باری دیگر به پیرمود بالای سکو نگاهی ریز انداخت احساس ح
باری دیگر به پیرمود بالای سکو نگاهی ریز انداخت... احساس حماقت و خجالت میکرد که همچین مرد سربه هوایی پدرشه... اون و پدرش هیچ شباهتی باهم نداشتند...! یعنی...تقریبا هیچ شباهتی به هم نداشتند.... تنها شباهت آن دو، فامیلی و طرز گفتارشان بود...
اما یکی از بزرگترین و مهترین شباهتشان، نگاه های تیز این خانواده بود. خاندان لی نسل به نسل این ویژگی را حفظ کرده بودند و پسران و دختران خاندان لی هم از آن برخوردار بودند...
قطعا بزگترین ارثی خاندان لی تا به امروز از آن بهره مند بودند... چشمان کشیده و نگاهمان تیزشن بود و اکنون تنها بازمانده های خاندان لی، این پدر و دو پسر بودند.
حال نگاهش را با تأسف از مرد کوتاه قد آن بالا گرفت و به جام درون دستش داد.
ان لیوان را با انگشتان کشیده اش چرخاند؛تقریبا نیم ساعت تا رویداد مانده بود ولی مرد از چندین ساعت قبل تر از رویداد منتظرش بود...
حال انگار دلشوره ی خفیفی بر تنش افتاده بود...خدا مینانست دیگر چقد. باید منتظر بماند و در تنهایی حرص میخورد...!
اما یکی از بزرگترین و مهترین شباهتشان، نگاه های تیز این خانواده بود. خاندان لی نسل به نسل این ویژگی را حفظ کرده بودند و پسران و دختران خاندان لی هم از آن برخوردار بودند...
قطعا بزگترین ارثی خاندان لی تا به امروز از آن بهره مند بودند... چشمان کشیده و نگاهمان تیزشن بود و اکنون تنها بازمانده های خاندان لی، این پدر و دو پسر بودند.
حال نگاهش را با تأسف از مرد کوتاه قد آن بالا گرفت و به جام درون دستش داد.
ان لیوان را با انگشتان کشیده اش چرخاند؛تقریبا نیم ساعت تا رویداد مانده بود ولی مرد از چندین ساعت قبل تر از رویداد منتظرش بود...
حال انگار دلشوره ی خفیفی بر تنش افتاده بود...خدا مینانست دیگر چقد. باید منتظر بماند و در تنهایی حرص میخورد...!
- ۱.۰k
- ۰۱ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط