.
استاد یو در حالی که داشت موقعیت رو تصور میکرد و به وضوح میدید برای حمایت از جیمین مراسم دیگه ای برپا کرده بود تا هوای جیمین رو داشته باشه. هر دو همزمان سخت در حال تلاش بودن، جیمین برای جون امپراطور و استاد یو برای جون جیمین!
قطره ای عرق از روی پیشونیه جیمین سقوط کرد. دستش مدام در حال تکون دادن سینباناول بود و اجازه نمیداد حتی یه لحظه صداش قطع بشه.
استاد یو با اینکه درد زیادی رو توی پاش تحمل میکرد ولی از رقصیدن نمی ایستاد و لحظه ای پشت جیمین رو خالی نمیکرد.
جنگ بزرگی توی ذهن جیمین در حال رخ دادن بود. جنگی که از جنگ تن به تن سخت تره چون در مقابل، موجوداتی هستن که نامرئی ان ولی قدرتی دارن که حتی باعث خسته شدن شمن معروف میشه.
مشخص نبود هدف از اون حمله ی ناگهانی دقیقا چی بود ولی مثل اینکه صاحبان حمله تصمیم بر این گرفته بودن که فعلا عقب نشینی کنن و ببینن نمایش چطور پیش خواهد رفت...
با آخرین کلمه از وردی که در حال خارج شدن از لبای جیمین بود ناگهان همه چیز آروم شد. چشماش رو باز کرد و نفس نفس زنان دستش از صورت مین افتاد.
در طرف دیگه ی داستان، استاد یو هم وقتی که داخل ذهنش دید که مراسم تموم شده بالاخره ایستاد و روی زانو هاش افتاد.
... استاد یو!
؛ استاد یو!
- ۱.۰k
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط