{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.

.
با من بگو تا کیستی، مهری بگو، ماهی بگو؟
خوابی؟ خیالی؟ چیستی؟ اشکی؟ بگو، آهی؟ بگو

راندم چو از مهرت سخن گفتی بسوز و دم مزن
دیگر بگو از جان من، جانا چه می‌خواهی بگو؟

گیرم نمی‌گیری دگر، زآشفته عشقت خبر
بر حال من گاهی نگر، با من سخن گاهی بگو

ای گل پی هر خس مرو، در خلوت هر کس مرو
گویی که دانم، پس مرو گر آگه از راهی بگو

غمخوار دل ای می نیی، از دردو من آگه نیی
ولله نیی، بالله نیی، از دردم آگاهی بگو

بر خلوت دل سرزده یک ره درآ ساغر زده
آخر نگویی سرزده، از من چه کوتاهی بگو؟

من عاشق تنهایی‌ام سرگشته شیدایی‌ام
دیوانه‌ای رسوایی‌ام، تو هرچه می‌خواهی بگو
دیدگاه ها (۲)

.دگر بیزارم از هر شیوه و هر گونه دل بستنوَ اینکه خوب میدانم...

.روزی که برای اولین بارتو را خواهم بوسیدیادت باشدکارِ ناتمام...

.به چشمانت بگو تا بس کنند این دلبری رااگر چه دوست داری روز و...

.هرگز اتفاق نیفتاده بوداینگونه کسی را از اعماق وجود دوست بدا...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط