قمآرتآریک
قـــمــآرـــتــآرـیــکـــ!🌑🕯️::
P:::6
و دستش رو دور گردن پدرم حلقه کرد و شروع کردن به بوسیدن هم...وای که چه لحظه ب چندشی!آکیرا هم که بدبخت لبو شده بود و فقط نگاهشون میکرد.دستس رو گرفتم و کشیدم و گفتم:«آکی،بهتره نگاه این نجهس بازیا نکنی،بیا بریم لباسامون رو عوض کنیم...»«بـ..باشه اونه_سان...»بعدم رفتیم و لباسامون رو عوض کردیم و من هم وسایلم رو توی ۴ یا ۵ تا چمدون و ۳ تا ساک جمع کردم.تقریبا ساعت ۲ بود و پدر و مادرم خواب بودن.آکیرا و من بیدار بودیم و داشت بهم کمک میکرد وسایلم رو جمع کنم هرچند که اون بجای من داشت گریه میکرد. رفتم و پیشش نشستم و دستم رو دور گردش انداختم(دیدین چطوری خودتون و دوستتون یه دستتونو دور گردن اون میندازین و رفاقتی عکس میگیرین؟ اینم همونطوریه)و گفتم:«هی آکی چرا گریه میکنی؟بهت زنگ میزنم نترس بچه...از دور هواتو دارم!نمیزارم که کاریت کنن!»
«ولی نه_سان،من میترسم که دیگه...دیگه نبینمت...توهم داری میری!»محکم بغلم کرد و گفت:«من میترسم نه_سان!میترسم که...که....»و شروع کرد به بدتر گریه کردن.وافعا دلم واسش تنگ میشه ولی خوب...چه میشه کرد؟؟ ممکنه که حتی هرگز دیگه نبینمش...«هی...نه_سان؟میشه سرم رو بزارم رو پاهات و تو برام همون لالایی که تو بچگی برام میگفتی رو بگی؟»
«حتمی،هنوز وقت دارم و همه وسایلم رو تقریبا جمع کردم!»
رفتم رو تخت و نشستم و اونم دنبالم اومد و سرش رو گذاشت روی پاهام و منم لالایی خوندم...
پرش زمانی به ۲۰ دقیقه بعد:
بعد از اینکه لالایی تموم شد،اون به خواب عمیقی فرو رفت.
منم یه بالشت رو برداشتم و جای پاهام گذاشتم و پتو رو کشیدم روش.
میشه گفت که ساعت ۲و۴۰ بود...
رفتم حموم و خودم رو شستم و بعدش رفتم تو اتاق آکی و سرم رو سشوار کشیدم و حالت دادم و بعد رفتم تو اتاق خودم و دیدم که هنوز آکی خوابه.
یه لبخند زدم و اومدم داخل و لباسام رو پوشیدم.یه شلوار بگ مازراتی سیاه و یه سوییشرت پارچه ای/ بافتی سیاه و یه جفت کفش سامبا ی سیاه/خاکستری و گوشواره های حلقه ای سنگین نقره ای و کیف و یه عینک آفتابی پوشیدم.ساعت ۳ و ۵۷ دقیقه بود.پس با یه عطر بیلی آیلیش کار رو تمام کردم و تمام وسایل هارو دونه دونه و دوتا دوتا یا دوتا سه تا برداشتم و رفتم.(اسلاید دو)
دیگه ساعت۴ و ۱۰ دقیقه شده بود که یه ماشین بوق زد و منم رفتم بیرون و گفتم:«نمیخاین بیاین کمکم که وسایلم رو بیارم؟؟» که یه مرد کت شلواری اومد و گفت:«لیدی،ما میتونیم کمکت کنیم.»و سرم رو به نشانه ی مثبت تکون دادم و در رو باز تر مردم که با دیدن وسایل پشماش ریخت.
۷۰ تاییمون مبارککککک ✨😭
P:::6
و دستش رو دور گردن پدرم حلقه کرد و شروع کردن به بوسیدن هم...وای که چه لحظه ب چندشی!آکیرا هم که بدبخت لبو شده بود و فقط نگاهشون میکرد.دستس رو گرفتم و کشیدم و گفتم:«آکی،بهتره نگاه این نجهس بازیا نکنی،بیا بریم لباسامون رو عوض کنیم...»«بـ..باشه اونه_سان...»بعدم رفتیم و لباسامون رو عوض کردیم و من هم وسایلم رو توی ۴ یا ۵ تا چمدون و ۳ تا ساک جمع کردم.تقریبا ساعت ۲ بود و پدر و مادرم خواب بودن.آکیرا و من بیدار بودیم و داشت بهم کمک میکرد وسایلم رو جمع کنم هرچند که اون بجای من داشت گریه میکرد. رفتم و پیشش نشستم و دستم رو دور گردش انداختم(دیدین چطوری خودتون و دوستتون یه دستتونو دور گردن اون میندازین و رفاقتی عکس میگیرین؟ اینم همونطوریه)و گفتم:«هی آکی چرا گریه میکنی؟بهت زنگ میزنم نترس بچه...از دور هواتو دارم!نمیزارم که کاریت کنن!»
«ولی نه_سان،من میترسم که دیگه...دیگه نبینمت...توهم داری میری!»محکم بغلم کرد و گفت:«من میترسم نه_سان!میترسم که...که....»و شروع کرد به بدتر گریه کردن.وافعا دلم واسش تنگ میشه ولی خوب...چه میشه کرد؟؟ ممکنه که حتی هرگز دیگه نبینمش...«هی...نه_سان؟میشه سرم رو بزارم رو پاهات و تو برام همون لالایی که تو بچگی برام میگفتی رو بگی؟»
«حتمی،هنوز وقت دارم و همه وسایلم رو تقریبا جمع کردم!»
رفتم رو تخت و نشستم و اونم دنبالم اومد و سرش رو گذاشت روی پاهام و منم لالایی خوندم...
پرش زمانی به ۲۰ دقیقه بعد:
بعد از اینکه لالایی تموم شد،اون به خواب عمیقی فرو رفت.
منم یه بالشت رو برداشتم و جای پاهام گذاشتم و پتو رو کشیدم روش.
میشه گفت که ساعت ۲و۴۰ بود...
رفتم حموم و خودم رو شستم و بعدش رفتم تو اتاق آکی و سرم رو سشوار کشیدم و حالت دادم و بعد رفتم تو اتاق خودم و دیدم که هنوز آکی خوابه.
یه لبخند زدم و اومدم داخل و لباسام رو پوشیدم.یه شلوار بگ مازراتی سیاه و یه سوییشرت پارچه ای/ بافتی سیاه و یه جفت کفش سامبا ی سیاه/خاکستری و گوشواره های حلقه ای سنگین نقره ای و کیف و یه عینک آفتابی پوشیدم.ساعت ۳ و ۵۷ دقیقه بود.پس با یه عطر بیلی آیلیش کار رو تمام کردم و تمام وسایل هارو دونه دونه و دوتا دوتا یا دوتا سه تا برداشتم و رفتم.(اسلاید دو)
دیگه ساعت۴ و ۱۰ دقیقه شده بود که یه ماشین بوق زد و منم رفتم بیرون و گفتم:«نمیخاین بیاین کمکم که وسایلم رو بیارم؟؟» که یه مرد کت شلواری اومد و گفت:«لیدی،ما میتونیم کمکت کنیم.»و سرم رو به نشانه ی مثبت تکون دادم و در رو باز تر مردم که با دیدن وسایل پشماش ریخت.
۷۰ تاییمون مبارککککک ✨😭
- ۳.۶k
- ۱۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط