. ₗₒᵥₑ ₒf ₜₕₑ ₘₒₒₙ ₐₙd ₜₕₑ ₛᵤₙ
. ₗₒᵥₑ ₒf ₜₕₑ ₘₒₒₙ ₐₙd ₜₕₑ ₛᵤₙ
𝑷𝒂𝒓𝒕.¹⁰ .
.
تهیونگ کوبید به دیوار و تهیونگ هم ناله ارومی بیرون داد و کوک هم چسبید بهش فقط چند سانت تا بهم خوردن لبشون بهم مونده بود که کوک کشید عقب و کوبید به دیوار درحدی که دستش زخم شد داشت دیونه میشد بین احساساتش چرا چرا تو مغزش کای سوال بود که تهیونگ گفت
+ کوک
کوک با چشمای عصبی و رقباری از خون نگاهش کرد و گفت
_ خفه شد کیم تهیونگ خفه شو از عمد بود نه چرا انقدر به پرو پای من میپیچی ها چته
تهیونگ که بغض کرده بودگفت
+ بسته جونگ کوک بسته هرکاری کردم که به چشمات بیام میپرسی چرا بزار بهت بگم چون عاشقتم از همون بچگی عاشقت شده بودم فک میکردم یه حوس بچگانه هست ولی وقتی بزرگ ار شدم بیشتر عاشقت شدم دیونت شدم روانیت شدم میفهمی اون افسردگیمو گفتن بهت بخاطر فشار روانی هست ولی نه بخاطر اون وقتی بود که شنیدم با اون امگای پایین دوست شدی و میخوای باهاش ازدواج کنی بود من دیونت شدم کوک میفهمی ( با داد و بغض گفت )
کوک که جا خورده بو. و داشت به خوش فحش میداد بخاطر چیز های که به تهیونگ گفته بود ولی بازم نفرت داشت اون از تهیونگ کلا بدش میومد ولی چون زیبا ترین بود چرا بازم کلی سوال دیگه دوباره داد زد
_ تهیونگخودت و چی فرض کردی چون یه امگای خوشگلی فک کردی عاشقت میشم بدبخت
هه کیم تهیونگ حتی الان که جفتم هستی هم بیشتر ازت متنفر شدم حتی اگه گرگم بمیره من گویوم و میخوام و مارگش میکنم .
حرف های کوک عین تیر وارد قلب تهیونگ میشد تهیونگ طاقت نیکرد و هجوم برد سمتش و دستش و دور کمر کوک حلقه کرد و سفت بغلش کرد صورتش خیس بود از اشک سرش و گذاشته بود روی شونه کوک
+ کوک درست میگی من بدبختم با اون حرف هات هنوز هق .. هق بازم تورو میخوام هق تشنه محبت توعم.
کوک سرش و فرو برد داخل گردن تهیونگ رایحه اش و تنفس کرد و گفت جدی و بی حوصله گفت
_ بچه برو سراغ یکی دیگه تا بیشتر نشکوندمت .
بعد تهیونگ و اروم حل داد عقب و رقت تهیونگ هم پشت سرش رفت تا جلوی اون آلفای
بی رحم و بگیره ولی گویوم دنبالشون اومده بود و کوک تا دیدش رفت سمتش و گویوم و بوسید گویوم که حس رضایت داشت همراهی کرد و بعد کوک سرش رو برد داخل گردن گویوم و بوسه میزد و اینجا تهیونگ بود که فکر کرد که داره مارگش میکنه و سریع از اونجا خارج شد و بدون توجه بهش کسی از عمارت زد بیرون
.
.
.
داخل خیابون خالی بود فقط خودش بود دنیا با دیدن اون تصویر رو سرش خراب شده بود نابود شده بود روحش درد میکرد داشت دیونه میشد درونش درد میکرد ولی نه درد عادی دردی که داشت تمام اجزای بدنش و از هم میپاشند مغزش خالی شده بود ولی قلبش سنگین بود انگار میلیون های تن روی قلبش و داشت تحمل میکرد واقعا شکسته بود صدای شکستن قلبش و اون لحضه شنیده بود چشماش از بس اشک ریخته بود قرمز شده بود نه عادی جوری که رنگش چشماش داشت بین قرمزی ها میرفت فاصله چندانی با گریه خون نداشت نمیدونست داره کجا میره فقط داشت ادامه میداد واقعا نابود بود کمک میخواست میخواست داد بزنه من و از آتیشی که داخلش نجاتم بدید ولی توان فریاد نداشت فقط یه چیز گفت
+ در آتیش عشقت سوختم ...نابود شدم شکستم روحم تیکه پاره شده کل بدنم درد میکنه ولی درد قلبم مانع همشه مغز خالیه قفسه سینم از درد مانع نفس کشیدنم میشه چیکار کردی با من جئون جونگ کوک ولی با این وجود هنوز دوستت دارم درست مثل ۱۷ سال پیش و قبل تر از اون . ( با درد و صدای گرفته و پر از زخم گفت )
داشت همینطور نامعلوم راه میرفت که یهو ماشین. جلوش در اومد نورش زیاد بود ......
________________________________________
خماریییییییی ( خودمم خمار شدم )
خب شمارو نمیدونمخودم وسط نوشتنش انقدر گریه کردم که خدا رو شکر اتاقم تنها بودم خب هنوز کلی شک در راهه بسیار کرمم گرفت و بجا اسمات و بوسه کردمش گریه بنظرتون ماشین کیه ؟؟؟ حدس بزنین و شرتا رو زود برسونین تا پارت جدید بدم
لایک ۳۹
کامنت ۴۵
بازنشر ۷
یکی به فالوور اضافه شه
مرسی بای اگه الان امشب شرتا برسه باز نصفه شب پارت میزارم 🫠🤍
𝑷𝒂𝒓𝒕.¹⁰ .
.
تهیونگ کوبید به دیوار و تهیونگ هم ناله ارومی بیرون داد و کوک هم چسبید بهش فقط چند سانت تا بهم خوردن لبشون بهم مونده بود که کوک کشید عقب و کوبید به دیوار درحدی که دستش زخم شد داشت دیونه میشد بین احساساتش چرا چرا تو مغزش کای سوال بود که تهیونگ گفت
+ کوک
کوک با چشمای عصبی و رقباری از خون نگاهش کرد و گفت
_ خفه شد کیم تهیونگ خفه شو از عمد بود نه چرا انقدر به پرو پای من میپیچی ها چته
تهیونگ که بغض کرده بودگفت
+ بسته جونگ کوک بسته هرکاری کردم که به چشمات بیام میپرسی چرا بزار بهت بگم چون عاشقتم از همون بچگی عاشقت شده بودم فک میکردم یه حوس بچگانه هست ولی وقتی بزرگ ار شدم بیشتر عاشقت شدم دیونت شدم روانیت شدم میفهمی اون افسردگیمو گفتن بهت بخاطر فشار روانی هست ولی نه بخاطر اون وقتی بود که شنیدم با اون امگای پایین دوست شدی و میخوای باهاش ازدواج کنی بود من دیونت شدم کوک میفهمی ( با داد و بغض گفت )
کوک که جا خورده بو. و داشت به خوش فحش میداد بخاطر چیز های که به تهیونگ گفته بود ولی بازم نفرت داشت اون از تهیونگ کلا بدش میومد ولی چون زیبا ترین بود چرا بازم کلی سوال دیگه دوباره داد زد
_ تهیونگخودت و چی فرض کردی چون یه امگای خوشگلی فک کردی عاشقت میشم بدبخت
هه کیم تهیونگ حتی الان که جفتم هستی هم بیشتر ازت متنفر شدم حتی اگه گرگم بمیره من گویوم و میخوام و مارگش میکنم .
حرف های کوک عین تیر وارد قلب تهیونگ میشد تهیونگ طاقت نیکرد و هجوم برد سمتش و دستش و دور کمر کوک حلقه کرد و سفت بغلش کرد صورتش خیس بود از اشک سرش و گذاشته بود روی شونه کوک
+ کوک درست میگی من بدبختم با اون حرف هات هنوز هق .. هق بازم تورو میخوام هق تشنه محبت توعم.
کوک سرش و فرو برد داخل گردن تهیونگ رایحه اش و تنفس کرد و گفت جدی و بی حوصله گفت
_ بچه برو سراغ یکی دیگه تا بیشتر نشکوندمت .
بعد تهیونگ و اروم حل داد عقب و رقت تهیونگ هم پشت سرش رفت تا جلوی اون آلفای
بی رحم و بگیره ولی گویوم دنبالشون اومده بود و کوک تا دیدش رفت سمتش و گویوم و بوسید گویوم که حس رضایت داشت همراهی کرد و بعد کوک سرش رو برد داخل گردن گویوم و بوسه میزد و اینجا تهیونگ بود که فکر کرد که داره مارگش میکنه و سریع از اونجا خارج شد و بدون توجه بهش کسی از عمارت زد بیرون
.
.
.
داخل خیابون خالی بود فقط خودش بود دنیا با دیدن اون تصویر رو سرش خراب شده بود نابود شده بود روحش درد میکرد داشت دیونه میشد درونش درد میکرد ولی نه درد عادی دردی که داشت تمام اجزای بدنش و از هم میپاشند مغزش خالی شده بود ولی قلبش سنگین بود انگار میلیون های تن روی قلبش و داشت تحمل میکرد واقعا شکسته بود صدای شکستن قلبش و اون لحضه شنیده بود چشماش از بس اشک ریخته بود قرمز شده بود نه عادی جوری که رنگش چشماش داشت بین قرمزی ها میرفت فاصله چندانی با گریه خون نداشت نمیدونست داره کجا میره فقط داشت ادامه میداد واقعا نابود بود کمک میخواست میخواست داد بزنه من و از آتیشی که داخلش نجاتم بدید ولی توان فریاد نداشت فقط یه چیز گفت
+ در آتیش عشقت سوختم ...نابود شدم شکستم روحم تیکه پاره شده کل بدنم درد میکنه ولی درد قلبم مانع همشه مغز خالیه قفسه سینم از درد مانع نفس کشیدنم میشه چیکار کردی با من جئون جونگ کوک ولی با این وجود هنوز دوستت دارم درست مثل ۱۷ سال پیش و قبل تر از اون . ( با درد و صدای گرفته و پر از زخم گفت )
داشت همینطور نامعلوم راه میرفت که یهو ماشین. جلوش در اومد نورش زیاد بود ......
________________________________________
خماریییییییی ( خودمم خمار شدم )
خب شمارو نمیدونمخودم وسط نوشتنش انقدر گریه کردم که خدا رو شکر اتاقم تنها بودم خب هنوز کلی شک در راهه بسیار کرمم گرفت و بجا اسمات و بوسه کردمش گریه بنظرتون ماشین کیه ؟؟؟ حدس بزنین و شرتا رو زود برسونین تا پارت جدید بدم
لایک ۳۹
کامنت ۴۵
بازنشر ۷
یکی به فالوور اضافه شه
مرسی بای اگه الان امشب شرتا برسه باز نصفه شب پارت میزارم 🫠🤍
- ۲.۹k
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط