{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامه پارت ۴.

ادامه پارت ۴.

سه ماه بعد. پاییز بود. برگ‌ها می‌ریختند. ات ۱۸ ساله شده بود.

اون شب، هر سه کنار شومینه نشسته بودند. تهیونگ و جونگکوک روی مبل، ات بین آنها. اون وو روی زمین، پشتش به مبل، سرش به زانوی ات تکیه داده بود.

شراب بود. موسیقی ملایم. برای اولین بار، ات احساس کرد «خانه» دارد. نه خانه‌ای که پدر فروخت. خانه‌ای که خودش ساخت — با سه مردی که روزی شکنجه‌اش می‌دادند.

تهیونگ انگشت زیر چانه‌ی ات گذاشت و برگرداندش سمت خودش.
=میدونی امروز چه روزیه؟

ات فکر کرد.
+سه‌شنبه؟

جونگکوک خندید.
_چهار سال از روزی که اومدی اینجا.


۴ سال ۱۴۶۰ روز و ۳۵۰۴۰ ساعت از آن روز وحشتناک در خانه‌ی پدر تا حالا.

تهیونگ نزدیک شد. لب‌هایش را روی گوش ات گذاشت. =می‌خوام امشب... هیچ اجباریم توش نباشه. فقط تو تصمیم می‌گیری با کی می‌خوای بخوابی. با یکی، با دو تا، با هر سه.

ات قلبش تند زد. یک سال پیش، از همین حرف می‌ترسید. حالا... حالا چیز عجیبی حس می‌کرد.

+با هر سه، ( الفاتحه الصلوات )
آرام گفت.
اون وو اول آمد. آرام‌ترین. ات را بوسید. از لب شروع کرد تا گردن. تا سینه. لباسش را درآورد بدون اینکه عجله کند.

جونگکوک تماشا می‌کرد. اما این بار نگاهش شکارچی نبود. نگاه یک مرد تشنه بود — تشنه‌ی چیزی که نمی‌توانست اسمش را بیاورد.

تهیونگ پشت ات نشست. بدنش را به بدن ات چسباند. دست‌هایش را روی دست‌های ات گذاشت.

=لرزیدی؟

+نه... یه چیز دیگه.

=چی؟

+گرمه.

اون وو برگشت و جونگکوک را کشید جلو.
٪بیا هیونگ. نوبت توئه.

جونگکوک مردد بود. برای اولین بار. ات دستش را دراز کرد و دکمه‌های پیراهنش را باز کرد.

_می‌ترسی؟ ( چرا اون باید بترسع این تویی ک‌باید بترسی بدبخت😐👩‍🦯🕳)
ات پرسید. با لبخندی کوچک.

جونگکوک سرش را پایین انداخت.
_از این می‌ترسم که دیگه نتونم بدون تو زندگی کنم.

ات او را بوسید. عمیق. جونگکوک نفسش را باخت.

تهیونگ آمد جلو. ات را بین خود و جونگکوک گرفت. اون وو پشت سر تهیونگ ایستاد و شانه‌هایش را ماساژ داد.( این وسط BL فن ها هم حال میکنن🤣💔)

آن شب، برای اولین بار، ات «نه» نگفت. «بله» هم نگفت. فقط نفس کشید. و دست داد. و گذاشت سه بدنِ گرم، سه جفت دستِ بزرگ، سه جفت چشمِ تشنه،

چند دقیقه دیگه ادامشو میزارم😬😬
دیدگاه ها (۱)

شوهر های شیطان من ( درخاستی ) پارت ۴.───شش ماه بعد.ات دیگر ب...

بانو حتما فالو شه🫀@nazi_bts

ادامه پارت ۳...در دلش گفت: این ازدواج نیست. این حبس ابد با پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط