آقای صورتی
ــآــقــاــیـــ . ــصــوــرــتــیــ؟🍓🍧
P:::۳
وقتی بیدار شدم، ۲ساعت گذشته بود، ساعت ۴:۱۲ دقیقه بود.رفتم و لباساش رو توی همون رو شویی شستم و چلوندم بلکه آب اضافی ریخته شه و بعد هم رفتم یه جا آویزون کردم،واسه اینکه چروک نشه هم چند بار تکونشون دادم. از در بیرون رفتم بیرون و از مغازه شبانه روزی خوراکی گرفتم و برگشتم. خون داشت تموم میشد و طرف هنوز زنده بود،با خودم گفتم:«هاااااااا...پس بالاخره شانس به ماهم رو کرد یه نفر رو نکشتم!خدایا، تورا برای هزارمین بار شکر میگویم.»و رفتم خوراکیام رو خوردم و بعدش خون رو دوباره بهش دادم. یکی رو گوشیش زنگ زد و من هم جوابشو دادم،طرف پشت گوشی گفت:«الو،هوی،کجایی؟چرا از دیشب نیستی؟گرفتنت؟(ریندو)»
گفتم:«اول سلام،دوم این صورتیه بیهوشه،دیشب کلی زخمی بود درمانی کردم،الان باید بخیش رو ترمیم کنم،سوم،انقد نگرانشین آدرس میدم بیاین ببرینش،شیفتم ۴ساعت پیش تموم شد»
طرف که انگار جن گرفتش لحن صداش عوض شد و گفت:«از کجا بدونم که تو پلیس نباشی؟(ریندو)»
«آخه زرنگ،اگه من پلیس بودم تا الان خبر اعدامش همه جارو گرفته بود!حالا میاین ببرمش یا بدم به پلیس،اونا بیشتر نگرانن»
«عام،باش،منطقیه...حالا آدرس بده(ریندو)»
منم آدرس دادم و یکی دیگه گفت:«خوب،خانمی،یه مرتیکه مو بلند سفید که یه وری زده داره میاد.راستی،افتخار میدید که اسمتون رو بدونم؟(ران)»
«نه شرمنده!برو مخ یکی دیگه رو بزن عزیز دل!»
«انقد خشک نبـــ»
قعط کردم و منتظر اون مشخصاتی که گفت موندم،دوباره بعد یه نیم ساعتی زنگ زد و گفت:«این مشخصاتی که دادی،بستس همه جا.»
«عه اومدی!یه دارو خونه هست بیا پشتش جلو دوربین داره»
اون هم یه «اوهوم»ــی گفت و من هم رفتم و در رو باز کردم ولی قبلش کارت شناساییم رو برداشتم.بهش گفتم که بیاد دنبالم و اون هم اومد و از وضعیت طرف تعجب کرد ولی بعد خودش رو جمع کرد و گفت:«همه اینکار رو خودت کردی؟(کوکو)»
«چیه،نباید میکردم؟»
سرش رو به نشانه ی منفی تموم داد و اون رو بلند کرد و من هم لباس و سروم و خون و گوشیش رو گذاشتم رو شکم اون صورتیه(سانزو) و گفتم:«خب،به سلامت.. خداحا...عااا وایسا دارو ها،یه لحظه»رفتم و فشنگی دارو هارو آورم و بهش دادم و به جمع روی شکمش گذاشتم و گفتم:«خوب،حالا دیگه واقعا خداحافظ.نیازی هم به نگرانی نیست دوربینا رو پاک میکنم.»
«میگم...میشیه بیای؟نمیتونیم ببریمش بیمارستان،واسه همیـ»
«نه باو بیمارستان چی؟فقط شب بیارش اینجا بخیس رو ترمیم کنم و به کیسه خون دیگه بدم ببره وگرنه خودش خوب میشه البته اگه منظم بهش ضد عفونی کننده و ضد باکتری بزنین»
جوری داشت نگاهم میکرد انگار چی گفتم حالا...
«نگران نباش،اونقدرام سخت نیست»ولی باز با قیافه:این داره چی چی میگه؟ضد عفونی کیه؟:نگاهم میکرد و گفتم:«شب با یه آدم بزرگ تر بیارش که یه چی از اینایی که میگم سردر بیاره،باش؟یا اینم توضیح بدم مادام؟»
«نه فهمیدم خوب،ممنون و خداحافظ »
«آره خداحافظی »
۷۰ تاییمون مبارککککک ✨😭
P:::۳
وقتی بیدار شدم، ۲ساعت گذشته بود، ساعت ۴:۱۲ دقیقه بود.رفتم و لباساش رو توی همون رو شویی شستم و چلوندم بلکه آب اضافی ریخته شه و بعد هم رفتم یه جا آویزون کردم،واسه اینکه چروک نشه هم چند بار تکونشون دادم. از در بیرون رفتم بیرون و از مغازه شبانه روزی خوراکی گرفتم و برگشتم. خون داشت تموم میشد و طرف هنوز زنده بود،با خودم گفتم:«هاااااااا...پس بالاخره شانس به ماهم رو کرد یه نفر رو نکشتم!خدایا، تورا برای هزارمین بار شکر میگویم.»و رفتم خوراکیام رو خوردم و بعدش خون رو دوباره بهش دادم. یکی رو گوشیش زنگ زد و من هم جوابشو دادم،طرف پشت گوشی گفت:«الو،هوی،کجایی؟چرا از دیشب نیستی؟گرفتنت؟(ریندو)»
گفتم:«اول سلام،دوم این صورتیه بیهوشه،دیشب کلی زخمی بود درمانی کردم،الان باید بخیش رو ترمیم کنم،سوم،انقد نگرانشین آدرس میدم بیاین ببرینش،شیفتم ۴ساعت پیش تموم شد»
طرف که انگار جن گرفتش لحن صداش عوض شد و گفت:«از کجا بدونم که تو پلیس نباشی؟(ریندو)»
«آخه زرنگ،اگه من پلیس بودم تا الان خبر اعدامش همه جارو گرفته بود!حالا میاین ببرمش یا بدم به پلیس،اونا بیشتر نگرانن»
«عام،باش،منطقیه...حالا آدرس بده(ریندو)»
منم آدرس دادم و یکی دیگه گفت:«خوب،خانمی،یه مرتیکه مو بلند سفید که یه وری زده داره میاد.راستی،افتخار میدید که اسمتون رو بدونم؟(ران)»
«نه شرمنده!برو مخ یکی دیگه رو بزن عزیز دل!»
«انقد خشک نبـــ»
قعط کردم و منتظر اون مشخصاتی که گفت موندم،دوباره بعد یه نیم ساعتی زنگ زد و گفت:«این مشخصاتی که دادی،بستس همه جا.»
«عه اومدی!یه دارو خونه هست بیا پشتش جلو دوربین داره»
اون هم یه «اوهوم»ــی گفت و من هم رفتم و در رو باز کردم ولی قبلش کارت شناساییم رو برداشتم.بهش گفتم که بیاد دنبالم و اون هم اومد و از وضعیت طرف تعجب کرد ولی بعد خودش رو جمع کرد و گفت:«همه اینکار رو خودت کردی؟(کوکو)»
«چیه،نباید میکردم؟»
سرش رو به نشانه ی منفی تموم داد و اون رو بلند کرد و من هم لباس و سروم و خون و گوشیش رو گذاشتم رو شکم اون صورتیه(سانزو) و گفتم:«خب،به سلامت.. خداحا...عااا وایسا دارو ها،یه لحظه»رفتم و فشنگی دارو هارو آورم و بهش دادم و به جمع روی شکمش گذاشتم و گفتم:«خوب،حالا دیگه واقعا خداحافظ.نیازی هم به نگرانی نیست دوربینا رو پاک میکنم.»
«میگم...میشیه بیای؟نمیتونیم ببریمش بیمارستان،واسه همیـ»
«نه باو بیمارستان چی؟فقط شب بیارش اینجا بخیس رو ترمیم کنم و به کیسه خون دیگه بدم ببره وگرنه خودش خوب میشه البته اگه منظم بهش ضد عفونی کننده و ضد باکتری بزنین»
جوری داشت نگاهم میکرد انگار چی گفتم حالا...
«نگران نباش،اونقدرام سخت نیست»ولی باز با قیافه:این داره چی چی میگه؟ضد عفونی کیه؟:نگاهم میکرد و گفتم:«شب با یه آدم بزرگ تر بیارش که یه چی از اینایی که میگم سردر بیاره،باش؟یا اینم توضیح بدم مادام؟»
«نه فهمیدم خوب،ممنون و خداحافظ »
«آره خداحافظی »
۷۰ تاییمون مبارککککک ✨😭
- ۴.۴k
- ۱۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط