{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

با رفتن دکتر نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم که زودتر بغضی که نگه ...

{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }
𝒫𝒶𝓇𝓉  ⁶⁴
.
.
با رفتن دکتر نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم که زودتر بغضی که نگه داشته بودم رو قورت بدم ؛ نباید میزاشتم کسی از این موضوع خبر دار بشه ، چیزی نیست.. اینم میگذرونم...
بعد از رفتن دکتر بچه‌ها اومدن داخل ، با هزار بدبختی با سوالاشون سرو کله زدم و راضیشون کردم که چیزی نیست و بعد با هزار مخالفت از سمتشون ، داهی رو فرستادم تا کارای مرخصیم رو انجام بده .
می‌سون رفته بود پیش داهی و سارانگم زودتر از ما رفته بود خوابگاه ، غلط نکنم برنامه چیدن . وسایلم رو جمع کردم ؛ دکتر گفته بود که واقعا هیچیم نیست فقط قراره این چند وقت یکم سردرد داشته باشم برای همین چندتا مسکن داده بود بهم ؛ نمیددنیتن اون همه شلوغ کاری و آنبلانس و اینا دیگه برای چی بود .
گوشی داهی توی اتاق بود ، داشت زنگ میخورد ، به سمتش رفتم تا خاموشش کنم اما با دیدن اسم "سارانگ" فکر کردم لابد سارانگ کاری داره برای همین تلفن رو وصل کردم ؛ اما برخلاف چیزی که انتظار داشتم صدای یه پسر پخش شد ، صدای سئو!
سئو : خبر بد دارم ، حق با تو بود باباش برگشته..
اومدم حرفی بزنم که صدای بچه ها از پشت در اومد ، سریع قطع کردم و بعد اخرین تماس رو پاک کردم.. اینجا چه خبر بود؟ چرا سئو داشت به داهی زنگ میزد ، و مهم تر از اون.. منظورس چی بود از جمله : باباش برگشته بود؟ فرصت تحلیل نداشتم ، برگشتم سر تخت و شروع کردم به ور رفتن با وسایلم که در اتاق باز شد
می‌سون : پس من میرم داروهاش رو تحویل میگیرم تو هم باهاش برو پایین تا بیام
برگشتم سمتشون و سعی کردم وانمود کنم چیزی نشده
داهی : پس زود برو و بیا
می‌سون نیم نگاهی بهم انداخت و بعد از دستی که برام تکون داد اتاق رو ترک کرد . داهی با آرامش عجیبی که از وقتی به هوش اومدم توی وجودش بود خیلی آروم به سمتم اومد . درحالی که داشت کیفش رو برمیداشت نگاه مرددی بهم انداخت و بعد از کمی مکث گفت
داهی : چرا اینطوری نگام میکنی؟..
چشمام رو ازش برنداشتم
ملودی : چطوری ؟
داهی : طوری که انگار داری به یه غریبه نگاه میکنی
تک خنده‌ای کردم و با برداشتن قدمی به سمت در ازش دور شدم . نزدیک در بودم که دستی رویِ شونم نشست ، خیلی ظریف ، خیلی آروم طوری که انگار برگ گلی شونه‌م رو لمس کرده . برنگشتم ، در عوض صبر کردم تا خود داهی رو به روم قرار بگیره ؛ نگاهی که ترکیب از ترس و نگرانی بود رو به چشمام داد
داهی : اتفاقی افتاده ؟
علارغم چیزی که باید انجام میدادم دستم رو به سمت صورتش بردم و لپش رو آروم کشیدم و بعد بوسه نرمی روی موهاش گذاشتم . جا خورد ، انگار اولین بار بود که اینطوری باهاش رفتار میکردم ، سرم رو بهش نزدیک کردم و در گوشش زمزمه کردم . من به چیزایی شک کرده بودم ، پس سعی کردم که یکم با دختر مقابلم بازی کنم ، نمیشد همه چی اینقدر خارج از کنترل و غیر معمول باشه
ملودی : دلت برای بوسه‌هام تنگ نشده بود؟
کمی سرم رو از گردنش فاصله دادم و نرم نگاهی به لاله گوشش کردم ؛ این وسط یه چیزی درست نبود ؛ خوب به یاد دارم که وقتی برای داهی گوشواره مینداختم لاله گوشش متصل بود اما این دختر ، لاله گوشش با داهیِ‌من فرق داشت!
برگشت سمتم هول کرده بود ، اما نه طوری که همیشه هول میکرد ، به جای اینکه جیغ بزنه یا بپره عقب ، سرخ شده بود و همینطور به جای فحش دادن چشماش رو ازم دزدید
اون نمیتونست داهی باشه! به هیچ وجه
داهی : اینطوری نکن.. ما فقط دوستیم..
ما فقط دوستیم؟! این دیگه چه بلغوری بود از دهنش پروند ، اگر داهی بود الان با ضربه‌ای که به سرم وارد کرده بود بدون نیاز به عکس برداری میشد فهمید جمجمه‌م شکسته ! سعی کردم اخم نکن و احساساتم رو کنترل کنم ، در عوض تعجبم رو به خنده تبدیل کردم . این دختر خیلی ضایع بود ؛ باقی خنده‌م رو قورت دادم و بعد از چند ثانیه با دستم موهای داهی رو پشت گوشش بردم
ملودی : اشکال نداره اگر گاهی اینطوری باشیم
دیدگاه ها (۲۲)

{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }𝒫𝒶𝓇𝓉  ⁶⁵..توی زمین من اگر قراره با من ...

این برای خیلی وقت پیشه ولی الان دارم پست میکنم🤝🏻💕عشقولکای من...

{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }𝒫𝒶𝓇𝓉  ⁶³..ملودی : بله خوبم اما دکتر مر...

{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }𝒫𝒶𝓇𝓉  ⁶²..< the next morning >با حس خی...

{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }𝒫𝒶𝓇𝓉  ⁵⁵..به سمت خوابگاه حرکت کردم . ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط