stranger vibe

صدایش هنوز در گوشش می‌پیچید و خیره به سقف روی مبل قهوه ای رنگ لم داده بود ، شاید منتظر معجزه ای بود تا بتواند برای لحظه ای چشمانش دوباره آن دو چشم غریبه را ببیند . کت چرمش را روی دوش انداخت و عطر تلخی زد ، به تلخی قهوه !
مقصدش کافه ای کوچک و دلگیر در کنج شهر بود . شات اسپرسو را از گارسون گرفت و به بیرون راهی شد ، باد خنکی وزید و موهایش را در هم ریخت . پاورچین پاورچین ، سنگ فرش ها را طی می‌کرد و به مغرب نزدیک می‌شد .
حسش را گرفت و وایبش را احساس کرد ، پشت سرش را نیم نگاهی انداخت که ناگهان همان چشمان غریبه را دید و شاید کمی دلش آرام گرفت ؛ معجزه ی سنگ فرش خیابان و کوچه های پاریس !
لبش را با اسپرسوی زهرمزه اش تر کرد تا تلخی به رگ هایش نفوذ کند و مرهم قلب تپنده اش شود .
گویا آن دو چشم غریبه درکشان بیشتر از چیزی بود که فکر می‌کرد ، زیبا اما سخت عمیق بود !

به قلمِ fh.gh
دیدگاه ها (۰)

Caramel Day

Pacific ocean

پارت ۷۱ سومین ذره ای تکون نمیخورد تهیونگ هنوز قلبش رو توی گل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط