{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من

من
به تنهایی قدم می‌زنم
و زیر پای‌ام
خیابان‌های نیمه‌شب
جا خالی می‌کنند.

چشم که می‌بندم
میان هوس‌های من
این خانه‌های رویایی خاموش می‌شوند
و پیاز آسمانی ماه
بر بلندای سراشیبی‌ها
آویخته است.


من
خانه‌ها را منقبض می‌کنم
و درختان را می‌کاهم
دور که می‌شوم
قلاده نگاه‌ام می‌افتد
به گردن آدم‌های عروسکی
که بی‌خبر از کم شدن
می‌خندند، می‌بوسند، مست می‌شوند
و با یک چشمک من خواهند مرد،
حتا حدس هم نمی‌زنند.
 

من
حال‌ام که خوب باشد
به سبزه
سبزی‌اش را می‌دهم
و به آسمان سپید
آبی‌اش را
و طلا را وقف خورشید می‌کنم.

با این وجود در زمستانی‌ترین حالت‌ها
باز هم می‌توانم
رنگ را تحریم کنم
و گل را منع کنم از بودن.

 

من
می‌دانم روزی خواهی آمد
شانه‌به‌شانه‌ی من،
پرشور و زنده
و می‌گویی که رویا نیستی
و ادعا می‌کنی
گرمای عشق، تن را ثابت می‌کند.

اگرچه روشن است عزیزم،
همه‌ی زیبایی‌ات،
همه لطافت‌ات
هدیه‌ای است
که من به تو داده‌ام.
دیدگاه ها (۲)

‍ من می‌دانستم اگر تلخی و کینه را کنار نگذارمباز هم زندانی خ...

مردی در ساحل...[پارت آخر]چند ماه بعد...خانه دیگر شبیه روزهای...

ادامه پارت ۴.سه ماه بعد. پاییز بود. برگ‌ها می‌ریختند. ات ۱۸ ...

ادامه پارت ۱...تهیونگ دست کرد تو جیبش. کاغذی بیرون آورد. =پد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط