𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏
𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏
پارت ۲۲ : ( بالاخره... )
سه ماه بعد...
بعد از آخرین کلاس، هیونجین از فلیکس خواست همراهش به کنار رودخانه بیاد.
همون جایی که سالها پیش از هم جدا شده بودن.
هر دو چند دقیقه کنار هم ایستادن.
هیچکس چیزی نمیگفت.
آخرش هیونجین سکوت رو شکست.
هیونجین : یه سؤال دارم...
فلیکس لبخند زد.
فلیکس : بپرس.
هیونجین : اون همه سال...چرا دستبند رو نگه داشتی؟
فلیکس به مچ دستش نگاه کرد.
فلیکس : چون تنها چیزی بود که از تو داشتم.
هر وقت دلم برات تنگ میشد، بهش نگاه میکردم.
هیونجین سرش رو پایین انداخت.
لبخند تلخی زد.
هیونجین : میدونی از چی بیشتر پشیمونم؟
فلیکس : چی؟
هیونجین : اینکه بهت فرصت ندادم حرف بزنی...
و این همه سال فکر کردم ترکم کردی.
فلیکس آروم گفت:
فلیکس : مهم اینه که الان کنار همیم.
هیونجین چند قدم جلو رفت.
هیونجین : نه... یه چیز دیگه هم هست.
فلیکس با تعجب نگاهش کرد.
قلب هیونجین تند میزد.
هیونجین : فلیکس این چند وقت...
هرچی بیشتر کنارت بودم...
بیشتر فهمیدم اون حسی که سالها پیش داشتم ، هیچوقت از بین نرفته.
فلیکس بیحرکت بهش خیره شد.
هیونجین نفس عمیقی کشید.
هیونجین : فلیکس...دوستت دارم...
نه به خاطر گذشته...
نه از روی دلسوزی...
فقط چون خودِ تویی.
برای چند ثانیه...
هیچ صدایی شنیده نمیشد.
فلیکس لبخند زد.
اشک توی چشمهاش جمع شده بود.
فلیکس : هیون...فکر میکردم هیچوقت اینو ازت نمیشنوم.
هیونجین آروم خندید.
هیونجین : پس جواب تو چیه؟
فلیکس یک قدم جلو اومد.
دست هیونجین رو گرفت.
فلیکس : منم خیلی دوستت دارم هیونجین...
از هفت سال پیش...
تا امروز.
و احتمالاً تا آخر عمرم.
هیونجین لبخند زد.
صورتش رو به صورت فلیکس نزدیک کرد و لبشو روی لب ها فلیکس گذاشت ، طوری اون رو بوسید که انگار سالها منتظر این روز بود ...
از هم جدا شدند ...
این بار...
دیگه هیچ سوءتفاهمی بینشون نبود.
هر دو کنار هم به غروب آفتاب نگاه کردن.
فلیکس دستبند آبی رو لمس کرد و آروم گفت:
فلیکس : این بار... دیگه هیچوقت از کنارت نمیرم.
هیونجین دست فلیکس رو محکم گرفت.
هیونجین : چون از این به بعد...
خونهی هر دومون ، کنار همدیگهست اگر بخوای هم بری من نمیزارم ...
پایان.✨️
نظر بدید ، خوب بود ؟
اگر خوب بود و دوست داشتین ، لایک هم یادتون نره 😉
#فیک
#هیونلیکس
#استری_کیدز
#فیک_هیونلیکس
پارت ۲۲ : ( بالاخره... )
سه ماه بعد...
بعد از آخرین کلاس، هیونجین از فلیکس خواست همراهش به کنار رودخانه بیاد.
همون جایی که سالها پیش از هم جدا شده بودن.
هر دو چند دقیقه کنار هم ایستادن.
هیچکس چیزی نمیگفت.
آخرش هیونجین سکوت رو شکست.
هیونجین : یه سؤال دارم...
فلیکس لبخند زد.
فلیکس : بپرس.
هیونجین : اون همه سال...چرا دستبند رو نگه داشتی؟
فلیکس به مچ دستش نگاه کرد.
فلیکس : چون تنها چیزی بود که از تو داشتم.
هر وقت دلم برات تنگ میشد، بهش نگاه میکردم.
هیونجین سرش رو پایین انداخت.
لبخند تلخی زد.
هیونجین : میدونی از چی بیشتر پشیمونم؟
فلیکس : چی؟
هیونجین : اینکه بهت فرصت ندادم حرف بزنی...
و این همه سال فکر کردم ترکم کردی.
فلیکس آروم گفت:
فلیکس : مهم اینه که الان کنار همیم.
هیونجین چند قدم جلو رفت.
هیونجین : نه... یه چیز دیگه هم هست.
فلیکس با تعجب نگاهش کرد.
قلب هیونجین تند میزد.
هیونجین : فلیکس این چند وقت...
هرچی بیشتر کنارت بودم...
بیشتر فهمیدم اون حسی که سالها پیش داشتم ، هیچوقت از بین نرفته.
فلیکس بیحرکت بهش خیره شد.
هیونجین نفس عمیقی کشید.
هیونجین : فلیکس...دوستت دارم...
نه به خاطر گذشته...
نه از روی دلسوزی...
فقط چون خودِ تویی.
برای چند ثانیه...
هیچ صدایی شنیده نمیشد.
فلیکس لبخند زد.
اشک توی چشمهاش جمع شده بود.
فلیکس : هیون...فکر میکردم هیچوقت اینو ازت نمیشنوم.
هیونجین آروم خندید.
هیونجین : پس جواب تو چیه؟
فلیکس یک قدم جلو اومد.
دست هیونجین رو گرفت.
فلیکس : منم خیلی دوستت دارم هیونجین...
از هفت سال پیش...
تا امروز.
و احتمالاً تا آخر عمرم.
هیونجین لبخند زد.
صورتش رو به صورت فلیکس نزدیک کرد و لبشو روی لب ها فلیکس گذاشت ، طوری اون رو بوسید که انگار سالها منتظر این روز بود ...
از هم جدا شدند ...
این بار...
دیگه هیچ سوءتفاهمی بینشون نبود.
هر دو کنار هم به غروب آفتاب نگاه کردن.
فلیکس دستبند آبی رو لمس کرد و آروم گفت:
فلیکس : این بار... دیگه هیچوقت از کنارت نمیرم.
هیونجین دست فلیکس رو محکم گرفت.
هیونجین : چون از این به بعد...
خونهی هر دومون ، کنار همدیگهست اگر بخوای هم بری من نمیزارم ...
پایان.✨️
نظر بدید ، خوب بود ؟
اگر خوب بود و دوست داشتین ، لایک هم یادتون نره 😉
#فیک
#هیونلیکس
#استری_کیدز
#فیک_هیونلیکس
- ۱۹۸
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط