ادامه پارت ۱...
ادامه پارت ۱...
تهیونگ دست کرد تو جیبش. کاغذی بیرون آورد.
=پدرت ۸۰ میلیارد وون بدهکاره. چهار سال پیش سهام شرکت ما رو گرو گذاشت. ماه پیشم... تو رو.
ات رنگ پرید.
+چی؟
_قمار. یک دست آخر. گفته بود اگه ببره، همهی بدهی بخشیده بشه. اگه ببازه... دخترش مال ما.
جونگکوک قدم جلو گذاشت. فاصلهشان به کمتر از یک متر رسید.
_باخت.
ات نفسش حبس شد. یک لحظه سکوت... بعد فریاد:
+این احمق! این خائن! منو به... به شما؟
تهیونگ بدون عجله گفت:
=دوست نداری؟
+من اسباب بازیتوننیستم عوضیااا
جونگکوک مچ ات را گرفت. آنقدر محکم که استخوانهای ظریف مچش زیر انگشتانش خرد شد. ات جیغ کشید.
_صداتو ببر.
جونگکوک نزدیک گوشش گفت.
_هر چی هم فریاد بزنی، کسی نیس ک کمکت کنه.
ات را به زور کشاندند سمت ماشین. لگد زد، گاز گرفت، موهای جونگکوک را کشید. هیچ فایدهای نداشت.
تهیونگ قبل از بستن در، گفت:
=اگه همکاری کنی، کمتر اذیت میشی. اگه نه... پدرت رو جلوی چشمت تکتک میکنم.
ماشین روشن شد. ات فقط میتونست به خانهای که هیچ وقت خونه نبود نگاه کند و زمزمه کند:
+کاش هیچ وقت به دنیا نمی امدم..
───
خانهشان در شمال سئول بود. نه یک ویلا — یک قلعه. ات را بردند به زیرزمین. اتاقی بدون پنجره، با تخت دونفره، دستبند دیواری، و دوربین در هر چهار گوشه.
جونگکوک دستبند را به مچ چپش بست.
_اینجا خونهی جدیدته.
ات زنجیر را کشید. صدای فلز به فلز پیچید تو فضا.
+منو رها کنید... لطفاً... پول میدم... هر کاری میگین میکنم جز...
=جز چی؟
تهیونگ از در وارد شد. کتش را درآورده بود. زیر آن فقط یک پیراهن مشکی بود که عضلات سینهاش را نشان میداد.
ات چشمانش را برگرداند.
+جز... اینکار رو...
جونگکوک خندید. خندهای که هیچ گرمی نداشت.
_دختر جان، پدرت تو رو فروخت به عنوان بردهی جن/سی. یعنی هر کاری ما بگیم میکنی.
ات روی تخت جمع شد. پاهایش را به سینه چسباند.
+نه... من بک/ارتم... نمیتونید...
تهیونگ نزدیک شد. نشست کنار تخت. دستش را گذاشت روی زانوی لرزان ات.
=بک/ارت برای ما ارزش نداره. شاید حتی بک/نیمش ل/ذتبخشتر.
ات دستش را پس کشید.
+بهمدست نزن
جونگکوک یک سیلی محکم زد. صورت ات به یک طرف پرت شد. لبش زیر دندانش ترکید. خ/ون چکید روی ملحفهی سفید.
_یک بار دیگه بگو یه مشت میکنم دهنت رو میبندم،
تهیونگ دست کرد تو جیبش. کاغذی بیرون آورد.
=پدرت ۸۰ میلیارد وون بدهکاره. چهار سال پیش سهام شرکت ما رو گرو گذاشت. ماه پیشم... تو رو.
ات رنگ پرید.
+چی؟
_قمار. یک دست آخر. گفته بود اگه ببره، همهی بدهی بخشیده بشه. اگه ببازه... دخترش مال ما.
جونگکوک قدم جلو گذاشت. فاصلهشان به کمتر از یک متر رسید.
_باخت.
ات نفسش حبس شد. یک لحظه سکوت... بعد فریاد:
+این احمق! این خائن! منو به... به شما؟
تهیونگ بدون عجله گفت:
=دوست نداری؟
+من اسباب بازیتوننیستم عوضیااا
جونگکوک مچ ات را گرفت. آنقدر محکم که استخوانهای ظریف مچش زیر انگشتانش خرد شد. ات جیغ کشید.
_صداتو ببر.
جونگکوک نزدیک گوشش گفت.
_هر چی هم فریاد بزنی، کسی نیس ک کمکت کنه.
ات را به زور کشاندند سمت ماشین. لگد زد، گاز گرفت، موهای جونگکوک را کشید. هیچ فایدهای نداشت.
تهیونگ قبل از بستن در، گفت:
=اگه همکاری کنی، کمتر اذیت میشی. اگه نه... پدرت رو جلوی چشمت تکتک میکنم.
ماشین روشن شد. ات فقط میتونست به خانهای که هیچ وقت خونه نبود نگاه کند و زمزمه کند:
+کاش هیچ وقت به دنیا نمی امدم..
───
خانهشان در شمال سئول بود. نه یک ویلا — یک قلعه. ات را بردند به زیرزمین. اتاقی بدون پنجره، با تخت دونفره، دستبند دیواری، و دوربین در هر چهار گوشه.
جونگکوک دستبند را به مچ چپش بست.
_اینجا خونهی جدیدته.
ات زنجیر را کشید. صدای فلز به فلز پیچید تو فضا.
+منو رها کنید... لطفاً... پول میدم... هر کاری میگین میکنم جز...
=جز چی؟
تهیونگ از در وارد شد. کتش را درآورده بود. زیر آن فقط یک پیراهن مشکی بود که عضلات سینهاش را نشان میداد.
ات چشمانش را برگرداند.
+جز... اینکار رو...
جونگکوک خندید. خندهای که هیچ گرمی نداشت.
_دختر جان، پدرت تو رو فروخت به عنوان بردهی جن/سی. یعنی هر کاری ما بگیم میکنی.
ات روی تخت جمع شد. پاهایش را به سینه چسباند.
+نه... من بک/ارتم... نمیتونید...
تهیونگ نزدیک شد. نشست کنار تخت. دستش را گذاشت روی زانوی لرزان ات.
=بک/ارت برای ما ارزش نداره. شاید حتی بک/نیمش ل/ذتبخشتر.
ات دستش را پس کشید.
+بهمدست نزن
جونگکوک یک سیلی محکم زد. صورت ات به یک طرف پرت شد. لبش زیر دندانش ترکید. خ/ون چکید روی ملحفهی سفید.
_یک بار دیگه بگو یه مشت میکنم دهنت رو میبندم،
- ۴۶۳
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط