{ به آرامی نگاهی به اینه انداخت... آن اینه ی قدی، باعث شد

{ به آرامی نگاهی به اینه انداخت... آن اینه ی قدی، باعث شده بود قدش بلند تر از حالت عادی به نظر برسد...
به موها و لباس هایش نگاهی انداخت، لباسش به خوبی بر تنش نشسته بود...آن لباس... به طوری بود که اگر چشم مردی بر او می‌افتاد مانند موشی در دام افتاده... دیگر نمی‌توانست از ان دختر زیبا چشم بردارد، حداقل جرئتش را نداشت...!
دختر در میان آن همه تنش و استرسی که به جانش افتاده بود، شیطنتی در وجودش شعله ور بود.
آن مرد... انگار قرار بود امشب تمام توانایی هایش را از دست بدهد...
لباس...حجم زیادی را اشغال کرده بود... لباسی شرابی رنگ به رنگ پرچم سرزمینِ «اوکانر» ...
«اوکانر سیلوس‌»... اسم پدرش بود... بعد از مرگ پدرش وزیر تصمیم گرفت اسم سرزمین تصرف شده را به یادبود پدر دخترک... «اوکانر» بگذارد...
موهایش... می‌توانستند او را چند برابر زیبا کند، موهایی خرمایی و موج داری که کمرش را پوشانده بودند و باعث شده بود تا بند های پشت لباس دیده نشود...
با کلافگی نگاهی از سر تا پا به خودش انداخت... از نظرش زیاده روی بود... آن حجم از پفِ لباس و تجملاتی بودنِ لباس داشت او را نگران تر می‌کرد... نا سلامتی امشب شبِ او بود...!
نگاهی به صورت خوش فرم و لاغرش انداخت... صورتش برعکس پدرش خوش تراش بود... انگار دست کم به مادرش رفته بود...
صورتش نیازی به آرایش نداشت... دماغ کوچک، لبان پرحجم و مژه های بلندش به تنهایی کار را جمع کرده بودند... اما به اجبار مادرش مجبور به خودآرایی صورتش شد... هیچ کرمی روی پوست روشنش دیده نمیشد... تنها با یک خط چشم ساده و کمی سایه ی قهوی ای در انتهای چشمش توانسته بود به خوبی ویژگی های صورتش را به نمایش بگذارد...
حال تنها لبانش رنگی برخود نداشتند و به نظر خشک می آمدند...
هیچ حالی برای فکر کردن درباره ی رنگ رژش نداشت... دلش می‌خواست وقتی پا به روی صحنه می‌گذارد، بی‌نقص به نظر برسد...!
دیدگاه ها (۰)

### پارت چهارم: «دروازه‌ی میانِ سایه‌ها»لرزشِ زیر زمین هر لح...

👑 پارت چهارم | دعوتی غیرمنتظرهصبح روز بعد، لیانا کنار پنجره‌...

# قولی_که_شکست### پارت ۱صدای آرام و آشنای مادرش، سکوت اتاق ر...

{محکوم به لمس } part ۲ 杂交种پسر سیزده ساله کوچیک با گریه دست ...

گربه ای در نیمکت کناری...

ماه پنبه ای

༒ 𝘽𝙡𝙤𝙤𝙙𝙮 𝙑𝙖𝙢𝙥𝙞𝙧𝙚 ༒ __ ___ part 1باران شدیدی می‌بارید ...

راز خون پارت سوم

معامله p35جونگ‌کوک با شیطنت دست تهیونگ را گرفت.«بریم؟»تهیونگ...

پشت نقاب عشق 💗ا.ت از دفتر بیرون رفت؛ درحالی‌که اشک‌هایش بی‌و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط