𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓
𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓
Part 1
صدای ترمز شدید ماشین سکوت کوچه را شکست.
هان جیسونگ که هدفون توی گوشش بود، با اخم برگشت.
هان: یا خدا... مگه مسابقهست؟
هنوز جملهاش تمام نشده بود که صدای شلیک پشت سرش پیچید.
تق!
چند متر آنطرفتر، مردی با لباس مشکی روی زمین افتاد.
چشمهای هان از ترس گرد شد.
هان: ...شلیک؟
قبل از اینکه بتواند واکنشی نشان بدهد، مردی با کت مشکی از داخل ماشین پیاده شد.
قدبلند... آرام... و با صورتی که هیچ احساسی در آن دیده نمیشد.
اسلحه را پایین آورد و بدون اینکه حتی به جنازه نگاه کند، فقط گفت:
مرد ناشناس : «تمومش کنید.»
دو مرد دیگر سریع جنازه را داخل ماشین انداختند.
هان ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.
صدای خرد شدن شیشهی زیر کفشش باعث شد همه سرشان را به سمت او برگردانند.
سکوت...
نگاه سرد مرد ناشناس روی هان ثابت ماند.
هان زیر لب گفت : لعنتی... منو دید.
بدون اینکه فکر کند، برگشت و شروع کرد به دویدن.
صدای قدمهای چند نفر پشت سرش بلند شد.
مرد ناشناس : نگهش دارین!
هان با تمام توانش میدوید.
نفسش به شماره افتاده بود.
کوچهی بعدی...
کوچهی بعدی...
فقط باید فرار میکرد.
درست وقتی میخواست وارد خیابان اصلی شود، دستی محکم مچش را گرفت.
هان با ترس برگشت.
همان مرد...
همان نگاه سرد...
چند ثانیه فقط به هم خیره ماندند.
بعد مرد خیلی آرام گفت:
مرد ناشناس : اسمِت چیه؟
هان بدون ذرهای ترس، مچش را کشید.
هان: اول دستمو ول کن... بعد شاید جواب دادم.
برای اولین بار...
گوشهی لب مرد، خیلی نامحسوس بالا رفت.
و بعد ...
پایان پارت ۱
Part 1
صدای ترمز شدید ماشین سکوت کوچه را شکست.
هان جیسونگ که هدفون توی گوشش بود، با اخم برگشت.
هان: یا خدا... مگه مسابقهست؟
هنوز جملهاش تمام نشده بود که صدای شلیک پشت سرش پیچید.
تق!
چند متر آنطرفتر، مردی با لباس مشکی روی زمین افتاد.
چشمهای هان از ترس گرد شد.
هان: ...شلیک؟
قبل از اینکه بتواند واکنشی نشان بدهد، مردی با کت مشکی از داخل ماشین پیاده شد.
قدبلند... آرام... و با صورتی که هیچ احساسی در آن دیده نمیشد.
اسلحه را پایین آورد و بدون اینکه حتی به جنازه نگاه کند، فقط گفت:
مرد ناشناس : «تمومش کنید.»
دو مرد دیگر سریع جنازه را داخل ماشین انداختند.
هان ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.
صدای خرد شدن شیشهی زیر کفشش باعث شد همه سرشان را به سمت او برگردانند.
سکوت...
نگاه سرد مرد ناشناس روی هان ثابت ماند.
هان زیر لب گفت : لعنتی... منو دید.
بدون اینکه فکر کند، برگشت و شروع کرد به دویدن.
صدای قدمهای چند نفر پشت سرش بلند شد.
مرد ناشناس : نگهش دارین!
هان با تمام توانش میدوید.
نفسش به شماره افتاده بود.
کوچهی بعدی...
کوچهی بعدی...
فقط باید فرار میکرد.
درست وقتی میخواست وارد خیابان اصلی شود، دستی محکم مچش را گرفت.
هان با ترس برگشت.
همان مرد...
همان نگاه سرد...
چند ثانیه فقط به هم خیره ماندند.
بعد مرد خیلی آرام گفت:
مرد ناشناس : اسمِت چیه؟
هان بدون ذرهای ترس، مچش را کشید.
هان: اول دستمو ول کن... بعد شاید جواب دادم.
برای اولین بار...
گوشهی لب مرد، خیلی نامحسوس بالا رفت.
و بعد ...
پایان پارت ۱
- ۱۱۹
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط