{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اینم داستان♥♥♥

اینم داستان♥♥♥


یکشنبه بود وطبق معمول هرهفته
رزی خانم نسبتا مسن محله داشت از کلیسا برمیگشت...
در همین حال نوه اش از راه رسید وبا کنایه بهش گفت:
مامان بزرگ تو مراسم امروز پدر روحانی براتون چی موعظه کرد؟؟!!
خانم پیر مدتی فکر کرد وسرش رو تکون داد و گفت:
عزیزم اصلا یک کلمه اش رو هم نمیتونم به یاد بیارم!!
نوه پوزخندی زد وبهش گفت:
تو که چیزی یادت نمیاد واسه چی هر هفته همش میری کلیسا؟؟
مادر بزرگ تبسمی بر لبانش نقش بست.
خم شدوسبد نخ وکامواش رو خالی کرد وداد دست نوه وگفت:
عزیزم ممکنه بری اینو از حوض پر از آب کنی و برام بیاری؟!
نوه با تعجب پرسید:تو این سبد ؟ غیر ممکنه با این همه شکاف ودرز داخل سبد آبی توش بمونه!!
رزی در حالی که تبسم برلبانش بود اصرار کرد:لطفا این کار رو انجام بده عزیزم
دختر غرولندکنان ودر حالی که مادر بزرگش رو تمسخر میکرد
سبدرو برداشت ورفت اما چندلحظه بعدبرگشت وبا لحن پیروز مندانه ای گفت:
من میدونستم که امکان پذیرنیست ببین حتی یه قطره آب هم ته سبدنمونده!
مادربزرگ سبد رو از دست نوه اش گرفت وبا دقت زیادی وارسیش کرد
گفت:
اره راست میگی اصلا آبی توش نیست
امابنظر میرسه سبده تمیزتر شده یه نیگاه بنداز...!
دیدگاه ها (۱۳)

𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝Season²PART⁴⁴(نایون+...

#تکپارتیموضوع:(وقتی برای اولین بار بدون میکاپ مارو میبینن و ...

در نیمه های شب پارت سیزدهم (فلش بک به زندگی زاندر)

خلوص پیرزن - یکشنبه بود و طبق معمول هر هفته خانم نسبتا مسن م...

یکشنبه بود و طبق معمول هر هفته خانم نسبتا مسن محله، داشت از ...

chapter: 1part: 3گاهی اوقات اون میتونست مهربون تر باشه گاهی ...

*شیرین* .....از خستگی نشستم بردیا لبخند زد وگفت : چی شد عکاس...

داستانک آدم آهنی

My love is a kingPart1))چند هفته پیش منو به عنوان یه خدمت کا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط