the next morning
{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }
𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁶²
.
.
< the next morning >
با حس خیسی چیزی روی آرنجم بیدار شدم . داهی بالا سرم وایساده بود و داشت دستمال خیسی رو روی دستم میکشید
ملودی : داهی..
چشماش به سمتم برگشت و با نگاهی مهربون و خسته بهم نگاه کرد
داهی : بیدار شدی . دستت خونی شده بود داشتم تمیز میکردم ، بزار برم پرستار رو صدا کنم
دور شد ، چقدر عجیب بود ، دیگه داد و بیداد نمیکرد ، به دستم نگاهی کردم ، یکم اطراف سِرُمم خونی بود . سرم همچنان درد خفیفی داشت . میخواستم بلند شم که پرستار اومد و تختم رو کمی بالا آورد
ملودی : سلام
: سلام صبح بخیر ، سرت چطوره؟
ملودی : خوبه ، یکم درد داره ولی زیاد نیست
نیم نگاهی به داهی انداختم و دوباره به پرستار نگاهی کردم
ملودی : چه اتفاقی افتاده؟
نگاه پرستار بهم جلب شد
: اتفاقات دیشب رو یادت نیست؟
ملودی : چرا چرا ، از تخت افتادم پایین و سرم ضربه خورد . منظورم این بود که ، الان چیشده؟ حالم خوبه؟
چشمای داهی پف کرده بود و سخت نبود تشخیص اینکه بفهمم بخاطر بیخوابیه یا گریه کردن . با این حرفم اشک توی چشماش حلقه زد
: خوبه که به یاد داری . چیزی نیست ، ضربهای که به سرت وارد شده بود خیلی محکم بوده و احتمال ترک خوردن جمجمهت وجود داره برای همین دکتر گفت از سرت عکس بگیریم ، هنوز جواب سی تی اسکن ها نیومده اما اونقدر جدی نیست . خداروشکر سرت خون ریزی کرده وگرنه الان باید تو بخش ویژه بستری میشدی
حرفاش ، زیادی برام تعجب آور نبود ، اما شکستن جمجمهم چیزی نبود که انتظارشو داشتم . با هر کلمهای که میگفت داهی محکم تر لبش رو گاز میزد تا گریهش نگیره ، سعی میکردم بهش نگاه نکنم تا راحت باشه .
ملودی : که اینطور.. ، با توجه به حرفاتون ، من کِی میتونم مرخص بشم؟
درحالی که داشت پرونده توی دستش رو میبست جوابم رو داد
: این رو دکتر باید مشخص کنه . فعلا استراحت کن
بعد از این حرفش از اتاق خارج شد . وای خدا ، دوباره باید پولامو خرج این زهرماریها کنم . داهی خیلی اروم روی صندلی همراه که کنار تختم بود نشست و دستم رو توی دستش گرفت و فشار ریزی داد
داهی : خوبی مگه نه؟
لبخند بیجونی روی لبهام آوردم
ملودی : خوبم داهی خوبم ، چیزی نیست
داهی : چیشد افتادی؟
اخرین صحنهای که دیده بودم از جلوی چشمام گذشت ، احتمال اینکه یک درصد اون عوضی واقعا توی اتاقم اومده باشه و سر بریده گربهم رو اورده باشه منو به لرزه مینداخت ، اما با این حال نمیخواستم بگم چیشده ، عمرا و عبدا
ملودی : تازه از خواب بیدار شده بودم حواسم نبود پام لیز خورد
داهی : سرت درد نمیکنه
ملودی : نه خوبم ، باور کن ، فقط ، یکم تشنمه
با این حرفم سریع بلند شد
داهی : میرم برات آب بخرم
از اتاق بیرون رفت . نیاز داشتم یکم ریلکس کنم و وقت بزارم تا اتفاقای این مدت اخیر رو بزای خودم هضم کنم ؛ میخواستم چشمامو ببندم و تا اومدن داهی استراحت کنم که با یادآوری قرار امروز صبحم با آقای جئون چشمام تا ته باز شد .
گشتم تا ببینم گوشیم رو پیدا میکنم یا نه ، اما نبود . ناچار تا اومدن داهی صبر کردم .
در باز شد و داهی با یه نایلون وارد شد .
داهی : یکم هله هوله هم گرفتم بخوریم
ملودی : داهی میتونی گوشیمو بهم بدی؟
اومد کنارم و درحالی که داشت در بطری آب رو باز میکرد گفت
داهی : من تو اون وضع یادم نبود گوشیتو بیارم
آب رو بهم داد ، کمی خوردم
ملودی : پس میتونی گوشیتو بهم قرض بدی؟
سری تکون داد و از توی جیبش گوشیش رو بهم داد . شماره آقای جئون رو حفظ بودم ، ساعت نه بود . باهاش تماس گرفتم ، اما انگار از قبل داهی شمارهش رو به اسم { j 2 } سیو داشت ، سعی کردم به روش نیارم . زنگ زدم و بعد از چندتا بوق نسبتا کوتاه برداشت و با صدای کاملا جدی گفت
جونگکوک : چیشده؟
ملودی : سلام آقای ایم ، ملودیم
انگار کانال عوض کرد ، یهو مودش عوض شد
جونگکوک : او ملودی تویی ، سلام کجایی؟ چرا هرچی باهات تماس میگیرم جواب نمیدی؟
ملودی : من واقعا شرمندهم آقای ایم امروز صبح وقتی میخواستم از تخت پایین بیام با سر پرت شدم پایین . الان بیمارستان بستریام
جونگکوک : که اینطور ، حالت خوبه الان ؟
رگه های خنده و کمی نگرانی رو توی صداش شنیدم
𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁶²
.
.
< the next morning >
با حس خیسی چیزی روی آرنجم بیدار شدم . داهی بالا سرم وایساده بود و داشت دستمال خیسی رو روی دستم میکشید
ملودی : داهی..
چشماش به سمتم برگشت و با نگاهی مهربون و خسته بهم نگاه کرد
داهی : بیدار شدی . دستت خونی شده بود داشتم تمیز میکردم ، بزار برم پرستار رو صدا کنم
دور شد ، چقدر عجیب بود ، دیگه داد و بیداد نمیکرد ، به دستم نگاهی کردم ، یکم اطراف سِرُمم خونی بود . سرم همچنان درد خفیفی داشت . میخواستم بلند شم که پرستار اومد و تختم رو کمی بالا آورد
ملودی : سلام
: سلام صبح بخیر ، سرت چطوره؟
ملودی : خوبه ، یکم درد داره ولی زیاد نیست
نیم نگاهی به داهی انداختم و دوباره به پرستار نگاهی کردم
ملودی : چه اتفاقی افتاده؟
نگاه پرستار بهم جلب شد
: اتفاقات دیشب رو یادت نیست؟
ملودی : چرا چرا ، از تخت افتادم پایین و سرم ضربه خورد . منظورم این بود که ، الان چیشده؟ حالم خوبه؟
چشمای داهی پف کرده بود و سخت نبود تشخیص اینکه بفهمم بخاطر بیخوابیه یا گریه کردن . با این حرفم اشک توی چشماش حلقه زد
: خوبه که به یاد داری . چیزی نیست ، ضربهای که به سرت وارد شده بود خیلی محکم بوده و احتمال ترک خوردن جمجمهت وجود داره برای همین دکتر گفت از سرت عکس بگیریم ، هنوز جواب سی تی اسکن ها نیومده اما اونقدر جدی نیست . خداروشکر سرت خون ریزی کرده وگرنه الان باید تو بخش ویژه بستری میشدی
حرفاش ، زیادی برام تعجب آور نبود ، اما شکستن جمجمهم چیزی نبود که انتظارشو داشتم . با هر کلمهای که میگفت داهی محکم تر لبش رو گاز میزد تا گریهش نگیره ، سعی میکردم بهش نگاه نکنم تا راحت باشه .
ملودی : که اینطور.. ، با توجه به حرفاتون ، من کِی میتونم مرخص بشم؟
درحالی که داشت پرونده توی دستش رو میبست جوابم رو داد
: این رو دکتر باید مشخص کنه . فعلا استراحت کن
بعد از این حرفش از اتاق خارج شد . وای خدا ، دوباره باید پولامو خرج این زهرماریها کنم . داهی خیلی اروم روی صندلی همراه که کنار تختم بود نشست و دستم رو توی دستش گرفت و فشار ریزی داد
داهی : خوبی مگه نه؟
لبخند بیجونی روی لبهام آوردم
ملودی : خوبم داهی خوبم ، چیزی نیست
داهی : چیشد افتادی؟
اخرین صحنهای که دیده بودم از جلوی چشمام گذشت ، احتمال اینکه یک درصد اون عوضی واقعا توی اتاقم اومده باشه و سر بریده گربهم رو اورده باشه منو به لرزه مینداخت ، اما با این حال نمیخواستم بگم چیشده ، عمرا و عبدا
ملودی : تازه از خواب بیدار شده بودم حواسم نبود پام لیز خورد
داهی : سرت درد نمیکنه
ملودی : نه خوبم ، باور کن ، فقط ، یکم تشنمه
با این حرفم سریع بلند شد
داهی : میرم برات آب بخرم
از اتاق بیرون رفت . نیاز داشتم یکم ریلکس کنم و وقت بزارم تا اتفاقای این مدت اخیر رو بزای خودم هضم کنم ؛ میخواستم چشمامو ببندم و تا اومدن داهی استراحت کنم که با یادآوری قرار امروز صبحم با آقای جئون چشمام تا ته باز شد .
گشتم تا ببینم گوشیم رو پیدا میکنم یا نه ، اما نبود . ناچار تا اومدن داهی صبر کردم .
در باز شد و داهی با یه نایلون وارد شد .
داهی : یکم هله هوله هم گرفتم بخوریم
ملودی : داهی میتونی گوشیمو بهم بدی؟
اومد کنارم و درحالی که داشت در بطری آب رو باز میکرد گفت
داهی : من تو اون وضع یادم نبود گوشیتو بیارم
آب رو بهم داد ، کمی خوردم
ملودی : پس میتونی گوشیتو بهم قرض بدی؟
سری تکون داد و از توی جیبش گوشیش رو بهم داد . شماره آقای جئون رو حفظ بودم ، ساعت نه بود . باهاش تماس گرفتم ، اما انگار از قبل داهی شمارهش رو به اسم { j 2 } سیو داشت ، سعی کردم به روش نیارم . زنگ زدم و بعد از چندتا بوق نسبتا کوتاه برداشت و با صدای کاملا جدی گفت
جونگکوک : چیشده؟
ملودی : سلام آقای ایم ، ملودیم
انگار کانال عوض کرد ، یهو مودش عوض شد
جونگکوک : او ملودی تویی ، سلام کجایی؟ چرا هرچی باهات تماس میگیرم جواب نمیدی؟
ملودی : من واقعا شرمندهم آقای ایم امروز صبح وقتی میخواستم از تخت پایین بیام با سر پرت شدم پایین . الان بیمارستان بستریام
جونگکوک : که اینطور ، حالت خوبه الان ؟
رگه های خنده و کمی نگرانی رو توی صداش شنیدم
- ۴.۷k
- ۱۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط