باری دیگر به پیرمود بالای سکو نگاهی ریز انداخت... احساس ح

باری دیگر به پیرمود بالای سکو نگاهی ریز انداخت... احساس حماقت و خجالت می‌کرد که همچین مرد سربه هوایی پدرشه... اون و پدرش هیچ شباهتی باهم نداشتند...! یعنی...تقریبا هیچ شباهتی به هم نداشتند.... تنها شباهت آن دو، فامیلی و طرز گفتارشان بود...
اما یکی از بزرگترین و مهترین شباهتشان، نگاه های تیز این خانواده بود. خاندان لی نسل به نسل این ویژگی را حفظ کرده بودند و پسران و دختران خاندان لی هم از آن برخوردار بودند...
قطعا بزگترین ارثی خاندان لی تا به امروز از آن بهره مند بودند... چشمان کشیده و نگاهمان تیزشن بود و اکنون تنها بازمانده های خاندان لی، این پدر و دو پسر بودند.
حال نگاهش را با تأسف از مرد کوتاه قد آن بالا گرفت و به جام درون دستش داد.
ان لیوان را با انگشتان کشیده اش چرخاند؛تقریبا نیم ساعت تا رویداد مانده بود ولی مرد از چندین ساعت قبل تر از رویداد منتظرش بود...
حال انگار دلشوره ی خفیفی بر تنش افتاده بود...خدا مینانست دیگر چقد. باید منتظر بماند و در تنهایی حرص می‌خورد...!
دیدگاه ها (۰)

{محکوم به لمس } part ۳ 杂交种 .. 18 سال بعد ....بیرون آمدن برا...

رمان هفتمین سایه

چند پارتیپارت ۴سه روز از آن شبِ وحشتناک گذشت. سکوتِ زیرزمین ...

𝗨𝗻𝗱𝗲𝗿 𝘁𝗵𝗲 𝗿𝗶𝗴𝗵𝘁 𝗵𝗼𝗼𝗽 p2چشم های تهیونگ که تا کمی پیش با نگاهی...

**ادامه فصل اول: زمزمه‌های شهر خاموش**... و این تازه شروع ما...

رمان «فریاد سکوت» «The cry of silence»

عشق بی رحم

Psycho killer(قاتل روانی)Part 26تو این چند ماهی که باهم بودن...

رمان شینیگامی پارت بیستم

DOCTORS OF GONGILL🥼part 57

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط