من
من
به تنهایی قدم میزنم
و زیر پایام
خیابانهای نیمهشب
جا خالی میکنند.
چشم که میبندم
میان هوسهای من
این خانههای رویایی خاموش میشوند
و پیاز آسمانی ماه
بر بلندای سراشیبیها
آویخته است.
من
خانهها را منقبض میکنم
و درختان را میکاهم
دور که میشوم
قلاده نگاهام میافتد
به گردن آدمهای عروسکی
که بیخبر از کم شدن
میخندند، میبوسند، مست میشوند
و با یک چشمک من خواهند مرد،
حتا حدس هم نمیزنند.
من
حالام که خوب باشد
به سبزه
سبزیاش را میدهم
و به آسمان سپید
آبیاش را
و طلا را وقف خورشید میکنم.
با این وجود در زمستانیترین حالتها
باز هم میتوانم
رنگ را تحریم کنم
و گل را منع کنم از بودن.
من
میدانم روزی خواهی آمد
شانهبهشانهی من،
پرشور و زنده
و میگویی که رویا نیستی
و ادعا میکنی
گرمای عشق، تن را ثابت میکند.
اگرچه روشن است عزیزم،
همهی زیباییات،
همه لطافتات
هدیهای است
که من به تو دادهام.
به تنهایی قدم میزنم
و زیر پایام
خیابانهای نیمهشب
جا خالی میکنند.
چشم که میبندم
میان هوسهای من
این خانههای رویایی خاموش میشوند
و پیاز آسمانی ماه
بر بلندای سراشیبیها
آویخته است.
من
خانهها را منقبض میکنم
و درختان را میکاهم
دور که میشوم
قلاده نگاهام میافتد
به گردن آدمهای عروسکی
که بیخبر از کم شدن
میخندند، میبوسند، مست میشوند
و با یک چشمک من خواهند مرد،
حتا حدس هم نمیزنند.
من
حالام که خوب باشد
به سبزه
سبزیاش را میدهم
و به آسمان سپید
آبیاش را
و طلا را وقف خورشید میکنم.
با این وجود در زمستانیترین حالتها
باز هم میتوانم
رنگ را تحریم کنم
و گل را منع کنم از بودن.
من
میدانم روزی خواهی آمد
شانهبهشانهی من،
پرشور و زنده
و میگویی که رویا نیستی
و ادعا میکنی
گرمای عشق، تن را ثابت میکند.
اگرچه روشن است عزیزم،
همهی زیباییات،
همه لطافتات
هدیهای است
که من به تو دادهام.
- ۲۲۵
- ۰۲ بهمن ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط