{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود.

همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود.
نوبت به او رسید: "دوست داری روی زمین چه کاره باشی؟" گفت: می خواهم به دیگران یاد بدهم، پس پذیرفته شد! چشمانش رابست، دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ درآمده است. باخودگفت : حتما اشتباهی رخ داده است! من که این را نخواسته بودم؟!....
سالها گذشت تا اینکه روزی داغ تبر را روی کمر خود احساس کرد، با خود گفت : این چنین عمر من به پایان رسید و من بهره ی خود را از زندگی نگرفتم! با فریادی غم بار سقوط کرد و با صدایی غریب که از روی تنش بلند میشد به هوش آمد!
حالا تخته سیاهی بر دیوار کلاس شده بود!
دیدگاه ها (۲)

سرمایه داری در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله کابل رستورانی ساخت ...

جهت تسکین استقلالی هاجهانگردی به دهکده ای رفت تا زاهد معروفی...

گرگ بارون دیده:این ترکیب وصفی که اکنون به صورت ضرب المثل درآ...

گربه عابد به کسانی اطلاق می شود که در لباس زهد و تقوی اعمال ...

***ابریشم نیمه شب***### پارت ۱۴: فروریختن در سکوتتنشِ میان آ...

همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود ؛ نوبت به او ...

# داستانک#همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود ؛ ن...

همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود ؛ نوبت به او ...

آرزوها باید از ته دل باشند ....همگی ب صف ایستاده بودند تا از...

همه درصف ایستاده بودند و به نوبت آرزوهایشان را می گفتند. بعض...

لطفا بخوانید زیباست از عزیز نسیننویسنده: عقل و عشق - حدود شص...

جالبـــــــه حتما بخونید !ماجرای حاجی و روستاسلامحدود شصت سا...

نمیبخشمت p.10

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط